علی اکبر لطیفیان

امام جواد(ع)-ولادت

 

نسیمی از سر زلفت بهار دنیا شد

تو آمدی و امیدی به عشق پیدا شد

تو آمدی و خبر آمد از سرادق عرش

زمین برای همیشه پر از مسیحا شد

درست مثل زمان تولد زهرا

مدینه مثل زمین های مکه زیبا شد

هزار حظّ منزّه به دیده اش آمد

همین که چشم ستاره به روی تو وا شد

و آسمان اگر امروز این همه بالاست

به پای قامت طوبایی شما پا شد

صدای پای کریمانه تو می آید

دلم به پشت در خانه تو می آید


تو نور عشقی و حق آفتابتان کرده است

دعای سبزی و حق مستجابتان کرده است

میان خیل هزاران هزار بخشنده

برای جود خودش انتخابتان کرده است

حساب کردم و دیدم چهارده قرن است

مرا پیاله به دست شرابتان کرده است

تو را سرشته و ادغام کرده با قرآن

تو را نوشته و حالا کتابتان کرده است

قسم به کعبه برای شفاعت فرداست

اگر جواد الائمه خطابتان کرده است

خدا سرشته تو را، تا که مثل نور کند

کریمی اش به کریمی تو ظهور کند

مسیح سبز نفس های تو حیاتم داد

شعاع نور ضریحت به جاده ام افتاد

برای آن که خدا حاجت مرا بدهد

مرا نوشت  مرید و تو را نوشت مُراد

به روی صفحه پیشانی ام ملائک ات

نوشته اند سگِ خانه امامِ جواد

چگونه لطف نداری به این اسیری که

غلام حلقه به گوش تو بوده مادر زاد

صدای اول عشق و صدای آخر عشق

تمام عشقی و ای عشق خانه ات آباد!

رسیده است به روی مهت سلام رضا

علی اکبرِ درِ خانهٔ امامِ رضا

تو آمدی پی اکرام و هم نشینیمان

جواب عاطفه باشی به مستکینیمان

تو آمدی ز طبق های آسمان پایین

و کردی از پی چشمانتان زمینیمان

چگونه دست توسل نیاوریم آقا

تو آمدی که همیشه گدا ببینیمان

تویی تو ماحصل چله توسل ها

تویی شراب طهورای اربعینیمان

تویی که حق خدایی به گردنم داری

تو آفریده شدی تا بیافرینیمان

تو را جواد و مرا آفریده ات کردند

قتیل آن دو کمان کشیده ات کردند

نگاه بی مَثَلت از تبار خورشید است

ضریحْ گونه چشمت مدار خورشید است

کواکب از جریان تو نور می گیرند

طلوع نور شما تا دیار خورشید است

تو انعکاس جمال امام خورشیدی

شبیه آینه ای که کنار خورشید است

همین که سردی مان رفت و فصل گرما شد

به گوش خویش سرودم که کار خورشید است

قسم به حرمت خاک زمین کرب و بلا

به آن دیار که مهپاره بار خورشید است

جواب کودک خورشید، سر بریدن نیست

جواب نور گلوی سحر، بریدن نیست

علی اکبر لطیفیان

امام جواد(ع)-ولادت
 
هر که سر خدمت نگار ندارد
هر چه که هم باشد اعتبار ندارد
بحث سر ديدن کريمي يار است
ور نه گدا بودن افتخار ندارد
وقت کرم دست تو به دست گدا خورد
بهتر از اين لطف روزگار ندارد
شانه بزن بيشتر به زلف کمندت
اين دل ما ترس تار و مار ندارد
صبح قيامت اگر تو دلبر مايي
هيچ کسي با بهشت کار ندارد
تا که خدا هست شاه و گدا هست
شاه اگر يار ماست روزي ما هست
لطف تو باشد اگر، حساب کدام است؟!
مهر تو باشد اگر، عذاب کدام است؟!
علت خلقت تويي در عشق و گر نه
جبر کدام است و انتخاب کدام است؟!
چله اي بايد گرفت تا که بفهميم
سرکه کدام است يا شراب کدام است؟!
اين پدر پير تو چگونه بخوابد
پهلوي گهواره ي تو، خواب کدام است؟!
روي تو و روي او... چگونه بفهميم
در وسط اين دو، آفتاب کدام است؟!
هيچ کسي مثل تو وجود ندارد
مثل تو و سفره ي تو جود ندارد
باز بينداز سمت ما نظرت را
نوکر دربار کن غلام درت را
جاي تو عرش است و خاک قابل تو نيست
اين طرفي کرده اي چرا گذرت را؟!
بعد چهل سال گريه کردن و هجران
اين همه خوشحال کرده اي پدرت را!
بعد چهل سال، عاقبت شده وقتش
تا بگذارد به روي سينه سرت را
واي اگر وا شود ز چهره نقابت
پر کني از کشته کشته دور و برت را
شهر پر است از حسود، حرز بينداز
يا که عوض کن مسير رهگذرت را
در همه مولودهاي قوم پيمبر
هيچ کسي نيست از تو با برکت تر
لطف تو را از ازل زياد نوشتند
آينه ات را خدا نژاد نوشتند
خاک سر راه تو بهانه ي خلق است
خاک مرا از همين بلاد نوشتند
ايل و تبار مرا مريد نوشتند
ايل و تبار تو را مُراد نوشتند
هر چه خدا جود داشت داد به دستت
نام تو را اين چنين، جواد نوشتند
یا کرم و یا جواد عبد تو هستم
حضرت باب الجواد عبد تو هستم
هفت زمين در خور کبوتر تو نيست
غير بلنداي عرش بستر تو نيست
وقت نماز شبت تجلي الله
هیچ کسي جز تو در برابر تو نيست
خواست پدر بوسه اش براي تو باشد
خوب شد اين که کسي برادر تو نيست
گر چه علي اکبرِ امامِ رضايي
زخم ولي بر ضريح پيکر تو نيست
اين شب جمعه بده جواب همه را
آب مگر مهريه ي مادر تو نيست
از چه علي اصغر از فرات ننوشيد
از چه از آن مايه ي حيات ننوشيد

