سعید پاشازاده

حضرت رقیه(س)-شهادت


شنیدم از زبان نیزه ها قصد سفر داری

بگو در این سفر اصلا مرا مد نظر داری

تو تنهایی و من تنهاترم از تو در این دنیا

خدا را شکر مثل من در اینجا یک نفر داری

به لطف بوسه ات از روی نیزه مطمئن هستم

هوایم را از آن بالا پدرجان بیشتر داری

به قدری ضربه خوردم که لهوفی مستند هستم

کتاب روضه ام باید مرا با بوسه برداری

هنوز از سنگ ها آزار می بیند سر عمه

به جرم اینکه تو هم نام حیدر یک پسر داری

خبر دارم سرت از روی نی تا پای می رفته

تو هم از حال ما در مجلس مستان خبر داری

سرم بر بالش خاک خرابه خوب می داند

که بر لب چوب تر در زیر سر هم طشت زر داری

کنار اکبر و عباس یا پیش علی اصغر

کدامین نیزه را بابا برایم زیر سر داری

علی اکبر لطیفیان

حضرت رقیه(س)-شهادت


مثل گذشته بال و پر دارم ؟...ندارم

حال بپر، بال بپر، دارم؟...ندارم

بی اطلاعم این که این مردم چه کردند...

...با معجرم، اما خبر دارم ندارم

گفتند: می آید پدر،... یعنی می آید؟

اصلاً مجالی تا سحر دارم؟ ندارم؟!!

***

عمه کمک کن آن توانی را که با آن

این پرده را از طشت بردارم ندارم

***

سر را گرفت و با خودش هی فکر می کرد

یعنی دوباره من پدر دارم ؟... ندارم

هر چند زخمی ام ولی از زخم هایت

زخمی بگویی بیشتر دارم ندارم

با دیدن تو دردها از یاد من رفت

پس بعد از این دردی اگر دارم ندارم

محمد سهرابی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

صحبت از موسی و طور ذوق عمرانی بس است

من پدر می خواستم، توضیح عرفانی بس است

روح کامل گشت و من هر روز لاغر می شوم

فصل تجرید است، از پیکر نگهبانی بس است

بوسه ای بر من بدهکاری ز وقت رفتنت

پس ادا کن قرض خود، این صبر طولانی بس است

شرح مویی که ندارم بیش از این از من مخواه

از پریشان حالی ام هر قدر می دانی بس است

هر چه خوردم زخم بود و زخم بود و زخم بود

دختر تو سیر شد از شام، مهمانی بس است

محسن عرب خالقی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

گفتم به خود یا که خبر از ما نداری

یا که خیال دیدن ما را نداری

حالا که با سر آمدی فهمیده ام که

هر شب تو می خواهی بیایی پا نداری

دور از من و عمّه کجاها رفته ای که

یک جای سالم در سرت حتّی نداری

حتّی پر از زخم و جراحت هم که باشی

زیباترین بابای دنیا! تا نداری

بعد از تو باید سوخت در هرم یتیمی

بعد از تو باید ساخت بابا با نداری

با دختر تو دختران شام قهرند

با طعنه می گویند تو بابا نداری؟

من را به همراهت ببر تا که بفهمم

تو دوست داری دخترت را یا نداری

هادی ملک پور

حضرت رقیه(س)-شهادت


دنبال آب گشتم و سهمم سراب شد

رویای کودکانه ام این جا خراب شد

آن قدر من بهانه ی بابا گرفته ام

حتی دل خرابه برایم کباب شد

آن قدر زخم خورده ام از تازیانه ها

پیری برای زود رسیدن مجاب شد

در آزمون این تن رنگین کمانی ام

بین هزار رنگ کبود انتخاب شد

آیینه ام ولی همه جایم شکسته است

مهتاب با مشاهده ام در حجاب شد

در آن غروب غم زده یادم نمی رود

روی تو را ندیدم و چشمم به خواب شد

رفتی و سهم دخترِ باباییِ حرم

بعد از تو ترس و دلهره و اضطراب شد

از لحظه ای که چشم تو را دور دیده اند

آزار کودکان زبان بسته باب شد

یک مرد هم نبود بگوید چقدر زود

بی حرمتی به آل پیمبر ثواب شد

ای سر که روی دامن دختر نشسته ای

با من سخن بگو ...، دلم از غصه آب شد!

