علی اشتری

امام زمان(عج)-مناجات محرمی 

 

 از هجر تو طبیعت ما گریه می کند

چشم تمام آینه ها گریه می کند

چشم انتظار آمدنت شیر خواره‌ای است

گهواره‌ای به کرب و بلا گریه می کند

پای سه ساله‌ای که پر تاول آمده است

دارد به سوز اشک و دعا گریه می کند

در علقمه به خاطر تو مشک پاره ای

دارد کنار دست جدا گریه می کند

گودال سرخ روز عطش نعره می کشد

از روضه های خون خدا گریه می کند

احسان محسنی فر

امام زمان(عج)-مناجات


این روزها برای شما غصّه می خورم

دل داده ام به پای شما غصّه می خورم

وقتی تو نیستی دل من شور می زند

جان سوز تر برای شما غصّه می خورم

با گفتن از فراق شما گریه می کنم

با خواندن دعای شما  غصّه می خورم

گاهی پیاده عازم صحرای غم شوم

دنبال خیمه های شما غصّه می خورم

با هر گناه دور ز من می شویّ و من

با شرم در قفای شما غصّه می خورم

پرونده ی گناه مرا کم مرور کن

آقا خودم به جای شما غصّه می خورم

وقتی حضور گرم تو در روضه حس شود

من هم به اقتدای شما غصّه می خورم

هنگام نوحه خوانی و شور حسین حسین

در حسرت صدای شما غصّه می خورم

گاهی که حنجرم ز عطش خشک می شود

بر جدّ سر جدای شما غصّه می خورم

تو دیده ای آنچه فقط ما شنیده ایم

با یاد کربلای شما غصّه می خورم

علیرضا لک

امام زمان(عج)-مناجات محرمی


خالی شد از نبودن تو زیر پای من

قحط امید آمده بین صدای من

ترس همیشگیم همین است یک نفر

در خدمت نگاه تو باشد به جای من

پژمردگی نرفته هنوز از قنوت هام

شاید قرار نیست بگیرد دعای من

شیرین هم از شنیدنشان ترش می کند

وقتی که نیست شور تو در شعرهای من

باید برای بال و پرم آسمان شوی

یا بال های تازه بسازی برای من

نه می شود که زودتر از این پرنده شد

امضا شود اگر سفر کربلای من

آن جا شنیدنی ست دم نوحه های تو

غرق حسین می شود «آقا بیا» ی من

هم ناله با حسین شوم در لب فرات

سقای من! برادر من! با وفای من

رحمان نوازنی

امام زمان(عج)-مناجات محرمی


آقا سلام ماه محرم شروع شد

بازاین چه شورش است و چه ماتم شروع شد

آقا سلام تحفۀ اشکی به من دهید

ماه گدایی من و چشمم شروع شد

یادم نرفته است نگاه شما به ما

از گریه های ماه محرم شروع شد

قد قامت الحسین که تشنه شهید شد

شد قامت العزا غم عالم شروع شد

ده روز اعتکاف دوچشمم برایتان

در روضه مثل مسجد اعظم شروع شد

هاجر به پای روضۀ اصغر نشسته است

تا این که جوشش زمزم شروع شد

آقا سلام نیت گریه نموده ام

شیرین ترین عبادت ما هم شروع شد

علی ناظمی

اشعار ماه محرم – امام زمان(عج)

 

صدای گریه تان پیر کرده عالم را

بیا که با تو بپوشم لباس ماتم را

 

هزار شکر نمردم که باز میبینم

کتیبه های عزا ؛ مشکی محرّم را

 

برای عمه خود تا که روضه میخوانی

به گریه شعله زنی دودمان آدم را

 

دخیل بسته ام امسال قبل جان دادن

ببینم اشک تو را روضه مجسّم را

 

به نور خویش عزاداری مرا پُر کن

به سایه ات بپذیر از گدات این کم را

 

مرا شبیه شهیدان شهید عشقت کن

به بال شوق و بصیرت بگیر دستم را

 

بیا ؛به رفیقان رفته ام سوگند

که با تو بگریم تمام این غم را

محمد فردوسی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه! اجل آمد به میدان

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

رفته به بابایش که این‌گونه شریف است

از نسل پاک صاحب دین حنیف است

قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است

امّا خدایی او سپاهی را حریف است

گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت

مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم

آمد ولی در هیبت عباس، قاسم

در بازوانش قدرت عباس، قاسم

به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست

مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

ازرق کجا و شیر میدان خطرها؟!

قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت

یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت

از میمنه تا میسره روی سرش ریخت

از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند

پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند

محمد فردوسی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه! اجل آمد به میدان

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

رفته به بابایش که این‌گونه شریف است

از نسل پاک صاحب دین حنیف است

قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است

امّا خدایی او سپاهی را حریف است

گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت

مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم

آمد ولی در هیبت عباس، قاسم

در بازوانش قدرت عباس، قاسم

به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست

مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

ازرق کجا و شیر میدان خطرها؟!

قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت

یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت

از میمنه تا میسره روی سرش ریخت

از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند

پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند

حسن لطفی

حضرت عبدالله بن الحسن(ع)


دستش به دست زینب و می خواست جان دهد

می خواست پیش عمه عمو را صدا زند

می دید آمده ببرد سهم خویش را

بیگانه ای که زخم بر آن آشنا زند

سنگی رسید بوسه به پیشانی اش دهد

دستی رسیده چنگ به سمت عبا زند 

در بین ازدحام حرامی و نیزه دار

درمانده بود حرمله تیرش کجا زند

از بس که جا نبود در انبوه زخم ها

تیغی ز تن کشیده و تیغی به جا زند

پا می زنند راه نفس بند آوردند

پر می کنند تا که کمی دست و پا زند

خون از شکاف وا شده فواره می زند

وقتی ز پشت نیزه کسی بی هوا زند

طاقت نداشت تا که ببیند چه می شود

طاقت نداشت تا که بماند صدا زند

طاقت نداشت تا که...صدای پدر رسید

پر بازكرد پر به سوی مجتبی زند

دستش کشید و هرچه توان داشت می دوید

تیغی ولی رسید که آن دست را زند

جواد حیدری

طفلان حضرت زینب(س)