یاسر حوتی

امام جواد(ع)-ولادت


هر کس در این دیار به جایی رسیده است

از نعمت شریف گدایی رسیده است

چشمم به چشم یار فتاد و جوان شدم

ققنوس عشق قله ی هفت آسمان شدم

در چشم های یار، خدا دیده می شود

الله می کشیم، شما دیده می شود

از بس که جود می کنی و ذره پروری

اثبات شد ز مادرمان مهربان تری

ما در مسیر چشم شما صف کشیده ایم

تا بلکه لطف کرده کریمانه بگذری

از هر دری که در زدم از جود پر شدم

مانده هنوز فرصت درهای دیگری

***

ای مبتدا بِهِ همه ی هست و بودها

ای منتها الیه تمام صعودها

هستی گرفته رنگ و لعابی ز لعل تو

تصویر اشک توست زلالیِ رودها

با نبض پلک هات هم آهنگ می شود

آواز بلبلان به فراز و فرودها

وقتی نسیم می وزد از لطف دلبریت

سرمست می شوند ز عطر تو عودها

در هر پگاه و ظهر و غروب و سحرگهی

سمت شماست میل رکوع و سجودها

حرفی بزن کلام تو از شهد خوشتر است

ما تشنه ایم، تشنه ی گفت و شنودها

×××

چشمی مسیر راه تماشا گرفته است

قنداقه ای قرار رضا را گرفته است

پنجاه سالِ منتظر و ... اضطراب را

وقتش رسیده پس بزند این نقاب را

هر کس در این طریق به جایی رسیده است

آری؛ قسم به یُمن گدایی رسیده است

ای دست جود و لطف و عطای خدا جواد

دست مرا بگیر رضای خدا جواد

افتاده کارم از کرم دوست با جواد

ختم به خیر می شوم از ختم "یا جواد"

علی اکبر لطیفیان

امام جواد(ع)‌ و علی اصغر(ع)-ولادت

 

روشن تر از روز است خیلی بامرامند

وقتی کریمان با گدایان هم کلامند

الحق که آقازاده ها یک یک امیرند

الحق که نوکرزاده ها یک یک غلامند

در فقرِ محضِ خود غنیِّ محض هستم

وقتی گدای این درم، مردم گدامند

عین عدم هستیم و با آنان وجودیم

پس ما همان هاییم که آن ها بنامند

سنّ زیاد و سنّ کم، فرقی ندارد

این خانواده از طفولیت امامند

چیزی ندارم جز «سلام الله علیهم»

فرزندهای فاطمه با احترامند

هر صبح خورشیدند و در هر شام ماهند

این چهارده تا روشنی صبح و شامند

این چهارده آیینه از بس که شبیه اند

وقتی ببینی شان نمی دانی کدامند

×××

و الله این پروانگی ما می ارزد

هر چند خاکستر شدیم اما می ارزد

معشوق عالم می شود یک روز، عاشق

مجنون ما اندازه لیلا می ارزد

قلاده ما را همین گوشه ببندید

سگ هم کنار خانه این ها می ارزد

سر می نهم بر پای تو قیمت بگیرم

هر جا نمی ارزد سرم این جا می ارزد

یک جان ناقابل به پایت ذبح کردیم

حالا که شد مال تو از حالا می ارزد

این گریه ها را آیه تطهیر گفتند

یک قطرهٔ آن بیش از دریا می ارزد

با کاظمین تو بهشتی دارم این جا

پس زندگی در عالمِ دنیا می ارزد

پس ارزش گهواره ات کعبه است حتماً

وقتی عصای حضرت موسی می ارزد!

دستی بکش بینا کنی این چشم ها را

با معجزات تو چه نابینا می ارزد!

کافی ست ما را این که بابای تو خندید

لبخند بابای تو یک دنیا می ارزد

×××

آن که «کم»ش را نیمه شب آورد، دادت

دارد زیادش می کند لطف زیادت

آقا منم... آن رختْ پاره... پا برهنه...

آن شب –شب جمعه- مرا که هست یادت!

تو کیستی؟ تو از کریمان بلادم

من کیستم؟ من از گدایان بلادت

من از در این خانه ات جایی نرفتم

پس رو مگردان از گدای خانه زادت

آن که مرا حالا مُرید تو نوشته

حتماً تو را هم می نویسد «یا مراد»ت

تو جان مایی، پس بگیر این حق خود را

نفرین بر آن که جان گرفتی جان ندادت

تو هر کجا پا می نهی هر صبح خورشید

عرض ارادت می کند بر بامدادت

بابای تو با دیدن تو گریه می کرد

با گریه لطف دیگری دارد عبادت

آباء و اجدادت همه یک یک جوادند

پس می نویسیمت جواد بن الجوادت

×××

بر روی پایت می گذارد کعبه سر هم

جبریل حتی می گذارد بال و پر هم

به خاک پایت احتیاجی نیست اصلاً

وقتی دوا می سازم از این خاک در هم

تو کعبه ای! آن کعبه ای که در طوافت

بال و پر ما سوخته حتی جگر هم

با آبروی تو تهجّد آبرو یافت

فیض از مناجات تو می گیرد سحر هم

با این جمالی که تو را دادند، باید...

بین خریداران تو باشد پدر هم

نام مرا هم بین این عشاق بنویس

بگذار تا جا خوش کند این یک نفر هم

ای جان به قربان تو و دورِ شلوغت

یوسف شدن بازار دارد، دردسر هم

در کوچه جانِ ما نقابت را بیانداز!

این گونه چشمت می زنند این ها، نظر هم

هستند یک یک شیرها دنبال دامت

چشمان آهوی خراسانِ پدر هم

فهم من از لطف جوادی تو این است:

که آن چه را گفتیم دادی، بیشتر هم

ما را ببر تا کاظمین این بار با هم

ما را بخر در کاظمین این بار درهم

×××

جز عجز، سائل چاره ای دیگر ندارد

وقتی کریمیِ‌ خدا آخر ندارد

ما را برای در زدن معطل نکردند

اصلاً ‌بیوت این کریمان در ندارد

این خانواده کودکش ذاتاً بزرگ است

نام علی که اصغر و اکبر ندارد

طفل رباب ست و ولیکن عادتش بود

از شانهٔ عمه سرش را بر ندارد

بین مقامات رباب این شان کافی ست

که هیچ کس جز او علی اصغر ندارد

*

وقتی که آمد لشگر کوفه به هم ریخت

میدان علمداری ازین بهتر ندارد

وقتی که آمد لشگر از دور پدر رفت

آخر گمان کردند که لشگر ندارد

طفل است و بابای بلاتکلیف مانده

حیرانی است و کودکی که سر ندارد

*

گیرم که از فردا دوباره آب وا شد

چه فایده، شش ماهه که دیگر ندارد

سید مجتبی شجاع

حضرت علی اصغر(ع)-ولادت


آن کس که به خاک درت افتاده منم

آن کس به محبت تو دلداده منم

دیگر چه سعادتی از این بالاتر

شه زاده شمایی و گدا زاده منم

***

هستم همه شب یاد تو ای شه زاده

محتاج به امداد تو ای شه زاده

ای کاش که امر فرج امضا بشود

از برکت میلاد تو ای شه زاده

***

روشن شب تار می شود از امشب

غم پا به فرار می شود می شود از امشب

فصل دل عشاق علیِّ اصغر

شش ماه بهار می شود از امشب

***

شنیدم یا علی اعجاز کردی

شنیدم تا خدا پرواز کردی

شنیدم با همان دستان کوچک

"گره های بزرگی باز کردی"1

***

هنوزم که هنوزِ بی قرارِ

هنوزم هر دو چشمش اشکبارِ

به امیدی که برگردی علی جان

هنوزم مادرت چشم انتظارِ

توحید شالچیان ناظر

حضرت علی اصغر(ع)-ولادت


کهکشان داشت شوق شیدایی

چه شبی شد شبی تماشایی

بوی کوثر گرفت ساغر و گشت

حالت مستی ام طهورایی

از بهشت خدا طلوع نمود

یک افق ماهتاب زهرایی

عرش گهواره را تکان می داد

جبرئیل است گرم لالایی

سر هر مأذنه اذان می داد

علی اکبر به لحن طاهایی

کام با تربت از پسر برداشت

پدری با دو چشم دریایی

و همین که نگاش کرده حسین

کربلایی صداش کرده حسین

چشم او آمده که ناز کند

نزد چشم پدر نماز کند

آمد از کارهای بسته ی ما

که گره های کور باز کند

دست های گره گشایش را

گر سوی آسمان دراز کند

آن قدر بخشد از خزانه ی غیب

خلق را تا که بی نیاز کند

آمده راز سر به مهری را

بیش از پیش غرق راز کند

سوره ی عشق را طنین انداز

از دل پرده ی حجاز کند

شد (فدیناه) شأن والایش

جلوه ای کوچک از تجلایش

هم نفس با نسیم خوش خبری

در مبارک دقایقی سحری

مژدگانی بده رباب، شدی

صاحب ماه طلعت دگری

فخر کن عاشقانه بر مریم

که نزادست این چنین پسری

(وان یکادی) بخوان که یک وقتی

نزند چشم بد بر او نظری

بار خود را ببند چندی بعد

پا به پای حسین همسفری

پا به پا در مسیر کرب و بلا

باید این نازدانه را ببری

غم مخور گر دل تو بی تاب است

مشک این قافله پر از آب است

مجتبی صمدی

حضرت علی اصغر(ع)-ولادت و شهادت


انگار عالم بار دیگر جان گرفته

شادی مجال غم از این و آن گرفته

از ابر رحمت باز هم باران گرفته

سردار خوبی ها سر و سامان گرفته

امشب شب رؤیائی این عالمین است

کوچک ترین حیدر به دستان حسین است

چشم انتظاری بنی هاشم به سر شد

طوبای باغ فاطمیون پر ثمر شد

نوری مضاف جمع خورشید و قمر شد

آقا برای چندمین دفعه پدر شد

اجماع کلی بنی هاشم همین است

این طفل تمثال امیرالمؤمنین است

یک تکه الماس است بر دستان بابا

مانند یک رود است در آغوش دریا

آئینه می گردد به روی دست سقا

صف بسته قومی محضرش بهر تماشا

اکبر نگاهش کرد او خندید، «جان» گفت

ارباب در گوشش مسیحایی اذان گفت

وقتش رسید آقا که نام او بگوید

با سرّ اعظم نام این مه رو بگوید

این نکتهٔ باریکتر از مو بگوید

مستی کند با نام او یا هو بگوید

کوری چشم دشمنان حق منجلی شد

فرزند بچه شیر حق نامش «علی» شد

این طفل کوچک پیر یک دنیای عشق است

سر تا به پا آئینه و سیمای عشق است

آقا و آقازادهٔ آقای عشق است

مهری به طومار و به عاشورای عشق است

هدیه به زهرا شیرۀ جان رباب است

از نسل آب و تشنه لب هاش آب است

بند قماطش را ز بالا آفریدند

مشگل گشای هر دو دنیا آفریدند

محسن برای نسل زهرا آفریدند

هم رتبه و هم شأن سقا آفریدند

شش ماهه صد ساله کند طی مدارج

آری علی اصغر بود باب الحوائج

گهواره اش یک قبلۀ سیّار باشد

کعبه به دورش حاجی هشیار باشد

