علی اکبر لطیفیان

امام جواد(ع)‌ و علی اصغر(ع)-ولادت

 

روشن تر از روز است خیلی بامرامند

وقتی کریمان با گدایان هم کلامند

الحق که آقازاده ها یک یک امیرند

الحق که نوکرزاده ها یک یک غلامند

در فقرِ محضِ خود غنیِّ محض هستم

وقتی گدای این درم، مردم گدامند

عین عدم هستیم و با آنان وجودیم

پس ما همان هاییم که آن ها بنامند

سنّ زیاد و سنّ کم، فرقی ندارد

این خانواده از طفولیت امامند

چیزی ندارم جز «سلام الله علیهم»

فرزندهای فاطمه با احترامند

هر صبح خورشیدند و در هر شام ماهند

این چهارده تا روشنی صبح و شامند

این چهارده آیینه از بس که شبیه اند

وقتی ببینی شان نمی دانی کدامند

×××

و الله این پروانگی ما می ارزد

هر چند خاکستر شدیم اما می ارزد

معشوق عالم می شود یک روز، عاشق

مجنون ما اندازه لیلا می ارزد

قلاده ما را همین گوشه ببندید

سگ هم کنار خانه این ها می ارزد

سر می نهم بر پای تو قیمت بگیرم

هر جا نمی ارزد سرم این جا می ارزد

یک جان ناقابل به پایت ذبح کردیم

حالا که شد مال تو از حالا می ارزد

این گریه ها را آیه تطهیر گفتند

یک قطرهٔ آن بیش از دریا می ارزد

با کاظمین تو بهشتی دارم این جا

پس زندگی در عالمِ دنیا می ارزد

پس ارزش گهواره ات کعبه است حتماً

وقتی عصای حضرت موسی می ارزد!

دستی بکش بینا کنی این چشم ها را

با معجزات تو چه نابینا می ارزد!

کافی ست ما را این که بابای تو خندید

لبخند بابای تو یک دنیا می ارزد

×××

آن که «کم»ش را نیمه شب آورد، دادت

دارد زیادش می کند لطف زیادت

آقا منم... آن رختْ پاره... پا برهنه...

آن شب –شب جمعه- مرا که هست یادت!

تو کیستی؟ تو از کریمان بلادم

من کیستم؟ من از گدایان بلادت

من از در این خانه ات جایی نرفتم

پس رو مگردان از گدای خانه زادت

آن که مرا حالا مُرید تو نوشته

حتماً تو را هم می نویسد «یا مراد»ت

تو جان مایی، پس بگیر این حق خود را

نفرین بر آن که جان گرفتی جان ندادت

تو هر کجا پا می نهی هر صبح خورشید

عرض ارادت می کند بر بامدادت

بابای تو با دیدن تو گریه می کرد

با گریه لطف دیگری دارد عبادت

آباء و اجدادت همه یک یک جوادند

پس می نویسیمت جواد بن الجوادت

×××

بر روی پایت می گذارد کعبه سر هم

جبریل حتی می گذارد بال و پر هم

به خاک پایت احتیاجی نیست اصلاً

وقتی دوا می سازم از این خاک در هم

تو کعبه ای! آن کعبه ای که در طوافت

بال و پر ما سوخته حتی جگر هم

با آبروی تو تهجّد آبرو یافت

فیض از مناجات تو می گیرد سحر هم

با این جمالی که تو را دادند، باید...

بین خریداران تو باشد پدر هم

نام مرا هم بین این عشاق بنویس

بگذار تا جا خوش کند این یک نفر هم

ای جان به قربان تو و دورِ شلوغت

یوسف شدن بازار دارد، دردسر هم

در کوچه جانِ ما نقابت را بیانداز!