این دو سرباز جوان رزم آورند

هر دو ابن الجعفر ابن الحیدرند

دو وجیها عند ربک دو عزیز

میوه ی دل نور چشم حیدرند

دو چکیده آیه ی قرآن حق

دو اثر از مکتب پیغمبرند

این دو مشتاق صعود آسمان

در حقیقت بال های جعفرند

تنفقوا مما تحبون منند

گرچه هر دو ریزه خوار اکبرند

وارث اسما وزهرایند ،آه

یادگار گلشنی نیلوفرند

می خورم سوگند بر اشک رباب

پیشمرگان علی اصغرند

با همه لب تشنگی بنگر اخا

با شهامت قلب لشگر می درند

گو علمدارت ببیند رزمشان

هر دو شاگرد امیر لشگرند

تا که قتل تو عقب افتد اخا

تیر ها را بر سر و تن می خرند

تو به فکر من ولی من فکر تو

عاشقان دلواپس یکدیگرند

بوده ام بنت الشهید اخت الشهید

حالیا ام الشهیدم بنگرند

گر که افتادند بر روی زمین

جسمشان بگذار ، گر چه پرپرند

در میان کوفه تا بازار شام

روی نیزه حافظان مادرند

گرچه ناقابل ولی از لطف تو

آبروی زینبت در محشرند

سعید پاشازاده

حضرت رقیه(س)-شهادت


شنیدم از زبان نیزه ها قصد سفر داری

بگو در این سفر اصلا مرا مد نظر داری

تو تنهایی و من تنهاترم از تو در این دنیا

خدا را شکر مثل من در اینجا یک نفر داری

به لطف بوسه ات از روی نیزه مطمئن هستم

هوایم را از آن بالا پدرجان بیشتر داری

به قدری ضربه خوردم که لهوفی مستند هستم

کتاب روضه ام باید مرا با بوسه برداری

هنوز از سنگ ها آزار می بیند سر عمه

به جرم اینکه تو هم نام حیدر یک پسر داری

خبر دارم سرت از روی نی تا پای می رفته

تو هم از حال ما در مجلس مستان خبر داری

سرم بر بالش خاک خرابه خوب می داند

که بر لب چوب تر در زیر سر هم طشت زر داری

کنار اکبر و عباس یا پیش علی اصغر

کدامین نیزه را بابا برایم زیر سر داری

محمود ژولیده

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


این ناله ها به درد ولایت نمی خورد

این چهره ها به نور هدایت نمی خورد

بیعت نمی کنند مگر با فریبشان

این دست ها به دست حمایت نمی خورد

این راز سَر به مُهر بماند برای بعد

بازار کوفه جز به جنایت نمی خورد

این چشم های هرزه در این شهر پر گناه

بر بانوان به چشم عنایت نمی خورد

یک ذره با اسیر مدارا نمی کنند

کردارشان به هیچ حکایت نمی خورد

انگار با صغیر و کبیرند بی حیا

رفتارشان به هیچ روایت نمی خورد

پس کوچه های شهر پر از نیزه دارهاست

نیزه به هیچکس به رعایت نمی خورد

این حفره دست و پای مرا جمع کرده است

گودالشان به قدّ رسایت نمی خورد

هر امر و نهی را به درِ بسته می زنند

این گوش ها به درد صدایت نمی خوررد

سودابه مهیجی

ورود به ماه محرم


گلدان همین که غنچۀ مریم درآورد

پرپر شود که ساقۀ محکم درآورد

از کوچه ها صدای غمی می رسد که باز

یک شهر را به رنگ محرّم درآورد

تا ابر را که خیمه زده بر فراز خاک

نم نم به شکل اشکِ فراهم درآورد

«باز این چه شورش است» که می خواهد این چنین

شور از  هر آنچه گریه و ماتم درآورد

باید دوباره عشق، لباس سیاه را

از بقچه های کهنۀ پُر غم درآورد

محمود ژولیده

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


وقتی بدنم را ز سرِ بام رها کرد

آغوش علی بود ز کارم گره وا کرد

در کوفه امیر الاُمرا غیر علی نیست

یک شهر نه او سلطنت دهر بنا کرد

این مرکب رهوار فقط رام امام است

این تخت روانی ست که از غیر ابا کرد

من کارگزار سپه دولت یارم

فرماندۀ بی یار سر دار نوا کرد

در شهر علی، پور عقیل است گرفتار

این قوم، سر افكنده ام از آل عبا كرد

ای یار میا کوفه که این شهر شلوغ است

برگرد که با نائب تو کوفه جفا کرد

بدجور تنم را سر بازار کشاندند

با نعش فرستادۀ تو خصم چها کرد

تا پیکر تو زیر سم اسب نیفتد

در زیر لگد پیکر من دفع بلا کرد

تا خواهرت آواره در این شهر نگردد

مسلم دل شب بر سر بازار دعا کرد

شد كام دلِ سوخته با نام تو شیرین

آن دم كه سرِ دار تو را دید و صدا كرد

تا زمزمه كردم كه سر یار سلامت

لب تشنه سرم را ز بدن، خصم جدا كرد

بر روی مناره نگران توأم ای کاش...

یک روز نگویند به نی رأس تو جا کرد

غلامرضا سازگار

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ز بام کوفه می کنم تو را نظاره یا حسین!
تو هم مرا نظاره کن به یک اشاره یا حسین!
سروِ به خون نشسته ام، زائر دست بسته ام
سلام می فرستمت از لب پاره یا حسین!
لحظه به لحظه دم به دم، مرگ دوباره دیده ام
بس که رسیده بر تنم، زخم دوباره یا حسین!
میان خندۀ عدو بهر تو گریه می کنم
بلکه به اشک دیده ام کنی نظاره یا حسین!
تیر به چلۀ کمان، کمان به دست حرمله
میا به کوفه رحم کن به شیرخواره یا حسین!
پرده کنار رفته و می نگرم به دخترت
نه معجرش بُود به سر، نه گوشواره یا حسین!
هدیۀ حاجیان بُود به مسلخ ولا یکی
مرا بُود در این منا دو ماه پاره یا حسین!
به آسمانِ دیده ام، نظاره کن که دم به دم
در آفتاب ریختم بر تو ستاره یا حسین!
نگه به مکه دوختم، چو شمع بر تو سوختم
درون سینه ام شده نفس شراره یا حسین!
کرم کن و به یک نظر به نظم "میثمت" نگر
که کرده سوز او اثر به سنگ خاره یا حسین!