سرباز راه حیدر کرار باشد

پس تیر معمولی برایش خار باشد

از بس ابهت داشت لشگر از توان رفت

بهر شکار او سه شعبه در کمان رفت

با دست و پای بسته میدان را به هم ریخت

یک قوم سرگردان و حیران را به هم ریخت

نظم و فنون رزم و گردان را به هم ریخت

معنای خیر و لطف باران را به هم ریخت

مشگل گشا شد، حرمله مشگل گشا زد

نامرد، مرد کوچکی را بی هوا زد

داغش به قاب سینه غم تصویر کرده

انگشت حیرت بر لب تکبیر کرده

طوری زدش گویا که صد تقصیر کرده

انگار نیزه در گلویش گیر کرده

آن سو به صورت مادری بیچاره می زد

این سو ز حلقش خون چه بد فوّاره می زد

طفلک میان نعره ها لرزید و پر زد

بر اشک بابا لحظه ای خندید و پر زد

برگ گل حلقوم او پاشید و پر زد

با تیر بر کتف پدر چسبید و پر زد

تیر از گلویش در نیامد غم به پا شد

در آن کشاکش ها سر از پیکر جدا شد

مسعود اصلانی

حضرت علی اصغر(ع)-ولادت و شهادت


امشب از شوق چشم دلبرها

لب به لب می شوند ساغرها

از اهالی آسمان هستید

التماس دعا کبوترها

دل عالم به شوق آمده است

از سر خنده های خواهرها

چشم خود باز می کند طفلی

و به پا می شوند محشرها

چقدر دل اسیر قنداقش

چقدر زیر پای او سرها

اصغر است و لبان کوچک او

بوسه گاه لبان اکبرها

پسر آفتاب آمده است

بند جان رباب آمده است

نمک خانواده ی زهرا

شده بابای باب حاجت ها

نمک از خنده هاش می ریزد

طفل شیرین حضرت بابا

گاهی اوقات بالش سر او

می شود دست دختر زهرا

یا که گاهی رقیه می آید

تا بگیرد بغل برادر را

او برای خودش علمداری ست

عَلَمش دست حضرت سقا

روز اول حسین می دانست

می شود قصه ساز عاشورا

چقدر با وقار می آید

نوه ی ذوالفقار می آید

خنده اش اعتبار دنیا بود

همه ی دلخوشیِ بابا بود

رتبه ی بی نظیر قنداقش

مثل چادر نماز زهرا بود

هر زمانی که گریه سر می داد

قبل هر کس رقیه آن جا بود

کودکی از قبیله ی عشق است

لب او قبله گاه دریا بود

مثل عباس از همان اول

بیرق او همیشه بالا بود

عالم آن لحظه کاش می پاشید

با پدر لحظه ای که تنها بود

از برای لبان خشک و کبود

پدرش رو به حرمله زده بود

وقت پرواز او پرش افتاد

از عطش پلک مضطرش افتاد

تا رها شد سه شعبه ی دشمن

روی دست پدر سرش افتاد

پدرش داشت بوسه می زد که

راه تیری به حنجرش افتاد

مادرش نیست وقت جان دادن

لحظه ای را که در برش افتاد

ولی افسوس از سر نیزه

سر او پیش مادرش افتاد

مادرش بس که گریه سر می داد

از نفس مثل خواهرش افتاد

هدف سنگِ دست ها شده بود

از سر نیزه ها رها شده بود

سید هاشم وفایی

امام جواد(ع)-ولادت


یکبار دگر غنچه دل وا شده امشب

باغ دل ما باز مصفا شده امشب

گلزار پُر از نور ولا، رشک بهشت است

چون آینه ها غرق تماشا شده امشب

در گلشن نورانی و جاوید ولایت

یک غنچه گل یاس شکوفا شده امشب

در موسم بشکفتن این گل به سماوات

جشن طرب و عشق مهیا شده امشب

آمد خبر از عرش که میلاد جواد است

این زمزمه در عالم بالا شده امشب

او آینه ی روشنی از صبر و ثبات است

در مقــدم او ذکر لب ما صلوات است

جمعند ملائک همه در کوی مدینه

گشتند تماشاگر مینوی مدینه

از فیض قدوم گل گلزار امامت

پیچید در آفاق هیاهوی مدینه

همراه نسیم سحری ای دل عاشق!

آید به مشام دل ما بوی مدینه

تا شاد شود شمس شموس از قدم او

از عرش نظر کرد خدا سوی مدینه

با عرش نشینان خدا زمزمه سر کن

گر شد دل تو باز پرستوی مدینه

او آینه ی روشنی از صبر و ثبات است

در مقــدم او ذکر لب ما صلوات است

بر قبله گه عشق خدا کرد عنایت

حق کوثر خود را به رضا کرد عنایت

این کوثر جوشان و صفا بخش امامت

بر گلشن اسلام صفا کرد عنایت

این ساقی توحید ز صهبای ولایت

بر تشنه لبان آب بقا کرد عنایت

در سن طفولیت خود با دم جان بخش

بر کور به گهواره شفا کرد عنایت

این چشمۀ جوشان کرامت گهر ناب

تنها نه به شاه و به گدا کرد عنایت

او آینه ی روشنی از صبر و ثبات است

در مقــدم او ذکر لب ما صلوات است

او جلوه ای از آینه ی غیب و شهود است

او پرتوی از مهر دل آرای وجود است

هم ساحل امید بود ای دل مسکین!

هم بحر عطا و کرم و گوهر جود است

نامش همه جا مایه ی تسکین دل ماست

مهرش به خدا تا به خدا بال صعود است

کارش همه شب تا به سحرگاه تجلی

در گلشن سجاده قیام است و سجود است

در موکب این گل همۀ عرش "وفائی"

