غلامرضا سازگار

حضرت زهرا(س)-شهادت-حضرت محسن(ع)


از غدیر چو پایان یافت هفتاد و دو روز

گشت از داغ نبی یثرب سراپا شور و سوز

بعد مرگ خواجه ی لولاک خصم کینه توز

داد کفر و شرک و خُبث طینت خود را بروز

کرد حقّ شیر حقِّ را از ره بیداد غصب

فاش می گویم صنم جای صمد گردید نصب

از سقیفه آتشی برخواست عالم را گرفت

دود آن تا حشر، چشم نسل آدم را گرفت

شعله هایش دامن آیات محکم را گرفت

دامن زهرا و بیت الله اعظم را گرفت

مرکز وحی و نبوّت طعمه ی آن نار شد

قتلگاه محسن و زهرا، در و دیوار شد

از هجوم دشمنان بیت خدا را در شکست

پهلوی زهرا مگو پهلوی پیغمبر شکست

رکن قرآن قلب احمد سینه ی حیدر شکست

فاش گویم هر دو رکن فاتح خیبر شکست

ظاهراً با یک لگد محسن در آن جا کشته شد

باطناً یک سوّم اولاد زهرا کشته شد

غنچه ی نشکفته ی گردیده پرپر محسن است

کشته ی راه پدر در بطن مادر محسن است

اوّلین قربانی ساقیّ کوثر محسن است

مُهر مظلومیّت آل پیمبر محسن است

محسن زهرا که جان در مکتب ایثار داد

جان به یاریّ پدر بین در و دیوار داد

خون محسن ضامن احیای قانون خداست

خون محسن خون حیدر خون ختم الانبیاست

خون محسن آبیار بوستان مصطفاست

خون محسن گُلبن توحید را آب بقاست

نا رسیده میوه ای بود و جدا شد از درخت

کس نداند جز خدا این جا چه ها شد با درخت

حیف از محسن که رخسار برادر را ندید

در بر مادر فدا گردید و مادر را ندید

داد جان در راه حیدر لیک حیدر را ندید

روی بابا روی مادر روی خواهر را ندید

کودکی نازاده در بیت سیادت کشته شد

حیف از آن کودک که او پیش از ولادت کشته شد

از سقیفه باب کینه تا قیامت باز شد

از سقیفه ظلم و جور و حقّ کشی آغاز شد

از سقیفه نغمه ی غصب خلافت ساز شد

از سقیفه زاغ زشت فتنه در پرواز شد

«میثما» آغاز بیداد و جفا آن روز بود

روز عاشورای آل مصطفی آن روز بود

محسن ناصحی

حضرت محسن بن علی(ع)-شهادت


قرار بود که مثل حسن پسر باشی

عصای دست من و پیری پدر باشی

تو دیدی و حسنم دید رنج مادر را

خدا کند ز برادر صبورتر باشی

ببخش مادر خود را که با خود آوردت

بنا نبود که آن روز پشت در باشی

هنوز زیر کِسا جای خالیت پیداست

قرار بود و نشد آخرین نفر باشی

قرار بود بمانی شتاب جایز نیست

بنا نبود مسافر که رهگذر باشی

نشد بیایی و مثل برادران خودت

گهی به نیزه و گهگاه خون جگر باشی

تمام هستی من می رود اگر بروی

ولی اگر تو بمانی ولی اگر باشی...

و یا تمامی این ها فقط مقدّمه ایست

که اتفاق غزل های شعله ور باشی

و اولین بشوی قبل از آن که عاشورا

شهید کوچک و شش ماهۀ پدر باشی

نخورده شیرِ مرا! شیرها حلالت باد

که میخ حادثه را خواستی سپر باشی

حامد حجتی

حضرت علی اصغر(ع)-حضرت محسن(ع)-شهادت

برداشتی از گفتگوی دو دردانه هستی حضرات محسن و علی اصغر علیهما السلام در بهشت


کوچه‌ها تیره دشت‌ها خون شد
آب‌ها رنگ بی نهایت شد
آسمان و زمین به هم پیچید
ناگهان موسم قیامت شد