رحمان نوازنی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)-زبان حال دختر حضرت مسلم(ع)


از هق هق نسیم شنیدم صدای تو

بابا فدای گریه ی" کوفه میای " تو

این جا همه برای سرت گریه می کنند

این جا منم رقیه ی بزم عزای تو

بابا شنیدم از همه جا سنگ خورده ای!

لابد نمانده است سری هم برای تو

تو اولین شهیدی و من اولین یتیم

این اولین یتیم شهادت فدای تو

آن ریسمان که دست علی را به کوچه بست

در کوفه بسته شد به سر و دست و پای تو

جسم تو را چگونه به کوچه کشانده اند؟

ای کاش بود چادر من بوریای تو!

تا این که بی کفن نشوی بین کوچه ها

زینب چقدر نذر نموده برای تو

زینب دو طفل دارد و تو هم دو تا پسر

آن ها به جای زینب و این ها به جای تو

بابا بمان به کوفه بیایم ببینمت

تا با دو دست بسته بیفتم به پای تو

کوفه برای دیدن من معجری بیار

از غصه مُرد؛ دخترک با حیای تو

مویم سفید گشته و قدم خمیده است

بابا منم مسافر کرب و بلای تو

تا زنده ام قسم به لب تشنه ات پدر

گریه کنم برای تو و ماجرای تو

حسن لطفی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


این جا به غیر از شوره‌زاری نیست، برگرد

در این خزان جای بهاری نیست برگرد

دستم به دامانت، مكش دامن ز دستم

آرامشم این جا قراری نیست برگرد

دیدی تمام نخل ها سر نیزه بودند

این باغ جز ابر غباری نیست برگرد

این جا برای سر بریدن دشت در دشت

تیغ است امّا هیچ یاری نیست برگرد

از تیرهای حرمله پیداست حتّی

رحمی به طفل شیر خواری نیست برگرد

وقتی ز دستت آب می‌نوشید دشمن

دل گفت این جا چشمه ساری نیست برگرد

بگذار بوسم بوسه‌گاه مادرم را

آه این گلوی نی‌سواری نیست برگرد

سید محمدجواد شرافت

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


دلم مانده ست و داغ جان­گدازی
که شد با حرمت نام تو بازی
تنم زخمی، لبم تشنه، دلم خون
امان از این همه مهمان نوازی

علی انسانی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


بیا مهمان سرگردان کوفی را تماشا کن
ز احسان بهر این مهمان سر و سامان مهیا کن
چو شمعی در ره عشقت سرا پا سوختم امشب
بیا پروانۀ پروانه را ای شمع، امضا کن
دگر ای میزبانِ سفرۀ ایجاد، از رأفت
ز تن ها دل بُریدم فکر این مهمان تنها کن
اگر چه میهمانم، بسته شد درها به روی من
بیا ای طوعه امشب در به روی میهمان وا کن
اگر می خواستی فردا ببینی میهمانت را
بیا بازار قصابان، تن بی سر تماشا کن
ندارم شکوه ای بر لب گذشت آن ها که با من شد
ولی با عمۀ سادات ای کوفه مدارا کن

هادی جانفدا

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


دلم راهی به سرداب مزارت می برد مسلم
بلدچی تو عاشق را زیارت می برد مسلم
نگو از عشق این­گونه که این­جا اهل رازی نیست
که بی­پرواییَت بالای دارت می برد مسلم
وَ می دانی که فرجام قمار خانمان سوزت
تو را بی­ سر به استقبال یارت می برد مسلم
به هفتاد و دو مشتاق شهادت در رکاب عشق
سرت بالای دروازه بشارت می برد مسلم
برای این که راه کعبه بویی از خدا گیرد
شمیمت جاده ها را هم به غارت می برد مسلم
پس از سی روز ماندن بر سر دروازه خواهی دید
که دشمن خاندانت را اسارت می برد مسلم