این گونه چشمت می زنند این ها، نظر هم

هستند یک یک شیرها دنبال دامت

چشمان آهوی خراسانِ پدر هم

فهم من از لطف جوادی تو این است:

که آن چه را گفتیم دادی، بیشتر هم

ما را ببر تا کاظمین این بار با هم

ما را بخر در کاظمین این بار درهم

×××

جز عجز، سائل چاره ای دیگر ندارد

وقتی کریمیِ‌ خدا آخر ندارد

ما را برای در زدن معطل نکردند

اصلاً ‌بیوت این کریمان در ندارد

این خانواده کودکش ذاتاً بزرگ است

نام علی که اصغر و اکبر ندارد

طفل رباب ست و ولیکن عادتش بود

از شانهٔ عمه سرش را بر ندارد

بین مقامات رباب این شان کافی ست

که هیچ کس جز او علی اصغر ندارد

*

وقتی که آمد لشگر کوفه به هم ریخت

میدان علمداری ازین بهتر ندارد

وقتی که آمد لشگر از دور پدر رفت

آخر گمان کردند که لشگر ندارد

طفل است و بابای بلاتکلیف مانده

حیرانی است و کودکی که سر ندارد

*

گیرم که از فردا دوباره آب وا شد

چه فایده، شش ماهه که دیگر ندارد

سید مجتبی شجاع

حضرت علی اصغر(ع)-ولادت


آن کس که به خاک درت افتاده منم

آن کس به محبت تو دلداده منم

دیگر چه سعادتی از این بالاتر

شه زاده شمایی و گدا زاده منم

***

هستم همه شب یاد تو ای شه زاده

محتاج به امداد تو ای شه زاده

ای کاش که امر فرج امضا بشود

از برکت میلاد تو ای شه زاده

***

روشن شب تار می شود از امشب

غم پا به فرار می شود می شود از امشب

فصل دل عشاق علیِّ اصغر

شش ماه بهار می شود از امشب

***

شنیدم یا علی اعجاز کردی

شنیدم تا خدا پرواز کردی

شنیدم با همان دستان کوچک

"گره های بزرگی باز کردی"1

***

هنوزم که هنوزِ بی قرارِ

هنوزم هر دو چشمش اشکبارِ

به امیدی که برگردی علی جان

هنوزم مادرت چشم انتظارِ

توحید شالچیان ناظر

حضرت علی اصغر(ع)-ولادت


کهکشان داشت شوق شیدایی

چه شبی شد شبی تماشایی

بوی کوثر گرفت ساغر و گشت

حالت مستی ام طهورایی

از بهشت خدا طلوع نمود

یک افق ماهتاب زهرایی

عرش گهواره را تکان می داد

جبرئیل است گرم لالایی

سر هر مأذنه اذان می داد

علی اکبر به لحن طاهایی

کام با تربت از پسر برداشت

پدری با دو چشم دریایی

و همین که نگاش کرده حسین

کربلایی صداش کرده حسین

چشم او آمده که ناز کند

نزد چشم پدر نماز کند

آمد از کارهای بسته ی ما

که گره های کور باز کند

دست های گره گشایش را

گر سوی آسمان دراز کند

آن قدر بخشد از خزانه ی غیب

خلق را تا که بی نیاز کند

آمده راز سر به مهری را

بیش از پیش غرق راز کند

سوره ی عشق را طنین انداز

از دل پرده ی حجاز کند

شد (فدیناه) شأن والایش

جلوه ای کوچک از تجلایش

هم نفس با نسیم خوش خبری

در مبارک دقایقی سحری

مژدگانی بده رباب، شدی

صاحب ماه طلعت دگری

فخر کن عاشقانه بر مریم

که نزادست این چنین پسری

(وان یکادی) بخوان که یک وقتی

نزند چشم بد بر او نظری

بار خود را ببند چندی بعد

پا به پای حسین همسفری

پا به پا در مسیر کرب و بلا

باید این نازدانه را ببری

غم مخور گر دل تو بی تاب است

مشک این قافله پر از آب است

مجتبی صمدی

حضرت علی اصغر(ع)-ولادت و شهادت


انگار عالم بار دیگر جان گرفته

شادی مجال غم از این و آن گرفته

از ابر رحمت باز هم باران گرفته

سردار خوبی ها سر و سامان گرفته

امشب شب رؤیائی این عالمین است

کوچک ترین حیدر به دستان حسین است

چشم انتظاری بنی هاشم به سر شد

طوبای باغ فاطمیون پر ثمر شد

نوری مضاف جمع خورشید و قمر شد

آقا برای چندمین دفعه پدر شد

اجماع کلی بنی هاشم همین است

این طفل تمثال امیرالمؤمنین است

یک تکه الماس است بر دستان بابا

مانند یک رود است در آغوش دریا

آئینه می گردد به روی دست سقا

صف بسته قومی محضرش بهر تماشا

اکبر نگاهش کرد او خندید، «جان» گفت