باور نمی کنند که طفلی سه ساله ام

از بس که رنج های دلم بی حساب شد

حالا که بوسه بوسه به زخم تو می زنم

انگار طعم خون دهانم گلاب شد

باید برای مرگ رقیه دعا کنی

شاید شبیه مادر تو مستجاب شد...

حسن اسحاقی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

تمام می شوم امشب در آخر قصّه

بخواب بانوی احساس! دختر قصّه!

یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت

یکی یکی همه رفتند از درِ قصّه

ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!

میان شعله ی آتش سراسر قصّه...

خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب

بدون آب بیاید دل آورِ قصّه

بده امانت شش ماهه را به دست پدر

که پر بگیرد از این جا کبوترِ قصّه

***

نپرس از پدرت او هنوز هم این جاست

نپرس از تن در خون شناور قصّه

بلند شو! و بدو! پا برهنه تا خود صبح

نخواب تا برسی سمت دیگر قصّه

و گوشواره ی خود را در آر! می ترسم

 پری بماند و دیو ستمگرِ قصّه

***

بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید

بخواب کودک تنها! قلندرِ قصّه!

بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!

که پیر می شوی امشب از آخر قصّه:

بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...

بگیر اگر چه که سخت است باور قصّه

حسین رستمی

حضرت رقیه(س)-شهادت


بین عشّاق جهان تا کی سفر باشد؟ بس است

تا به کی لیلا ز مجنون بی خبر باشد؟ بس است

جان لب هایی که بستی پلک هایت را مبند

سهم من از تو نگاهی هم اگر باشد بس است

نه غذا نه آب نه معجر نه مو نه پا نه کفش

گوشواره هم نمی خواهم پدر، باشد بس است

عمّه امری نیست؟ دارم رفع زحمت می کنم

بودنم تا کی برایت دردسر باشد؟ بس است

دیر شد برخیز گفتم که به عمّه گفته ام

یک نفر از رفتن من با خبر باشد بس است

علی اکبر لطیفیان

حضرت رقیه(س)-شهادت


تو را آورده ام این جا که مهمان خودم باشی

شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی

من از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم

تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی

فراقت گر چه نابینام کرده باز می ارزد

که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی

پدر نزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم

به تو حق می دهم پاره گریبان خودم باشی

اگر چه عمه دل تنگ است اما عمه هم راضی ست

که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی

از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد

یک امشب را نمی خواهی پدر جان خودم باشی

سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد

بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی

سرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت کوبیدند

تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی

کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟

فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی

***

اگر چه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است

تقلا می کنم یک بوسه مهمان خودم باشی

وحید قاسمی

حضرت رقیه(س)-شهادت


نگاه قدسی اش اعجاز می کرد

ملائک را غزل پرداز می کرد

تمام شهر عطر یاس می داد

سحر، سجاده را تا باز می کرد

میان ربناهای قنوتش

هزاران قاصدک پرواز می کرد

ترک های لبان سنگ خورده

قرائت را چه مشگل ساز می کرد!

به وقت گریه هایش، نیمه شب ها

ستاره گونه اش را ناز می کرد

برای راه رفتن دردسر داشت

نرفته! زخم ها سرباز می کرد

عرق از چهره ی عباس می ریخت

همین که گریه را آغاز می کرد...

حسن لطفی

حضرت رقیه(س)-شهادت


این جا بهانه های زدن جور می شوند

کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی

کافیست یک دو بار بگویی گرسنه ام

یا ناله ای به خاطرِ زنجیرِ پا کنی


اصلاً نه، بی بهانه زدن عادت همه ست

حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند

دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم

چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند


آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند

نان های خشک خانۀ شان هم تمام شد

امروز هم به نیت تفریح آمدند

عمه کجاست چادر من؟ ازدحام شد


صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند

ما را خلاصه غالب اوقات می زنند

یک در میان به روی من و عمه می خورد

سنگی که سمت خیمۀ سادات می زنند

 

از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد

لکنت زبان من، نه، مداوا نمی شود

پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:

زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود


دستی بکش به زبری رویم که حق دهی

نا مردهای شام چه مردانه می زنند

دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو

دارند حرف کار که در خانه می زنند؟

علیرضا لک

حضرت رقیه(س)-شهادت


گفتم تویی بابای خوب و مهربان، زد

گفتم که من چیزی نگفتم، بی امان زد

تاریک بود چشمم و جایی را نمی دید

تا دید تنهایم، رسید و ناگهان زد

تا دست های کوچکم روی سرم بود

با ضربه ای محکم به ساق استخوان زد

قدّم فقط تا زیر زانویش می آمد

از کینه اما تا نفس تا داشت جان، زد

از پای تا ابرو تا به نزیکیِ شانه

شلاق و سیلی چهرۀ من را نشان زد

دیگر سیاهی دیدم و چیزی ندیدم

شب بود اما پیکرم رنگین کمان زد

این ها همه رد شد ولی داغ تو بابا

بر عمر ناچیز دلم رنگ خزان زد

محسن عرب خالقی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

شاید که خواب دیده ام، این سر خیالی است

اما نه، خواب هم که بود باز عالی است

مهمان من قدم به سر چشم ما گذار

هر چند دست سفرۀ این طفل خالی است

خون لاله های گیسویم از لطف سنگ هاست

فرش سپید تو پُر گل های قالی است

با من زبانِ سیلی شان حرف می زند

یعنی جواب هر چه بپرسم سؤالی است

تنها زدند و در دل خود هم نگفت کس

این کودک یتیم کدامین اهالی است

بابا سری شبیه عمو چند وقتی است

از روی نیزه خیره به من این حوالی است

عمه گرفته دست مرا راه می برد

بابا بگو به خاطر کم سن و سالی است

محمّد سهرابی

حضرت رقیه(س)-شهادت


سه سال طفل تو بودن هزار سال گذشت

تکامل دل زار من از کمال گذشت

محال بود که آن خارها مرا نکشند

ولی به شوق تو جان من از محال گذشت

پس از تو آب نخوردم به اصغر تو قسم

لبم به خاطرت از جرعه ی زلال گذشت

لبت به چوب حراج از بها نمی افتد

لبم خرید و پسندید و بی سؤال گذشت

برای رنگ و رفو از حنا و شانه چه سود؟

حریر زلف من از مرز پایمال گذشت

نسیم شام وزید و مرا پریش نکرد

نیافت چون به سرم مو، به انفعال گذشت

دهان تنگ تو اینقدرها محیط نداشت

جمالت از اثر سنگ، از جلال گذشت

به غارت حرم تو عروسکم گم شد

پس از تو بازی من بین قیل و قال گذشت

گدای قرص مَهَم قرص نان نمی خواهم

دلم به عشق هِلال تو از حلال گذشت

مرا همیشه دم خواب بوسه می دادی

تو وام دار منی، وعده رفت و مال گذشت

چو رنگ صورت خود می پرم به اوج فلک

و بال زخمی من امشب از وبال گذشت

علی اکبر لطیفیان

حضرت رقیه(س)-شهادت


حاضرم پایِ سرِ تو سرِ خود را بدهم

جایِ پیراهن تو معجر خود را بدهم

سر بابای من و خِشت محال است عمه

عمه بگذار كه اول پر خود را بدهم...

...پهن كن تا كه سر  خار نگیرد به لبش

كم اگر بود پرِ دیگر خود را بدهم

زیورآلات مرا دختر همسایه گرفت

نذر انگشتَرَت انگشترِ خود را بدهم

مویِ من سوخته و مویِ پدر سوخته تر

حاضرم پایِ همین سر، سرِ خود را بدهم

دید ما تشنۀ آبیم خودش آب نخورد

خواست تا دیدۀ آب آور خود را بدهم

به دلم آمده یك وقت خجالت نكشم

پایِ لطفش نفس  آخر خود را بدهم

علی اكبر لطیفیان

حضرت رقیه(س)-شهادت


بابا سرم، تنم، کمرم، پهلویم، پرم

یکی دو تا که نیست کبودی پیکرم

بیش از همین مخواه و گر نه به جان تو

باید همین کنار تو تا صبح بشمرم

از تو چه مانده است؟ بگویم "که ای پدر"