حسن لطفی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


چشمم برای آمدنت اشک پرور است

از چشم های منتظرم کوچه ها تر است

پیک توأم که در قفس تنگ آمده است

نامه بری که زخمی و بی بال و بی پر است

پرواز را ز خاطر من برده این دیار

این سرنوشت بی کسی این کبوتر است

گفتم بنالم از غم و بر سر زنم ولی

از چه بگویم آه که غم ها مکرر است

از نعل تازه ای که به اسبانشان زدند

از کوفه ای که رونقش از تیغ و خنجر است

از بام ها که جای گُل از سنگ پر شده است

از آتش تنور که سرگرم یک سر است

یا از محلّه های یهودی نشین شهر

از چشم بی حیا که به دنبال معجر است

از گوش ها که منتظر گوشواره اند

از مردمی که وعده ی سوغاتشان زر است

از ناکسی که در پی انگشتریِ توست

از خنجری که منتظر زخم خنجر است

از دست های زبر و خشن، تازیانه ها

از پنجه ها که در پی گیسوی دختر است

از هر چه نیزه، نیزه ی اینان بلندتر

از هر چه تیر، تیر سه شعبه گرانتر است

غلامرضا سازگار

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


مـن لالـۀ خونیـن گلستــان حسینم

طاووس جـدا مانـده ز بستان حسینم

در پیچ و خم کوچه، غریبانه دل شب

پـرسوختـۀ شمـع شبستـان حسینـم

عالم همگی دست به دامان من و من

دلباختـه و دسـت بـه دامـان حسینم

سی جزء وجودم شده صد پاره ز شمشیر

آیـات جــدا مانـده ز قـرآن حسینم

در گریـۀ پیوستـه‌ام ای مـردم کوفه

اینقـدر بخنـدید کـه گریـان حسینم

در خون دلم مـوج زنـد شور حسینی

با زخم تنم گـوش به فرمان حسینم

خون بر جگرم آب شد از خون دهانم

عطشانم و یـاد لـب عطشان حسینم

باید بـه پریشانـی مـن اشک بریزید

زیرا که در این شهر پریشان حسینم

بـا آن کـه غریبنـد دو فرزنـد یتیمم

می‌سوزم و گریان به یتیمان حسینم

لب‌پاره و دندان ز دهن ریخته در آب

پیوسته به یـاد لب و دنـدان حسینم

چه کوفه، چه بر خاک زمین، چه به لب‌بام

بر من نکند فرق که مهمان حسینم

در دفتـر خون‌نامۀ «میثم» بنویسید:

من اشک رها گشته ز چشمان حسینم

على انسانى

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


اى خدا شب شده و من چه كنم؟

یكتن و این همه دشمن چه كنم؟

اهل كوفه همه پیمان شكنند

خوب نمك خوار و نمكدان شكنند

صبح با من همگى پیوستند

شب در خانه برویم بستند

صبح من شمع و همه پروانه

شب بیگانه تر از بیگانه

صبح بر دامن من چنگ زدند

شام از بام مرا سنگ زدند

طوعه امشب تو مرا خانه بده

مرغ بر بسته ام و لانه بده

علیرضا لک

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


آشفته ام آواره ام در پشت درها

کوه پر از دردم پر از خون جگرها

یکریز می بارم به روی جانمازم

دیگر خداحافظ خداحافظ سحرها

گفتم به دستت می رسد«ای کاشهایم»

نفرین به بال سنگی این نامه برها

دیروز با نان شماها قد کشیدند

حالا چه بی رحمند شمشیر پدرها

نقش و نگار صورتت حیف است برگرد

هرگز میا ای ماه من! این دور و برها

حالا تمام کوچه ها را گشته ام من

حالا تنم از کوچه ها دارد اثرها

این چندمین شب از کدامین ماه باشد؟

پس کی می آیی شهر کوفه شاه سرها!