ارباب در گوشش مسیحایی اذان گفت

وقتش رسید آقا که نام او بگوید

با سرّ اعظم نام این مه رو بگوید

این نکتهٔ باریکتر از مو بگوید

مستی کند با نام او یا هو بگوید

کوری چشم دشمنان حق منجلی شد

فرزند بچه شیر حق نامش «علی» شد

این طفل کوچک پیر یک دنیای عشق است

سر تا به پا آئینه و سیمای عشق است

آقا و آقازادهٔ آقای عشق است

مهری به طومار و به عاشورای عشق است

هدیه به زهرا شیرۀ جان رباب است

از نسل آب و تشنه لب هاش آب است

بند قماطش را ز بالا آفریدند

مشگل گشای هر دو دنیا آفریدند

محسن برای نسل زهرا آفریدند

هم رتبه و هم شأن سقا آفریدند

شش ماهه صد ساله کند طی مدارج

آری علی اصغر بود باب الحوائج

گهواره اش یک قبلۀ سیّار باشد

کعبه به دورش حاجی هشیار باشد

سرباز راه حیدر کرار باشد

پس تیر معمولی برایش خار باشد

از بس ابهت داشت لشگر از توان رفت

بهر شکار او سه شعبه در کمان رفت

با دست و پای بسته میدان را به هم ریخت

یک قوم سرگردان و حیران را به هم ریخت

نظم و فنون رزم و گردان را به هم ریخت

معنای خیر و لطف باران را به هم ریخت

مشگل گشا شد، حرمله مشگل گشا زد

نامرد، مرد کوچکی را بی هوا زد

داغش به قاب سینه غم تصویر کرده

انگشت حیرت بر لب تکبیر کرده

طوری زدش گویا که صد تقصیر کرده

انگار نیزه در گلویش گیر کرده

آن سو به صورت مادری بیچاره می زد

این سو ز حلقش خون چه بد فوّاره می زد

طفلک میان نعره ها لرزید و پر زد

بر اشک بابا لحظه ای خندید و پر زد

برگ گل حلقوم او پاشید و پر زد

با تیر بر کتف پدر چسبید و پر زد

تیر از گلویش در نیامد غم به پا شد

در آن کشاکش ها سر از پیکر جدا شد

مسعود اصلانی

حضرت علی اصغر(ع)-ولادت و شهادت


امشب از شوق چشم دلبرها

لب به لب می شوند ساغرها

از اهالی آسمان هستید

التماس دعا کبوترها

دل عالم به شوق آمده است

از سر خنده های خواهرها

چشم خود باز می کند طفلی

و به پا می شوند محشرها

چقدر دل اسیر قنداقش

چقدر زیر پای او سرها

اصغر است و لبان کوچک او

بوسه گاه لبان اکبرها

پسر آفتاب آمده است

بند جان رباب آمده است

نمک خانواده ی زهرا

شده بابای باب حاجت ها

نمک از خنده هاش می ریزد

طفل شیرین حضرت بابا

گاهی اوقات بالش سر او

می شود دست دختر زهرا

یا که گاهی رقیه می آید

تا بگیرد بغل برادر را

او برای خودش علمداری ست

عَلَمش دست حضرت سقا

روز اول حسین می دانست

می شود قصه ساز عاشورا

چقدر با وقار می آید

نوه ی ذوالفقار می آید

خنده اش اعتبار دنیا بود

همه ی دلخوشیِ بابا بود

رتبه ی بی نظیر قنداقش

مثل چادر نماز زهرا بود

هر زمانی که گریه سر می داد

قبل هر کس رقیه آن جا بود

کودکی از قبیله ی عشق است

لب او قبله گاه دریا بود

مثل عباس از همان اول

بیرق او همیشه بالا بود

عالم آن لحظه کاش می پاشید

با پدر لحظه ای که تنها بود

از برای لبان خشک و کبود

پدرش رو به حرمله زده بود

وقت پرواز او پرش افتاد

از عطش پلک مضطرش افتاد

تا رها شد سه شعبه ی دشمن

روی دست پدر سرش افتاد

پدرش داشت بوسه می زد که

راه تیری به حنجرش افتاد

مادرش نیست وقت جان دادن

لحظه ای را که در برش افتاد

ولی افسوس از سر نیزه

سر او پیش مادرش افتاد

مادرش بس که گریه سر می داد

از نفس مثل خواهرش افتاد

هدف سنگِ دست ها شده بود

از سر نیزه ها رها شده بود

سید جواد پرئی

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت


لب تر کند پیاله‌ی کوثر تو هم برو

برخیز علیِّ اصغرِ خیبر تو هم برو

از صبح گریه کردی و دلشوره داشتی

دیدی رسید نوبتت آخر تو هم برو

شش ماه می شود به تو من خو گرفته‌ام

باشد عصایِ پیری مادر تو هم برو

فکرِ دلِ شکسته‌ی عمه نمی كنی؟!