از من چه مانده است؟ بگویی "که دخترم"

اندازه ی لب تو لبم شد ترک ترک

اندازه ی سر تو گرفتار شد سرم

از تو نمانده است به جز عکس مبهمت

از من نمانده است به جز عکس مادرم

از تو سوال می کنم انگشترت کجاست؟

كه تو سوال می کنی از حال معجرم

دیدم چگونه سرت را به طشت زد

حق می دهی بمیرم و طاقت نیاورم

مرد کنیززاده ای از ما کنیز خواست

بیچاره خواهر تو و بیچاره خواهرم

مرهم به درد این همه زخمی نمی خورد

بابا سرم، تنم، كمرم، پهلویم، پرم

محمدعلی مجاهدی

حضرت رقیه(س)-مدح و شهادت


لبریز شهد عاطفه جام رقیه است

آوای مهر جان ز کلام رقیه است

جان سوز و کفر سوز و روان سوز و ظلم سوز

در گوشه خرابه کلام رقیه است

چون او کسی به عهدِ محبت وفا نکرد

این سکّه تا به حشر به نام رقیه است

با دست های کوچک خود نخل ظلم کند

عالی ترین مرام، مرام رقیه است

یک جمله گفت و کاخ ستم را به باد داد

خونین ترین پیام، پیام رقیه است

آن قصّه ای که خاطره انگیز کربلاست

افسانۀ خرابۀ شام رقیه است

هرگز نَمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

عشق حسین رمز دوام رقیه است

گاهی به کوه و دشت و گهی در خرابه ها

در دست عشق دوست، زمام رقیه است

هر کس دلی به دست حبیبی سپرده است

«پروانه» هم، غلام غلامِ رقیه است

محمد سهرابی

حضرت رقیه(س)-شهادت


خبر آمد که ز معشوق خبر می آید

ره گشایید که یارم ز سفر می آید

کاش می شد که ببافند کمی مویم را

آب و آیینه بیارید پدر می آید

نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی

نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد

غالباً درد به دنبال جگر می آید

راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست!

سر که آشفته شود حوصله سر می آید

هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم

نیم عمامه از آن بهر تو در می آید

به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم

غیر من از پس کار تو که برمی آید؟

راستی! هیچ خبردار شدی تب کردم؟

راستی! لاغری من به نظر می آید؟

راستی! هست به یادت دم چادر گفتی

دختر من! به تو چادر چقدر می آید

سرمه ای را که تو از مکه خریدی، بردند

جای آن لخته ی خونم ز بصر می آید

مسعود اصلانی

حضرت زینب(س) و رقیه(س)-اربعین


اربعینی ز تو جدا مانده

 کاروانی که بی صدا مانده

کاروانی شکسته برگشته

 کشتۀ زیر دست و پا مانده

به رخ تک تکِ یتیمانت

جای سیلیِ بی هوا مانده

نه کمر مانده از زدن هاشان

 نه رمق بین دست و پا مانده

عوض تکه های پیروهنت

 تکّه هایی ز بوریا مانده

از تو شرمنده ام برادر جان

در خرابه رقیه جا مانده

روضه خواندم برای صبرِ خودم

 من نشستم کنار قبرِ خودم

دخترت رفت میهمان باشد

رفت مهمان آسمان باشد

چقدر حسرتِ لبت را خورد

چقدر گفت خیزران باشد

این که انصاف نیست من باشم

سر تو دستِ این و آن باشد

یا که گاهی سر پر از خونت

بر سر نیزه سایبان باشد

بی تو یک اربعین کتک خوردم

در امان تا که کاروان باشد

من شبیه تو پر شکسته شدم

 سربلندم که سرشکسته شدم

دشمنت بر دلم شرر می زد

شعله بر جان شعله ور می زد

دخترت را کنار نیزه تو

از روی عمد بیشتر می زد

«حرمله» گوئیا «مغیره» شده

گوئیا باز پشتِ در می زد

 هر زمانی که گریه سر می داد

دخترت را دو سه نفر می زد

بین محمل رباب غش می کرد

اصغر از نیزه تا که پر می زد

بی تو در شام اگر که جان دادم

با رقیه شکستشان دادم