 

چشم‌ها حیرتی مضاعف داشت
آخرین لحظه های دیگر بود
اضطراب از نگاه‌ها می‌ریخت
روز ترس آفرین محشر بود

 

ناگهان در کشاکش محشر
بانگ آمد که ایهاالانسان
چشم های غریب کور شوند
می‌رسد مادر زمین و زمان

 

بوی عطری به عرش می‌پیچد
عطر گل‌های ناب و پر احساس
می وزد بر کرانۀ محشر
بوی یک چادری پر از گل یاس

 

با شکوه تمام می‌آید
کاروانی که سبز پوشیدند
می‌شود از نگاهشان فهمید
جامی از درد و داغ نوشیدند

 

روی دستان حضرت عباس
غنچه‌هایی شکفته بود آنجا
غنچه‌ها...سبز...سرخ نیلی رنگ...
غنچه‌هایی چو یاسمن زیبا

 

کودک از روی دست‌های عمو
گفت من غنچه‌ام ولی پرپر
پدرم آفتاب نیزه نشین
مادرم می‌زند صدا: اصغر

 

غنچۀ دیگری به ناز شکفت
مثل یک ژاله بود چشم ترش
کیست این کودکی که می‌بینم
مثل پروانه سوخته است پرش؟


محسنم یار شش ماهۀ عشق
که پُرم از شمیم دلکش یاس
عمر کوتاه تر ز گل دارم
مادرم هست حضرت احساس

 

حرف‌ها کودکانه بود ولی
آتشی را به سینه‌ها می‌زد
گفتگویی که روضه بود آنجا
کوچه ها را به کربلا می‌زد

 

کربلا داغ بود و تشنه شدن
مادرم گریه داشت در چشمش
ردی از تشنگی به لب‌هایم
بوسه ای داغ کاشت در چشمش

 

خانۀ ما که سوخت مادر من
آتش از چادرش زبانه گرفت
در و دیوار خوب فهمیدند
میخ در سینه را نشانه گرفت

 

آسمان با تمام تشنگی‌اش
روی دست پدر چه زیبا بود
مثل ماهی به خویش می‌پیچم
آه ...باران ...نه ...اشک بابا بود

 

در دل کوچۀ بنی هاشم
روز دنیا به رنگ نیلی بود
یک نفر می‌دوید با شمشیر
کوچه پر از صدای سیلی بود

 

تیر از چله تا رها گردید
چشم‌هایم شبیه دریا شد
روی دستان تشنۀ بابا
حنجرم سینه چاک بابا شد

 

داغ من داغ تازیانه نبود
داغ یک شهر غربت است بدان
داغ دستان ریسمان بسته
سورۀ دهر غربت است بدان

 

مادری که شبیه یک گل بود
در خزان ...در سکوت ...در سردی
باغبان دست بسته بود آنجا
می تکاندش غلاف نامردی

 

من و مادر به آسمان رفتیم
مانده بابا غریب در افلاک
دفن کرد آن شب سیاه زمین
پیکر آفتاب را در خاک

 

خون تو سرخ‌تر ز خون من است
آنچه را عشق آفرید شدی
خوش به حال علی اصغر من
چون که در کربلا شهید شدی

سید رضا موید(موید)

حضرت محسن بن علی(ع)-شهادت

 

گلی که فصل خزان بر دمید، محسن بود!

 گلی که رنگ چمن را ندید، محسن بود!

گل همیشه بهار علی، که از بیداد

 چو غنچه جامه به پیکر درید، محسن بود!

کنار خانه‏ی زهرا، یگانه سربازی

 که شد به راه ولایت شهید، محسن بود!

یگانه‏ طفل شهیدی که چشم مادر هم 

 شد از نظاره‏ی او نا امید، محسن بود!

یگانه طفل شهیدی که کس نمی‏داند

 ز بعد قتل، کجا آرمید، محسن بود!

یگانه ره سپر راه عشق کز منزل 

 جدا نگشته به منزل رسیده، محسن بود!