ذکر لب شان نغمه سرائی و سرود است

او آینه ی روشنی از صبر و ثبات است

در مقــدم او ذکر لب ما صلوات است

ژولیده نیشابوری

امام جواد(ع)-ولادت


آن شب مدینه تشنه ی آب بقا بود

چشم انتظار ساغر قالوا بلی بود

آنشب شقایق قصد کوی یار می کرد

از خواب غفلت لاله را بیدار می کرد

آن شب سحر شعر گل مهتاب می خواند

از جلوه ی خورشید عالمتاب می خواند

آن شب فضا آکنده از شور و طرب بود

بین ملائک صحبت از ماه رجب بود

آن شب عروس فاطمه از دل دعا کرد

درمان دردش را تمنا از خدا کرد

آن شب رضا در خط تسلیم و رضا بود

در خط تسلیم خدا، لطف خدا بود

آن شب منادی دادِ عدل و داد می زد

بین زمین و آسمان فریاد می زد

کای اهل عالم مقصد و مقصود آمد

در کان هستی هر چه بود از جود آمد

آئینه ی ایزد نما آمد به دنیا

یعنی جواد بن الرضا آمد به دنیا

از بهر دیدارش ز جنت آدم آمد

نوح نبی از بهر خیر مقدم آمد

آمد خلیل بت شکن از کعبه سویش

تا شهد جان نوشد ز جام آبرویش

موسی شبانه از دیار طور آمد

از دست ظلمت در پناه نور آمد

آمد مسیحا تا ببوسد خاک پایش

حظّی برد از لذّت شهد ولایش

آمد به دنیا اسوه ی یکتا پرستی

بعد از رضا آئینه دار ملک هستی

او اختر تابان چرخ آبنوس است

مرآت حقّ و زاده ی شمس الشموس است

از جانب او گر حدیثی قال گردد

یحیی بن اکثم در جوابش لال گردد

حاتم اگر جود و سخایش را ببیند

بهر گدایی بر سر راهش نشیند

گوی سبق از روضه ی مینو بگیرد

گر کشتی اش در ساحلی پهلو بگیرد

بود و نبود عالم از بود جواد است

شعر من «ژولیده» از جود جواد است

غلامرضا سازگار

امام جواد(ع)-ولادت


عید میلاد است میلاد جواد ابن الرضاست

خرّم از رویش زمین و روشن از نورش فضاست

داد ذات کبریا ریحانه را ریحانه ای

کز شمیم روح بخش او دو عالم را صفاست

آمد آن ماهی که صد خورشید شد پروانه اش

تافت آن مشعل که نورش نور حُسن ابتداست

بحر مواج سه دُر، درّ گران هشت بحر

چار امّ و پنچ حسّ و شش جهت را مقتداست

نام نیکویش جواد، آبا و ابنایش جواد

سر بلند از بذل دست لطف او، جود و سخاست

اوست آن ریحان ریحانه کز بوی خوشش

مشک افشان تا قیامت دامن باد صباست

گر چه در برج ولایت گشته خورشید نهم

در حقیقت اولین نور جمال کبریاست

جود را نازم که حتی خازن باغ بهشت

دست از جنّت کشیده بر سر کویش گداست

او جواد اهل بیت و ما گدای اهل بیت

کار ما عجز و گدایی، کار او لطف، عطاست

بر فقیر انفاق کردی پیش تر از آن که گفت

بر گدا اعطا نمودی بیشتر از آن چه خواست

هر که در کویش گدا شد، ما گدای کوی او

هر که از راهش جدا شد، راه ما از او جداست

تربتش بیت الله و بیت الرّسول است و بقیع

کاظمینش هم نجف هم سامره هم کربلاست

حاجت ار داری بگو با او که نجل فاطمه است

درد اگر داری بیار این جا که این ابن الرّضاست

داشت مأمون، ماهی کوچک نهان در دست خویش

گفت با چشم خدا این چیست کاندر دست ماست

داد چون پاسخ ورا از ماهی و از ابر، ویم

دید او در سن طفلی عالم از ارض سماست

سر نهم بر پای او سر را چه قدر و قیمتی

جان فشانم در رهش جان را کجا اجر و بهاست

نام زیبایش محمّد چهره، مرآت الرّسول

کنیه اش آمد تقی خود خلق را کهف التقاست

گرد راه کاظمین خوش تر از مشک و عبیر

خاک زوّار حریمش بهتر از آب بقاست

نی عجب گر در طفولیت امام خلق شد

او امام خلق عالم پیش تر از پیش هاست

عرش و فرش و دوزخ و حنّت به حکمش پایبند

آدم و حور و پری، جن و ملک را پیشواست

آن که فرمودش امام هشتمین روحی فداک

هر چه مدح من رسا باشد به وصفش نارساست

من نمی گویم خدا باشد ولی گویم که او

جلوه اش بی ابتدا و رحمتش بی انتهاست

فیض بخشد از دمش بر آدم و جن و ملک

هر که را بر آستان قدس او دست دعاست

خلق عالم را چراغ رهنما خواهیم بود

تا که فرزند رضا ما را امام و رهنماست

صد چو عیسی آستان بوس حریمش با ادب

صد چو موسی خادم بیت الولایش با عصاست

هر که رو گرداند از او کلّ طاعاتش هدر

وآن که سر پیچد زحکمش جمله اعمالش هباست

بحر لطفش همچو بحر رحمت حق موج زن

دست جودش همچنان دست علی مشکل گشاست

ای که دست سائلت باشد به فرق نه فلک

وی که خاک زائرت درد و دو عالم را دواست

دست من خالیست اما کفّ جود تو پر

کار من باشد گدایی کار تو جود و سخاست

من گدایم من گدایم تو جوادی تو جواد

جود از آن جوادست و گدایی از گداست

من نه جنّت خواستم نه حور خواهم نه قصور

جنّت و حور و قصور من فقط مهر شماست

گر ندارد مهر تو زاهد زفاسق بدتر است

طاعت هر کس که دشمن با تو شد مثل زناست

گر شود در کعبه، خصمت کشت راه خدا

باز بر پیشانی اش بنوشته، این خصم خداست

پای شوم تیرگی، بر ساحت ما چون رسد

چارده مهر جهان افروز، پیش روی ماست

چارده ماه فروزان چارده خورشید نور

چارده اختر که هر یک را دو صد شمس الضّحاست

چارده مرآت داور، چارده تصویر حق

چارده کعبه که در دامانشان کوه صفاست

هر که را از دامن اینان شود کوتاه دست

آتشش گِرد سراست و دوزخش در زیر پاست

بار معبود! تو می دانی که مرغ روح من

معتکف در کاظمینِ آن شه ارض و سماست

گر چه دورم از حریمش، هست قبرش در دلم

سینه ام را از فروغش یک جهان نور و ضیاست

تا مرا در سینه باشد مهر فرزند رضا

هم تو خوشنودی و وهم پیغمبرت از من رضاست

تا که "میثم" را زبان در کام و جان در پیکراست

با زبان شعر بر این خاندان مدحت سراست

غلامرضا سازگار

امام جواد(ع)-مدح


الا کرم ز تو مشهور یا امام جواد

کلام توست همه نور یا امام جواد

ائمه‌اند جواد و توئی جواد همه

که گشته جود تو مشهور یا امام جواد

سزد ز لعل لب حضرت رضا ریزد

به مدح تو دُر منثور یا امام جواد

اگر چه نزد شما آبروی نیست، مرا

مکن ز درگه خود دور یا امام جواد

گدایی‌ام به درت جز بهانه‌ای نبوَد

مراست وصل تو منظور یا امام جواد

به روی زائر تو بوسه می‌زند جبریل

به ذکر «سیعک مشکور» یا امام جواد

به کاظمینِ تو روی نیاز برده کلیم

سلام می‌دهد از طور یا امام جواد

جحیم اگر تو نگاهش کنی حدیقۀ گل

بهشت بی تو کم از گور یا امام جواد

اگر چه ران ملخ هم ندارم ای مولا

مرا بخوان به درت مور یا امام جواد

قضا به حکم تو محکوم، ای ولیِ خدا

قدر به امر تو مأمور یا امام جواد

لباس نور مرا بر تن از ولادت توست

گناه، وصلۀ ناجور یا امام جواد

خدا ثنای تو را گفته و چگونه مرا

بوَد ثنای تو مقدور یا امام جواد

لب تو داشت تبسّم، ولی دلت را بود

هزارها غم مستور یا امام جواد

ندید دختر مأمون جلال و قدر تو را

چو بود چشم دلش کور یا امام جواد

هزار مرتبه نفرین به دختر مأمون

که شد به قتل تو مسرور یا امام جواد

فراز بام به گرد تن تو بگرفتند

پرندگان هوا شور یا امام جواد

شهادت تو در آن حجره با لب تشنه

بوَد تجسّم عاشور یا امام جواد

عنایتی که شود روز حشر «میثم» هم

به دوستی تو محشور یا امام جواد

مجید لشکری

امام جواد(ع)-مدح و ولادت


ساکن کاظمین گویا از سمت «باب الجواد» می آید

چون شهابی که روی دامانش، نور در امتداد می آید

عهد فرزند با پدر این است، می شود زائرش به رسم ادب

این هم از طرز احترامش هست، موقع بامداد می آید

دست بر سینه برده می گوید: «السّلامُ علیک یا سلطان»

« وَ علیکَ السّلام » از مرقد، بال بر بال باد می آید

زائری دلشکسته می فهمد، کاظمینی شده هوای حرم

نه فقط او که هر چه زائر هست ، با همین اعتقاد می آید

آمد و با کرامت قدمش، دل هر سنگ غرق شادی شد

بانگ از عمق جانشان برخاست، این که «خیر العباد» می آید

دست در دست پنجره فولاد، فلج و کور را مداوا کرد

دیدمش سوی صحن گوهرشاد، آن گُهَر شادِ شاد می آید

باز یک روز ساکن مشهد، می رود مرقد پدر وَ پسر

«السّلام علیکُما» گفته، سمت « باب المراد » می آید

***

آخر شعر می رسم حالا، می رسم با دو چشم خون پالا

نذر آن گنبد این قد و بالا، بر لبم «إن یکاد» می آید

وحید قاسمی

امام جواد(ع)-مدح و ولادت


ناوک مژگانتان ما را ز پا انداخته

گیسوان چون کمندت، کار دل را ساخته

دل نگو! ویرانه ای پایین پایت مانده است

لشگر خون زیر زلفت فاتحانه تاخته

بی جهت خون مرا بر گردنت ننداختند

نامش ابرو نیست، این شمشیر مستِ آخته

باده ی شیراز دیگر از دهان افتاده است

باده ی بغدادتان تنها به این لب ساخته

در قمار عشق اهل ری، به غیر از جفت هشت

هرکه طاس دیگری آورده فوری باخته!