محمد سهرابی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


در سرش غیر از هوای دیدن دلبر نداشت

در دلش غیر از غم پرورده ی حیدر نداشت

در غریبی دامن دیوار می شد مأمنش

آن رسول بی کسی در کوفه یک یاور نداشت

کودکانش را به دست دشمنش بسپرده بود

آرزوی دیدن آن ها به دل دیگر نداشت

با خودش می گفت: باید سر به راه یار داد

تحفه ای بهتر برای دوست غیر از سر نداشت

تشنه بود و از لبان زخمی اش خون می چکید

قطره آبی تا کند حلقوم خود را تر نداشت

خود طناب دار را افکند دور گردنش

تاب دیدار علی اصغر به نی دیگر نداشت

اشک او می ریخت و در هر نفس می گفت: آه

طاقت دیدار اشک زینب مضطر نداشت

علی اكبر لطیفیان

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


كوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست

هرچه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست

به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسید

آن چه مانده ست مرا غیره پشیمانی نیست

كارم این است كه تا صبح فقط در بزنم

غربتی سخت تر از بی سر و سامانی نیست

جگرم تشنه ی آب و لبِ من تشنه ی توست

بین كوفه به خدا مثلِ من عطشانی نیست

من از این وجهِ شباهت به خودم می بالم

قابل سنگ زدن هر لب و دندانی نیست

من رویِ بام چرا؟ تو لبِ گودال چرا؟

دلِ من راضی از این شیوه یِ قربانی نیست

موی من را دم دروازه به میخی بستند

همچو زلفم به خدا زلف پریشانی نیست

زرهم رفت ولی پیرهنم دست نخورد

روزیِ مسلمت انگار كه عریانی نیست

كاش می شد لبِ گودال نبیند زینب

بر بدن پیرُهَنِ یوسفِ كنعانی نیست

سوخت عمامه ام امروز ولی دور و برم

دخترِ سوخته یِ شام غریبانی نیست

هرچه شد باز زن و بچه كنارم نَبُوَد

كه عبور از وسط شهر به آسانی نیست

دستِ سنگین، دلِ بی رحم، صفاتِ اینهاست

كارشان جز زدن سنگ به پیشانی نیست

دخترم را بغلش كن به كنیزی نرود

چه بگویم كه در این شهر مسلمانی نیست

عباس عنقا

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


چه بگویم ز عطر گیسویت

 چه نویسم ز خوبی رویت

گر به زلفش نمی‌رسد دستم

 همه جا من به یاد او هستیم

از همان کودکی گرفتارم

 عاشقم، عاشق رخ یارم

مسلمم، مسلم غریبم من

 کشتۀ خنجر حبیبم من

نوبهارم غروب پاییز است

 قصۀ غصۀ من غم‌انگیز است

خون بنوشم به جای آب، حسین

تا سلامم رسد جواب، حسین

کوفیان را دگر وفایی نیست

 عهد آنان بجز ریایی نیست

با لب پاره بر سر دارم

 بی‌سر از بام غم نگون‌سارم

اولین عاشق قتیلم من

 پور رزمندۀ عقیلم من

هر که در راه من قدم برداشت

بر سر بام حق علم افراشت

راه من راه عشق و ایمان است

 برگی از دفتر شهیدان است

چشم «عنقا» گُهر فشان گردید

 در ره دوست بی‌نشان گردید

غلامرضا سازگار

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

تو ای قاتل مرا کشتی بیا بنویس با خونم

 که از مهمان نوازی های اهل کوفه ممنونم

به جای آنکه گل ریزند بر سر خیلِ یارانم

 همه کردند در این شهر غربت سنگ بارانم

نه بر خود نه برای لحظۀ قربانیم گریم

 نه بهر دو کبوتر بچۀ زندانی ام گریم

اگر خونم چکد بر رخ به یاد آل یاسینم

 که من اینجا سر قاسم به نوک نیزه می بینم

تو که دست مرا بستی ندیدی زخم احساسم

 بیا دست مرا بشکن که من در فکر عباسم

در آب افتاد دندان من و لب تشنه جان دادم

 خدا داند همان لحظه به یاد اصغر افتادم

هر آنچه سنگ داری کن نثار فرق من کوفه

 دم دروازه فردا سنگ بر زینب نزن کوفه

لب من پاره شد اما به فکر ضربۀ چوبم

 مبادا بشکند فردا دُرِ دندان محبوبم

الا ای کوفه من همراه خورشید اختری دارم

 میان کاروان آل عصمت دختری دارم

فدای دخت زهرا گر شود ماه رخش نیلی

 مبادا بر گل روی رقیّه کَس زند سیلی

شرار ناله ات را بر دل عالم مزن"میثم"