یگانه مرغ پر و بال بسته‏ای کآخر 

 ز آشیانه‏ی سوزان پرید، محسن بود!

تو خون ز دیده (موید)! بریز و بازگوی:

 گلی که رنگ چمن را ندید، محسن بود

یوسف رحیمی

حضرت محسن بن علی(ع)-شهادت


معصوم ترین صبح سپیدی محسن

آن روز کبود را ندیدی محسن

در راه علی حق بزرگی داری

الحق که تو اولین شهیدی محسن

*

با ضرب در سوخته ماهم را کشت

در آتش و خون نور نگاهم را کشت

فریاد بزن «بأیّ ذنبٍ قُتل»

ای وای که طفل بی گناهم را کشت

*

در کوچه به پا کرد دوباره ‌محشر

با مادر دلسوخته، یاس پرپر

آن روز اگر ‌مجال صحبت می‌داشت

می گفت چنان فاطمه: حیدر حیدر

*

ای مونس داغ های من محسن جان

ای یاور با وفای من ‌محسن جان

با سرخی خون من و تو حق برپاست

قربانی کربلای من ‌محسن جان

×××

امام صادق علیه السلام در باره آیه «وَ إِذَا المَوؤُدَةُ سُئِلَت بِأَی ذَنبٍ قُتِلَت‏؛ روز قیامت از كسى كه بخاك سپرده شده سؤال می شود به چه جرمى كشته شده است؟» فرمود: اى مفضل به خدا قسم این «موؤده» و به خاك سپرده شده، محسن فرزند حضرت فاطمه علیها السلام است.

مهدى موعود، ترجمه جلد 13 بحار، ص: 1175

محمد تقی قریشی (فراز)

حضرت زهرا(س) و محسن بن علی(ع)- شهادت

 

دستی به دست محسن و یک دست بر کمر

با سینه ای از آتش مسمار شعله ور

افتـد ز حـزن ، لــرزه  بـر  انـدام  عرشـیان

این گونه گر ز صحنه محشر کنی گذر

***

احقاق حق خویش چو پیش خدا کنی

با قامت خمیده، قیامت به پا کنی

با بازوی سیه شده در پیش گاه عدل

مظلومی علی ـ زخفا ـ بر ملا کنی

***

گویی:گناه محسن شش ماهه ام چه بود؟!

گلچین، گلم ز شاخه هستی چرا رُبود؟!

جز گـریه در فـراق پدر، جـرم من چه بود؟!

بـر داغم از چه داغ ، دشمنم فزود ؟!

***

شاهد به مدعای تو، دیوار و در شوند

مظلومی ترا، سندی معتبر شود

آنجا میان  محکمه، مسمار غرق خون

 حـاضـر بـرای داوری دادگـر شـود

***

در سینه ام نهان بود این سوز و سازها

تا آن زمان که پرده برافتد ز رازها

ای قبـر مخفی تو ، مـراد دل ( فراز )

بـاب الحوائجی تو ، بـر آور نیـازها

كمال مومنی

حضرت زهرا(س)-محسن بن علی(ع)

 

چو می اُفتد به چشمم گاهواره

نفس می گردد از غم پُر شماره

الهی كاش محسن در برم بود

نمی شد قلبم از كین پاره پاره

غلامرضا سازگار

حضرت زهرا(س)-محسن بن علی(ع)

 

خدایا گنج با گنجینه ام سوخت

میان شعله ها آیینه ام سوخت

چنان مسمار در قلبم فرو رفت

که محسن گفت مادر سینه ام سوخت

احمد دلجو

محسن بن علیّ علیهماالسّلام


محسن ای غنچه نشکفته من

از ستم صید به خـون خفته من

تـو مـرا روح و روانـی پـسـرم

پـرپـر از بــاد خــزانـی پـســرم

دیده نگـشـوده به عـالـم مُـردی

هــمچنـان غـنـچـه گل افـسردی

چون که رفـتی تو به نزد پـدرم

فاش بر گـو تو به آن تاج سرم

بـعـد تو آن دو بـهـم پـیـوسـتـنـد

سـیـنـه فـاطمه(س) را بشکستند

سـیـنـه ای که چـو گـل بـوئیدی

از ره مـهــر و وفـا بــوسـیـدی

گشته سـوراخ ز مـسـمـار پدر

از فـــشـــار در و دیـــوار پــدر

ای پدر جان ز جهان سیر شدم

در جـوانـی بـه خـدا پـیـر شـدم

حسن لطفی

حضرت زهرا(س) و محسن بن علی(ع)-شهادت

 

