قاسم صرافان

حضرت حر(ع)


سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی

چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی

شبیه کشتی نوحی، نه! مهربان تر از اویی

که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود

حسین فاطمه! می‌گفتم اشتباه گرفتی

من آمدم که تو را با سپاه و تیر بگیرم

مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی

بگو چرا نشوم آب که دست یخ‌زده‌ام را

دویدی و نرسیده به خیمه‌گاه گرفتی

چنان تبسم گرمی نشانده‌ای به لبانت

که از دل نگرانم مجال آه گرفتی

رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت

تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی

حر ریاحی-مقتل-امام(ع) سپاه حر را سیراب نمود

امام حسین(ع) سپاه حر و اسب هایشان را سیراب نمود

امام‏ حسین‏ علیه‏ السّلام‏ دستور داد تا خیمه‏ها را بر سر پا كردند و آن‏ گروه‏ كه‏ در حدود هزار نفر بودند با حر بن‏ یزید تمیمى‏ آمدند تا در آن‏ گرماى‏ ظهر در مقابل‏ امام‏ حسین‏ توقف‏ نمودند. امام‏ حسین‏ و یارانش‏ عمامه‏ها بر سر بسته‏ و شمشیرهاى‏ خود را حمایل‏ كرده‏ بودند.


امام حسین علیه السّلام بجوانان خود فرمود: این گروه را بنحوى آب دهید كه كاملا سیرآب شوند. اسبان را هم اندك اندك آب دهید كه (چون تازه از راه رسیده‏اند و عرق دارند) مریض نشوند. آنان این دستور را اجراء نمودند و كاسه و جام‏ها را پر از آب میكردند و جلو دهان اسبان میگرفتند. وقتى آن اسب سه یا چهار یا پنج نفس آب میخورد ظرف آب را از جلو آن رد میكردند (كه بیشتر از اندازه نخورد و مریض نشود) و اسب دیگرى را بهمین نحو آب مى‏دادند تا اینكه كلیه آن اسب‏ها را آب دادند! على بن طحان محاربى میگوید: من هم در آن روز با حر بودم و آخرین نفرى بودم كه (نزد لشكر امام حسین) وارد شدم. هنگامى كه امام حسین‏ متوجه تشنگى من و اسبم شد بمن فرمود:

أنخ الراویة ! یعنى آن شتر آبكش را بخوابان. ولى چون معناى راویه بنظر من مشك آب بود لذا منظور آن حضرت را درك نكردم. سپس امام علیه السّلام بمن فرمود: اى پسر برادر! آن (شترى را كه بارش آب است) بخوابان! من آن شتر را خوابانیدم امام حسین بمن فرمود: آب بیاشام، آب از مشك فرو میریخت و من از آن استفاده نمیكردم، امام علیه السّلام فرمود: سر مشك را برگردان، ولى من متوجه نمیشدم كه چه كنم! امام حسین شخصا برخاست و سر مشك را برگردانید و من، خود و اسبم را سیراب نمودم.

ادامه نوشته

حر ریاحی-مقتل-احترام به نام حضرت زهرا(س)

احترام حر به نام مادر اباعبدالله(ع) حضرت زهرا(س)

حر به امام حسین(ع)-بعد از مواجهه-گفت: بخدا قسم من از این نامه‏ها و فرستادگانى كه تو میفرمائى خبرى ندارم. امام حسین به یكى از یاران خود كه او را عقبة- ابن سمعان میگفتند فرمود: آن دو خورجینى را كه حاوى نامه‏هاى این مردم است نزد من بیاور! وقتى آن دو خورجین را آورد امام علیه السّلام آن نامه‏ها را در مقابل حر ریخت.

حر گفت: ما از آن افرادى نیستیم كه براى تو نامه نوشته‏اند ما مأموریت داریم وقتى با تو ملاقات نمائیم از تو مفارقت ننمائیم تا تو را در كوفه نزد عبید اللَّه ببریم.

امام حسین در جوابش فرمود: مرگ بتو از این آرزو نزدیك‏تر است. سپس امام حسین بیارانش فرمود: برخیزید و سوار شوید، آنان سوار شدند و در انتظار سوار شدن زنان ماندند. وقتى زنان سوار شدند امام علیه السّلام به اصحاب خود فرمود:

برگردید! هنگامى كه خواستند بازگردند لشكر حر مانع شدند. امام حسین علیه السّلام به حر فرمود:

ثكلتك امك ما ترید!؟

 یعنى: مادرت به عزایت بنشیند؛ چه منظورى دارى!؟

حر در جواب امام حسین گفت: والله اگر كسى از عرب، غیر از تو كه در چنین حالى هستى نام مادرم را می برد من نیز نام مادر او را میبردم و (میگفتم) مادرت برایت گریان شود. ولى بخدا قسم من راجع بنام مادر تو راهى ندارم جز اینكه نام او را بخوبى ببرم.

امام حسین به حر فرمود: چه منظورى دارى؟ گفت: منظور من این است كه تو را نزد امیر عبید اللَّه ببرم.

امام علیه السّلام فرمود: بخدا قسم كه من تابع تو نخواهم شد.