مرد این میدان نبودم، سر فرود آورده ام

شاعری بی قافیه پیشت سپر انداخته

محسن حنیفی

امام جواد(ع)-ولادت و شهادت


باده را تا آخرش سر می کشم

 آسمانی می شوم پر می کشم

 همچو مِی می خواستم یک دل شوم

 با اجازه، گر شود، دعبل شوم

 او پدر را می ستاید من پسر

 او ز جان گفت است من هم از جگر

 لیک شعر ما کجا آقا کجا

 ذکر افلاک است ما اُحصی ثنا

 ما کجا و صحبت از مدح امام

 سیر تا خورشید روی پشت بام؟

 ما کجا و باده های سلسبیل

 دست ما کوتاه خرما بر نخیل

 سائلی بودم که تو ره دادی ام

 من مریض عشق، مادرزادیم

 لکنتم را رفع کن در این رسا

 باز می گویم که لا اُحصی ثنا

 ای تو آقازادۀ خورشید طوس

 روح و جان حضرت شمس الشموس

 گوشه ای ز آب لبت نهر رجب

 حوض کوثر! سید عالی نسب!

 السلام ای حضرت باب المراد

 باب حاجات تمام این بلاد

 یا رئوف بن رئوف بن رئوف

 یا کریم و یا جواد و یا عطوف

 ای به گهواره مسیحا را امام

 ای مسیح بن مسیحا! السلام

 شد مسیحا خاکبوس بر درت

 مریم عذرا کنیز مادرت

 بی سبب لیلا به تو مجنون نشد

 بی سبب روی تو گندم گون نشد

 التماس چشم چشمه سارها

 برکت و روزی گندم زارها

 سفره های نان به زیر دین توست

 رنگ گندم ها از این رو عین توست

 برکت از میلاد تو لبریز شد

 عشق لایزرع چه حاصل خیز شد

 کار مژگان بلندت شد شکار

 از دل صیدت درآوردی دمار

 دل به یک لحظه شود تسلیم تو

 امر کن تا جان شود تقدیم تو

 پیشکش بر غمزه، سر آورده ام

 زخم می خواهم، جگر آورده ام

 زخم تو کار مسیحا می کند

 زخم تو دردم مداوا می کند

 السلام ای درد و درمان رضا

 السلام ای وصلۀ جان رضا

 بوسه بر کفش تو زد یک پیرمرد

 می گرفت از روی نعلین تو گرد

 گرد کفشت خاک یا این که زر است

 سرمۀ چشم علی جعفر است

 دستخط آمد برای تو ز طوس

 نامه را بر دیده بگذار و ببوس

 نامه شرح غصه ی هجران توست

 شرح دلتنگی بابا جان توست

 میوۀ قلب پدر عمرت بلند

 سر سلامت باشی از شر و گزند

 شد دلم تنگ و ز دوری تو چاک

 یا جواد بن علی روحی فداک

 کاش بابای تو در آن حجره بود

 زهر بود و جسم تو زرد و کبود

 یک کبوتر پر شکسته در قفس

 سخت تا کام تو می آمد نفس

 پشت در کف بود و سوت و هلهله

 در میان آسمان ها زلزله

 بین حجره بال و پر می خورد زخم

 تشنه بودی و جگر می خورد زخم

 تشنه بودی آب را بر خاک ریخت

 خاک بر روی سرش افلاک ریخت

 قلب بابای خراسانی شکست

 دیده ات را دست زهرا تا که بست

 باز هم بی احترامی بر امام

 می شود تشییع جسمت تا به بام

 کاش می بردند جسمت با عبا

 ای علی اکبر به روی بام ها

هاتف اصفهانی

امام زمان(عج)-مناجات


به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیَم

به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیَم

من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران‏

که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیَم

منم ای برید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر‏

به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیَم

چو برآرم از ستمش فغان گله سر کنم من خسته جان

برد از شکایت خود زبان به تفقدات زبانیَم

به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان‏

که نوازد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیَم

ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من‏

چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیَم

شده‌ام چو «هاتف» بینوا به بلای هجر تو مبتلا‏

نرسد بلا به تو دلربا گر ازین بلا برهانیَم

سید مجتبی شجاع

امام زمان(عج)-مناجات


خواهی که لبم پر آه باشد باشد

چشمم به در و به راه باشد باشد

خواهی اگر ای عزیز زهرا این دل

در حسرت یک نگاه باشد باشد

***

دلبسته به روی ماه تو خیلی ها

هستند غبار راه تو خیلی ها

رفتند و به معنای حقیقی بودند

در حسرت یك نگاه تو خیلی ها

***

آنان که صفا، موسم حج داشته اند

از برکت ثامن الحجج داشته اند

آنان که امان ز فتنه پیدا کردند

توفیق دعا بهر فرج داشته اند

غلامرضا سازگار

امام زمان(عج)-مناجات


بازآ قرار دل‌ که به دل‌ها قرار نیست

داغی به سینه سخت‌تر از انتظار نیست

هر گله‌ای به صاحب خود دارد اعتبار

ما را بدون صاحب خود اعتبار نیست

در روزگارِ غیبت تو، صبح ما به چشم

غیر از غروب غربت و جز شام تار نیست

هر چند در فراق تو یک چند زنده‌ایم

دوران انتظار به جز احتضار نیست

گیرم ولایت دو جهان را به ما دهند

ما را به جز ولای شما افتخار نیست

بی‌اقتدار دولت حقِّ تو شیعه را

با اقتدار ارض و سما اقتدار نیست

بر عاشقی که می‌کشدش درد انتظار

خوشتر ز اشک و سوز دل و حال زار نیست

از بس که بی‌تو تیره شده روزگار ما

فرقی میان مغرب و لیل و نهار نیست

بر بوستان وحی حکومت کند خزان

زاغان شدند مرغ هزار و هزار نیست

گیرم که لحظه‌ها همه گردند صبح عید

دنیا برای منتظران جز مزار نیست

«میثم» برای عاشق مهدی در این زمان

بی‌لحظۀ ظهور، بهْ از اوج‌ دار نیست

حجت الاسلام محمد عابدینی

امام زمان(عج)-مناجات


نشانه رفته غزل های من به سوی کسی

به خـون کشانده دلم را خـیال روی کسی

تـمام قـافـیه ها را به خـطّ نـسـتعلیق

نوشته دست خدا لا به لای موی کسی

غـزل بهانه ی خـوبی ست تا قـدم بزنم

میان قافیه هایش به جستجوی کسی