دود بود و دود بود و دود بود

گل میان آتش نمرود بود

شعله می پیچید بر گرد بهار

خون دل می خورد تیغ ذوالفقار

یک طرف گلبرگ اما بی سپر

یک طرف دیوار بود و میخ در

میخ یاد صحبت جبریل بود

شاهد هر رخصت جبریل بود

قلب آهن را محبت نرم کرد

میخ از چشمان زینب شرم کرد

شعله تا از داغ غربت سرخ شد

میخ کم کم از خجالت سرخ شد

گفت با در رحم کن سویش مرو

غنچه دارد، سوی پهلویش مرو

حمله طوفان سوی دود شمع کرد

هرچه قوت داشت دشمن جمع کرد

روز، رنگ تیره ی شب را گرفت

مجتبی چشمان زینب را گرفت

پای لیلی چشم مجنون می گریست

میخ بر سر می زد و خون می گریست

جوی خون نه تا به مسجد رود بود

دود بود ودود بود و دود بود

مصطفی رب دوست مطلق

حضرت زهرا(س)-محسن بن علی(ع)

 

دیدم غمت ای مادر ای کاش نمی دیدم

تنها تو به پشت در ای کاش نمی دیدم

وقتی که درخانه با ضرب لگد وا شد

تو بودی و یک لشگر ای کاش نمی دیدم

دیدم که در آن غوغا در پشت در خانه

شد محسن تو پرپر ای کاش نمی دیدم

وقتی که زد آن ملعون سیلی به رخت دیدم

خون می چکد از معجر ای کاش نمی دیدم

ای وای چه بی رحمند آنان كه به هم بستند

دستان یل خیبر ای کاش نمی دیدم

آن لحظه که زد قنفذ بر بازوی تو دیدم

فریاد زدی حیدر ای کاش نمی دیدم

آن شب که تو را شستند تا جسم تو بابا دید

می زد به فغان بر سر ای کاش نمی دیدم

ای وای خودم دیدم از چوبه ی تابوتت

جاری شده خون تر ای کاش نمی دیدم

کاظم بهمنی

اشعار فاطمیه - شهادت حضرت محسن(ع)

 

درد سر، بین گذر، چند نفر، یک مادر

شده هر قافیه ام یک غزل درد آور

ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری

امنیت نیست از این کوچه سریع تر بگذر

دیشب از داغ شما فال گرفتم، آمد :

دوش می آمد و رخساره... نگویم بهتر!

من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم،

نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر

چه شده، قافیه ها باز به جوش آمده اند:

دم در، فضه خبر، مادر و در، محسن پر!

مجید لشکری

محسن بن علیّ علیهماالسّلام

 

قِسمَت نبـود تـا کـه برایم پسر شوی

بر شانه های شاخه ی طوبا ثمر شوی

می خواست در خیال خودش کم بیاوری

شاید که تو سقوط کنی منکَسَر شوی

دنیا نیامـدی بـه گمـانم کـه عاقبت

سرتا به پا به همره او شعله ور شوی

شاید کـه در اِزای خودت بین ضربه ها

ضربی به جان پذیری و او را سپر شوی

تـا «کشـته ی فتـاده» بـه دامـان فـاطمـه

تا «صید دست و پا زده» ی پشت در شوی

ای کـاش می شکست همـانجا ورای در

پایی که خواست با لگدش مختصر شوی

یک بـار میخ خونی و یک بـار هم زمین

دادند مژده ات که از این کشته تر شوی