حر گفت: بخدا قسم من هم تو را رها نخواهم كرد. سه مرتبه این مقاله بین آنان رد و بدل شد. موقعى كه گفتگوى ایشان بطول انجامید حر گفت: من مأمور نیستم با تو جنگ نمایم. فقط مأموریت من این است كه تو را وارد كوفه كنم، اكنون كه این مطلب را نمى‏پذیرى پس راهى را انتخاب كن كه نه داخل كوفه و نه وارد مدینه شوى و بدین وسیله مراعات انصاف شده باشد تا من نامه‏اى براى ابن زیاد بنویسم. شاید خدا راهى پیش بیاورد و عافیت را نصیب من نماید كه من در امر تو مداخله ننمایم. اكنون از این طریق برو...

ادامه نوشته

حر ریاحی-مقتل- توبه

توبه حر یزید ریاحی

ابو مخنف می گوید بعد از این که اولین تیراندازی را کردند تعدادی از اصحاب امام(ع) به شهادت رسیدند و تقریبا 50 نفر از ایشان باقی ماندند. در این هنگام بود که حسین(ع) دست به محاسن خود کشیده و فرمود: این ها –تیرها-فرستادگان این قوم بودند. سپس فرمود: خداوند بر یهود و نصاری غضبش را شدید نمود چون برای خدا فرزند قائل شدند، و بر مجوس نیز  غضبش را شدید نمود زیرا ماه و خورشید و آتش را می پرستیدند. و همانا خدا غضبش را شدید می نماید بر قومی که جمع شده اند تا فرزند پیامبرشان را بکشند. به خدا سوگند هیچ گاه درخواستی که از من دارند را نمی پذیرم تا زمانی که خداوند را در حالی که به خون خود خضاب شده ام ملاقات نمایم. سپس فریاد زند:


«أما من‏ مغیث‏ یغیثنا لوجه‏ اللّه‏ تعالى‏؟ أما من‏ ذاب‏ یذبّ‏ عن‏ حرم‏ رسول‏ اللّه‏»؟

آیا فریادرسی نیست که برای خدا به فریاد ما برسد؟ آیا مدافعی نیست که از حرم رسول الله(ص) دفاع نماید؟(1)

در این‏ هنگام‏ حر بن‏ یزید مشاهده‏ كردند كه‏ لشكریان‏ تصمیم‏ دارند سید الشهداء را بكشند به عمر بن‏ سعد گفت‏: آیا با حسین‏ بن‏ على‏ جنگ‏ خواهى‏ كرد؟ گفت‏: آرى‏ به‏ خداوند جنگى‏ خواهیم‏ كرد كه‏ در آن‏ دست‏ها و سرها از بدن‏ جدا شوند گفت‏: مگر شما بپیشنهاد او رضایت‏ ندادید؟ عمر بن‏ سعد گفت‏: اگر اختیار در دست‏ من‏ بود قبول‏ مى‏ كردم‏ لیكن‏ عبید اللَّه‏ بن‏ زیاد پیشنهاد او را قبول‏ نكرد.

حر بن یزید پس از این مذاكرات به مردى از خویشاوندانش بنام قرة بن قیس گفت: آیا اسبت را آب داده‏اى جواب داد آب نداده‏ام قره گوید من گمان كردم وى دوست دارد از جبهه جنگ كناره‏گیرى كند و در جنگ شركت نداشته باشد اگر حرّ بن یزید مقصودش را با من در میان میگذاشت من هم باتفاق او بطرف حسین علیه السّلام می رفتم.

حر بن یزید آرام آرام به طرف سید الشهداء علیه السّلام می رفت. مردى به وى گفت: چرا تو را ناراحت مى‏بینم؟ جواب داد به خداوند سوگند من خود را بین دوزخ و بهشت مشاهده میكنم؛ به پروردگار سوگند دوزخ را بر بهشت اختیار نخواهم كرد اگر چه قطعه قطعه‏ام‏ كنند.(2)

سپس اسب خود را به سوى حسین علیه السّلام راند (3) در حالى كه نیزه خود را وارونه و سپر خود را واژگون كرده بود و سرش را به خاطر خجالت از آل رسول پایین افكنده بود كه آنها را در این مكان بى‏آب و علف فرود آورده بود! آنگاه صداى خود را بلند كرد: «خدایا من به سوى تو بازگشتم، پس توبه مرا بپذیر، به تحقیق كه من قلوب اولیاء تو و فرزندان پیامبر تو را لرزاندم! اى اباعبداللّه من توبه مى‏كنم آیا توبه من پذیرفته است؟»(4) به پروردگار سوگند اگر می دانستم قضیه این چنین خواهد شد، نسبت به شما هیچ اقدامى نمی كردم (5)

حسین علیه السّلام فرمود:

آرى خداوند توبه تو را مى‏پذیرد، (6) این كلام او را مسرور كرد و به حیات ابدى و نعمت دائمى یقین كرد. اینجا قول هاتف برایش واضح شد، رو به حسین علیه السّلام كرد و گفت:

هنگامى كه از كوفه خارج شدم صدائى شنیدم كه مى‏گفت: اى حرّ بشارت باد تو را به بهشت، گفتم: واى بر حرّ و بشارت بهشت در حالى كه به جنگ پسر دختر پیامبر مى‏رود. (7)

حسین علیه السّلام فرمود: تو به خیر رسیدى و پاداش تو محفوظ است. این در حالى بود كه یك غلام ترك هم همراه حرّ بود. (8)

ادامه نوشته