هزار ندبه ی مبهم، هزار جمعه ی سرد

تـمام عـمر نـشـسـتم در آرزوی کسی

کسـی شــبـیـه تـو در آســمـان رویـا نیست

کسی چنان که تویی نیست رو به روی کسی

تـو عــاشـقـانـه تـریـن آیــه هـای قــرآنـی

قسم نخورده خداوند چون تو روی کسی

پر از حـرارت عـشق است سینه ام، انگار

نشانده ام به لب خود لب سبوی کسی

دلم خوش است به پایان شاهنامه ی شب

همیشه می وزد از مـاه عطر و بوی کسی

جواد حیدری

امام زمان(عج)-مناجات


باز هم این دل دیوانه تو را می خواهد

دل بشکسته ز دست تو عطا می خواهد

رفته از زندگی ام روشنی و مهر و صفا

بهترین دوست همان یار قدیمی باشد

ای رفیق ازلی شیعه تو را می خواهد

شکر حق می کنم از خلقت زیبای دلم

اینکه ام نوکر این خانه خدا می خواهد

نفْس من فکر جدایی من و تو باشد

کمکی کن که مرا از تو جدا می خواهد

خسته ام از همه دنیا و گرفتارانش

کرمی کن که دلم کرب و بلا می خواهد

غلامرضا سازگار

امام جواد(ع)-ولادت


امشب به شبستان ولایت قمر آمد

خورشید جمالات خدا جلوه‌گر آمد

طوبـای تمنـای رضـا را ثمـر آمد

در بیت رضا بـاز رضای دگـر آمد

میـلاد جـواد ‌بـن جـواد بـن جـواد است

این باب مراد است مراد است مراد است

خیزید که امشب شب شادی و سرور است

خیزیـد کـه میــلاد تجلی گــه نــور است

هر لحظه هزاران شب شوق و شب شور است

از پـا ننشینیـد شـب صبـح ظهــور است

رخسـار خداونـد، عیان آمده امشب

یا باز، محمّد به جهان آمده امشب؟

این موهبت و لطف خداداد، مبارک

بر آل محمّـد شـب میـلاد، مبارک

این عید بود بر همه اعیاد، مبارک

میـلاد جـواد بـن ‌رضا بـاد، مبارک

جود و کرم و لطف حق آغاز شد امشب

قرآن به روی دست رضا باز شد امشب

سـر تـا بـه قدم آینـۀ حسن خدایی

کارش ز همه خلق جهان عقده‌گشایی

جان همگـان در قـدمش باد فدایی

جود آمـده بـر درگـه او بهـر گدایی

در وسعـت ملـک ازلـی نـور ببینید

ای چشم بد از ماه رخش دور! ببینید

ای ماه رجب بوسه بزن بر سر و رویش

ای مهر ببـر سجده به خاک سر کویش

ای لیلۀ قـدر این تـو و این طرۀ مویش

ای خلـق خـدا روی بیـارید بـه سویش

این باب کرم، باب دعا، باب مراد است

والله جواد است جواد است جواد است

ای چشم رضا محـو تماشای جمالت

جبریل، پرش سوخته در سیر کمالت

خورشید بـرد سجده به ایوان جلالت

میراث محمّد شرف و خُلق و خصالت

بالیده رضا لحظه ‌به ‌لحظه به وجودت

مشهورتر از کـل امامان شده جودت

داده است خداوند به فضل تو گواهی

در کودکی‌ات سینـه پـر از علـم الهی

دادی خبـر از ابـر و هوا و یم و ماهی

مأمون که نبودش به درون غیر سیاهی

گویی که شراری شد و یکباره برافروخت

در آتش بغض و حسد و کینۀ خود سوخت

در سن طفولیتت ای عالِم عالَم

علم ازل و علـم ابد بود مجسم

زانو زده در محضر تو زادۀ اکثم

نه زادۀ اکثم که تمام علما هم

تـا زنگ ز آینـۀ دل‌هـا همه شوید

قرآن به زبان تو سخن گفته و گوید

من سائل لطف و کرمت بودم و هستم

هر جا که روم در حرمت بودم و هستم

یک قطرۀ کوچک ز یمت بوده و هستم

موری سـر خاک قدمت بودم و هستم

با آن که گناهم را دانستی و دانی

آنی ز دل خویش نراندی و نرانی

هر چنـد کـه دائم خجلم از گل رویت

سوگند بـه رویت نـروم از سـر کویت

امـروز دگـر گشتـم ریـگ تـه جویت

ای لطف و کرم عادت و احسان همه خویت

تنها نه ز رأفت به روی دوست بخندی

بر دشمن خـود هم درِ این خانه نبندی

من شاخۀ خـاری به گلستان شمایم

هر جا بنشینم بـه سـر خوان شمایم

یک عمر نمک‌گیـر نمکدان شمایم

از لطف شمـا نیـز ثنـاخوان شمایم

ای چشم تـو چشم کـرم و لطف الهی

باشد که به «میثم» کنی از لطف نگاهی

حسن لطفى

امام حسین(ع)-مناجات


سوگند بر سیاهى شب‏هاى ماتمت

ما زنده‏ایم زنده به عشق محرمت

روز ازل كه بانگ عزایت بلند شد

ما را گره زدند به نخ‏هاى پرچمت

انفاس گرم گریه كنان تو عیسویست

این روضه‏ها پُرند ز عیسى بن مریمت

این ارث مادرى ست اگر پاى روضه‏ات

مى‏سوزم از ته دل و مى‏میرم از غمت

دارم امید وقت نفس‏هاى آخرم

بر چشم‏هاى خود بكشم خاك مقدمت

ما را براى خویش سوا كرده مادرت

هر كس كه هست پاى علم هست محرمت

سید رضا مؤید

امام حسین(ع)-مناجات


تا خانۀ تو قبلۀ راز است حسین

ما را به دَرَت رویِ نیاز است حسین

گرَدَد در كعبه باز، سالی یكبار

وین خانه درش همیشه باز است حسین

مهدی جهاندار

امام حسین(ع)-شهادت


به صبح واقعه در خیل دوست دارانش

به ظهر حادثه در جمع بی قرارانش

غروب بر سر نی باز بین یارانش

"به ذکر و زمزمه چاووش سر به دارانش

امیر لشکر انبوهِ نی سوارانش"

چه باک اگر سر نی زلف او رها مانده است

چه باک اگر که سر از پیکرش جدا مانده است

قرار بود خدا مانَد و خدا مانده است

"سری به شیوه رها از تنی که جا مانده است

کنار پیکر معدودِ بی شمارانش"

کسی که روح قدُس کرده بود تأییدش

همه ملائکه شاگرد درس توحیدش

غروب، زینب از آن سوی دشت می دیدش

"به سعی و هروله در پیش، ماه و خورشیدش

به اشک و آه به دنبال، باد و بارانش"

اگر چه تشنه ولی تشنگان سقّایند

اگر چه خسته ولی سربلند و والایند

که اهل بیت خدا وارثان زهرایند

"به پای تاول و لب های تشنه می آیند

پیاده در غل و زنجیر یادگارانش"

هزار سال گذشته است و آشکار و نهان

هزار سال گذشته است و پیرمرد و جوان

هزار سال گذشته است و کودکان و زنان

"چو روشنای اذان از چهارسوی جهان

به گوش می رسد آوای سوگوارانش"...