 جگرها پاره شد دیگر از این غم دم مزن"میثم"

سید رضا موید

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای مرد ای که روی به این سو نهاده ای
بگذر چرا به خانه من تکیه داده ای؟
کردی بهانه تشنگی و آب خواستی
نوشیدی آب و باز هم این جا ستاده ای
وحشت زده است شهر و گواه است حال تو
که آزاده ای و در کف دشمن فتاده ای
مردان کوفه را همه از بیعت یزید
تیغی به دست هست و به گردن قلاده ای
یا خانه را ندانی و گم کرده ای تو راه؟
یا بس که راه رفته ای از پا فتاده ای؟
فرمود: طوعه را که منم نایب حسین
من مسلمم که بر رخ من در گشاده ای
سرگشته ام از آن که مرا نیست خانمان
و آن را که خانه نیست ندارد اراده ای
او را شناخت و آن شب پناه داد
زن بود و داشت مردمی فوق العاده ای
فردا دریغ پیکر او پاره پاره شد
از تیغ هر سواره ای و هر پیاده ای

ای مسلم ای بزرگِ مسَلّم تو را سلام 
ای گل که زینت در دارالشهاده ای
 
تو اولین سفیر حسینی که حمزه وار 
تا پای جان به راه عقیدت ستاده ای 
در زیر تیغ قاتل و بالای کاخ ظلم 
اول سلام را تو به آن کعبه داده ای 
غیر از ارادة تو نبود این که لب گشود 
در وصف تو "مؤید" ما بی اراده ای

جواد حیدری

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


كوفه بهر قتل من اصرار دارد یا حسین
كوفه بر بغض علی اقرار دارد یا حسین
كوچه های كوفه همرنگ مدینه گشته اند
دربهای بسته چون دیوار دارد یا حسین
موقع افطار هم كوفه به من آبی نداد
سفره ای خشكیده در افطار دارد یا حسین
كاش من مهمان یك قوم مسیحی می شدم
كوفه رسمی بدتر از كفار دارد یا حسین
در میان كوچه می گردم دعایت می كنم
مسلم تو دیده ای خونبار دارد یا حسین
تا كه حج تو شكست از من لب و دندان شكست
كوچه گرد كوفه حالی زار دارد یاحسین
دست كوفه از علی كوتاه مانده حالیا
با علیِ اكبرِ تو كار دارد یا حسین
کاش با ام البنین می ماند در خانه رباب
شهر کوفه حرمله بسیار دارد یا حسین

او فقط تیر سه پر در ذبح صیدش می زند‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍
در شکارش شیوه ای قهار دارد یا حسین
نیزه های حمل سر را هم سفارش داده اند
رأس پاکت قصه ای دشوار دارد یا حسین
کوفه آغاز مصیبت های زینب می شود
گریه ها در کوچه و بازار دارد یا حسین

موسی علیمرادی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


از این کوفه از این مردم از این تقدیر می ترسم

من از این آسمان تیره و دلگیر می ترسم

ز دست ناله های من شکسته قلب هر سنگی

من از این ناله و دل های بی تأثیر می ترسم

از این شهری که هر کوچه پر از خار و پر از سنگ است

از آن بانو که خواهد رفت در زنجیر می ترسم

به یاد قامت اکبر که مثل سرو می ماند

از این بازار گرم نیزه و شمشیر می ترسم

سه شعبه ساختند اینجا به قد و قامت اصغر

از این تشبیه وحشتناک از این تصویر می ترسم

پدرها قول سوغاتی به دخترهایشان دادند

من از آن دختر نازت از این تدبیر می ترسم

تجسم می کنم زینب اگر اینجا رسد ای وای

من از آن حتک حرمت ها و از این تحقیر می ترسم