کم بود ماتم علی اکبر؟! تو هم برو

هر شعبۀ سه شعبه برای تو نیزه‌ایست

در بزم تیر و نیزه و خنجر تو هم برو

بعد از عمو ماندنت اصلاً صلاح نیست

او رفت پیش ساقی کوثر تو هم برو

تا خیمه ها هنوز به غارت نرفته است

قبل از شروع معرکه بهتر تو هم برو

سید رضا موید

حضرت علی اصغر(ع)-مدح و ولادت

 

من که قلب شکسته ای دارم

دل در خون نشسته ای دارم

رام هر کس نمی شود دل من

صید کرکس نمی شود دل من

دل خود را به غم محک زده ام

تا دم از صاحب فدک زده ام

خالق اکبر است یار دلم

با علی اصغر است کار دلم

آنکه سوز غمش جگر سوز است

روز میلاد او دل افروز است

لحظه های خوش بهاران است

شهر قرآن ستاره باران است

از زمین تا بهشت پل زده اند

دسته گل روی دسته گل زده اند

شهد رحمت به جام می ریزند

دوستان را به کام می ریزند

شاد باش ولادت اصغر

انبیاء و ارادت اصغر

پور زهرا که عشق سرمستش

علی دیگر است در دستش

باز قرآن کوچکی دارد

ناز پرورده کودکی دارد

کودکی را که هست در سُعدا

شاهد عشق سید الشهدا

گوهر اشک شوق سفت حسین

سجده ی شکر کرد و گفت حسین

این پسر منتهای عشق من است

شاهد کربلای عشق من است

اینکه آئینه ی علی باشد

شادی سینه ی علی باشد

عکس و آئینه هر چه گویاتر

چونکه کوچکتر است زیباتر

جلوه ی جزء و کل تماشائی است

غنچه در باغ گل تماشائی است

لوح خلقت به نام این اصغر

دُبّ اکبر غلام این اصغر

کودک ناز و در صلابت شیر

سینه ی مادر از لبش پر شیر

در جبینش فروغ عصمت و عشق

گل یاس بلوغ عصمت و عشق

بزم عصمت از او عجب عالی است

جای زهرا در این میان خالی است

تا که با خنده در برش گیرد

بوسه از روی اصغرش گیرد

از حسین این کلام خوش باشد

هر چه یزدان مرا پسر بخشد

به علی بسکه عشق دارم من

نامشان را علی گذارم من

وین بود سومین علی او را

که بود یادگار عاشورا

هست بند قماط پابستش

رشته ی کائنات در دستش

بند قنداقه اش اگر بر پاست

کهکشان سپهر خوبیهاست

خون خون خداست در رگ او

رشته ی رحمت است هر رگ او

راه آزادی و شهامت را

که نگهبان بود امامت را

از دو ششماهه یافته است ثبات

مکتب از خونشان گرفته حیات

خون محسن شروع بسم الله...

خون اصغر ختامه ی این راه

ای بهار امید ما اصغر

آیت اکبر خدا اصغر

اکبر استی ولی به نام، اصغر

اصغری لیک در مقام، اکبر

علی ای یاس لاله پوش حسین

طایر  وسدره روی دوش حسین

گشته نائل ز فیض حق جوشی

سر دوش پدر به سر دوشی

ای سلام نماز عشق حسین

روح راز و نیاز عشق حسین

کارهای خدائیت دادند

دست مشکل گشائیت دادند

ای اسیر تو هر نبی و ولی

دستهای تو کوچک است ولی

کارسازی چو کار ساز کند

عقده های بزرگ باز کند

سینه ها را جلا تو می بخشی

دردها را دوا تو می بخشی

نام تو رمز لاله ی یاس است

عاشق تو نگاه عباس است