حسین کیست که این نغمه زیر و بم زده است

حسین کیست که عشق از حسین دم زده است

حسین کیست که بر نون و والقلم زده است

"قیامتی که به مدحش خدا رقم زده است

قصیده ای به بلندای روزگارانش"

محسن عرب خالقی

امام هادی النقی(ع)-شهادت


بگذار کمی عرض ارادت بنویسم

دور از تو و با نیت غربت بنویسم

سجاده ی شب پهن شده، حیّ علی شعر

بگذار برایت دو سه رکعت بنویسم

بگذار که ده مرتبه در ظلمت این شهر

یا هادی، یا هادیِ امت بنویسم

شاید که چنان رود سر راه بیایم

بر صفحه ی صحرای جنون خط بنویسم

مقصود من از "یا من ارجوه رجب ها"

غیر از تو، که را وقت عبادت بنویسم؟

با ذره ای از مهر تو، ای چشمه ی خورشید

از نور تو، تا روز قیامت بنویسم

با این همه آلودگی، ای آیۀ تطهیر

از سوره ی انفاق و کرامت بنویسم

برداشته باد از رخ تو پرده و من نیز

بی پرده برای تو روایت بنویسم

شیر آمده از پرده برون با نفس تو

تا من هم از این رتبۀ خلقت بنویسم

تو ضامن شیر و پدرت ضامن آهوست

حق دل من نیست که حسرت بنویسم

من شاعر چشم توام، المنّة لله

پس می شود از روی بصیرت بنویسم

هر لحظه بر افروختم از داغ، چو لاله

هر آینه از درد به حیرت بنویسم

از غفلت ما بوده که شاهین شده کرکس

پس با قلم شرم ز غفلت بنویسم

از سنگ زدن بر دل آیینه بگویم

از سوختن پرده ی حُرمت بنویسم

دست و قلمم نه، دهنم بشکند امروز

چیزی اگر از حدّ جسارت بنویسم

من آمده ام نقطه سر خط بنویسم

از جامعه، از شرح زیارت بنویسم

ادامه نوشته

وحید قاسمی

امام هادی النقی(ع)-شهادت


آسمان را آهِ جان سوزت ز پا انداخته

مادرت را باز در هول و وَلا انداخته

کاری از دست طبیبان بر نمی آید غریب

در کنار بستر تو مرگ جا انداخته

پوستی بر استخوان داری به زهرا رفته ای

خونِ دل خوردن تو را از اشتها انداخته

رفته رفته حجره ات گودال سرخی می شود

زهر، لب های تو را از ربنا انداخته

تشنگی بی رحم تر از نیزۀ زیر گلوست

تارهای صوتی ات را از صدا انداخته

جام می شرمندۀ اندوه چشمانت شده

ماجرا را گردن شام بلا انداخته

شام گفتم، خیزران آمد به یادم "وای وای"

گریه ها را یاد طشتی از طلا انداخته

کاظم رستمی

امام هادی النقی(ع)-مناجات و شهادت


با سر انگشتم نوشتم آه... باران گریه کرد

پشت شرمِ شیشه جاری شد خرامان گریه کرد

تیرگی ها را که باران از نگاهِ گریه شست

شاعری مهمان دریا شد پریشان گریه کرد

در هجوم کشف های ناگهانی گُر گرفت

شعله زد چشم غزل چون دید قرآن گریه کرد

تا که پرسیدم چرا نام تو کمتر خوانده اند

چشم ماهی های دریا در بیابان گریه کرد

آه ای دریای نور، ای مهربان، ای لطف محض

در جوابم یک حرم، در خاک و ویران گریه کرد

هادی ای مظلوم گمنامِ تبارِ فاطمه

غربتِ نامِ تو را اندوهِ باران گریه کرد

غلامرضا سازگار

امام هادی النقی(ع)-شهادت


یا رب از زهر جفا سوخت ز پا تا به سرم

شعله با ناله بر آید همه دم از جگرم

جز تو ای خالق دادار کسی نیست گواه

که چه آورده جفای متوکل به سرم

می دوانید پیاده به پی خویش مرا

گرد ره ریخت بسی بر رخ همچون قمرم

آن شبی را که مرا خواند سوی بزم شراب

گشت از شدت غم مرگ عیان در نظرم

خواست تا بر من مظلوم دهد جام شراب

شرم ننمود در آن لحظه ز جدّ و پدرم

زهر نوشیدم و راحت شدم از عمر ولی

ریخته خاک یتیمی به عُذار پسرم

با که این ظلم بگویم که به زندان بلا

قبر من کند عدو پیش دو چشمان ترم

هر زمان هست در این دار فنا مظلومی

حق گواه است که من از همه مظلوم ترم

رضا کرمی

امام هادی النقی(ع)-مناجات و شهادت


رنگ و بوی درد دارد کوچه های سامرا

گریه باید کرد هر شب پا به پای سامرا

هر شب از فرط عطش ای هادی گم گشته گان!

می پرد مرغ دل ما تا هوای سامرا

گرچه دورست از ضریح سبز تو دستان ما

قلب ما آن جاست آن جا لا به لای سامرا

نسبتی دارد مگر با کربلا احوال تو

کاین چنین پیچیده هر جا نینوای سامرا

بوی حیدر داشت مولا رنج بی پایان تو

ریشه دارد در غریبی ماجرای سامرا

باز کن دست تسلّی را علی مرتضی

"کوفه کوفه" زخم دارد شانه های سامرا

محسن حافظی

امام هادی النقی(ع)-شهادت


به روى خاک غربت سر نهادم یا رسول الله

ز دست دشمنان از پا فتادم یا رسول الله

ز آه آتشین و آب چشم و نالۀ جانسوز

بساط ظلم را بر باد دادم یا رسول الله

به زندان از غم موسى ابن جعفر جدّ مظلومم

برآمد آه سوزان از نهادم یا رسول الله

على را نور عینم من، گل باغ حسینم من

ببین فرزند دلبند جوادم یا رسول الله

فراز قلّه ی کوهى مرا برد از پى تهدید

همان کو داشت اندر دل عنادم یا رسول الله

ز سوز زهر خصم دون شدم مسموم در غربت

ز کف جان در ره جانانه دادم یا رسول الله

نگردد محو در تاریخ، شعر «حافظى» هرگز

چو با سوز درونش کرده یادم یا رسول الله