علی اکبر لطیفیان
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
تبسم كن جواب خنده ی جان پرورت با من
خدا داند چه كردی در نگاه آخرت با من
نه تنها می كنم تشییع جسمت را به تنهایی
كه در جمع شهیدان است دفن پیكرت با من
سپر گشتن به استقبال پیكان عدو با تو
برون آوردن تیر ستم از حنجرت با من
تن پاك تو پشت خیمه ها همسایۀ اكبر
چهل منزل به نوك نیزۀ دشمن سرت با من
چو خواهد بر تو گرید اول از من رو بگرداند
ز بس دارد وفا و مهربانی مادرت با من
اگر زخم گلویت را ببیند بر سر دستم
چه خواهد گفت در خیمه سكینه خواهرت با من
تو خاموش از سخن گردیده ای اما سخن گوید
دو چشم بسته و حلق ز گل نازكترت با من
شود آغوش من هم مقتل تو هم مزار تو
بُوَد چون جان من تا حشر جسم اطهرت با من
اگر پایین پایم جسم پاك اكبرم باشد
شكسته سینه ام، قبر علیِّ اصغرم باشد
علی
اصغر(ع)-شهادت مرگ
را پنداشت شیر و تیر را پستان گرفت با
تبسم هم پدر را داد جان هم جان گرفت شوق
جان بازی تماشا کن که آن تفتیده کام جای
لب با حنجرش آب از سر پیکان گرفت در
حرم آن قدر از شوق وصال حق گریست تا
به میدان حاجتش را با لب خندان گرفت چشم
بست و لب گشود و خنده کرد و جان سپرد تیر
از حلقش پدر با دیده گریان گرفت گر
چه از پستان مادر گشت با سختی جدا تیر
قاتل آمد و او را ز شیر آسان گرفت هم
پسر آرام خفت و هم پدر خاموش گشت آسمان
گفتی که با هم عمرشان پایان گرفت یوسف
زهرا پی اثبات مظلومی خویش بر
سر دست آن بدن را هم چنان قرآن گرفت تا
به دستش خط فرمان شفاعت را دهند کرد
با آن خون خضاب و از خدا پیمان گرفت هر
کسی پیش طبیبی بُرد درد خویش را «میثم»
از خاک در این خاندان درمان گرفت
علی اصغر(ع)-شهادت
همچو روی طفل من، بی رنگ و رو، مهتاب نیست
بخت من در خواب و چشم کودکم را خواب نیست
گفتم از اشکم مگر ای غنچه نوشی آب لیک
از تو معذورم که اشک من به جز خون آب نیست
در حرم، هر سمت باشد قبله، اما بهر من
غیر رویت قبله و جز ابرویت محراب نیست
خیمه بیت و کعبه مهد و در طواف اهل حرم
این طواف حج عشق است و جز این آداب نیست
هفت بار آمد صفا و مروه هاجر، آب جُست
من که ده ها بار در هر خیمه رفتم، آب نیست
قسمتی از راه را با هروله هاجر برفت
من همه ره را دویدم، کام تو سیراب نیست
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
کنون که حسرت پرواز فرصتم داده
برای بوسه ات ای تیر هستم آماده
گمان مبر که علی رفت و مادرش هم رفت
مرا رباب برای همین زمان زاده
برای بوسه زدن بر گلوی پارهٔ من
تمام عرش خدا هم به سجده افتاده
کسی ندیده کبوتر شبیه من این قدر
که نوع پر زدنش ساده، رفتنش ساده
نماز عاشقیَم را در آسمان خواندم
که دست های پدر بوده اند سجّاده
به نیزه دار بگویید قدری آهسته
مباد تا که بیفتد سرم در این جاده
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
بر نیزه روی پای خودت ایستاده ای
مردی شدی برای خودت ایستاده ای
مثل بـزرگ های قبیله چـه با غرور
بر پای ادعای خودت ایـستاده ای
شانه به شانه ی همه سـرهای قافله
همراه مـقتدای خودت ایستاده ای
تو پا به پای اکبر و عباس بر سنان
تنها بـه اتکای خودت ایستاده ای
ذبـح عـظیم بـت شکن پـیـر کـربلا
در ودای مـنای خـودت ایـستـاده ای
ای خضر تشنه کام! در این گوشه ی کویر
بر چشمه بقای خودت ایستاده ای
ما بین نـاقـه هـای من و عـمّه زینبت
در مروه و صفای خودت ایستاده ای
رأست چگونه بر سر نی بند می شود؟
بی شک تو با دعای خودت ایستاده ای
در آسـمان ابری سنگ و کلوخ شهر
بـا سعی بال های خودت ایستاده ای
پیـش سپاه ابـرهــه ی عـابـران شــام
مانند کعبه جای خـودت ایستاده ای
من را دعا کن از سر نی کودک رباب!
در محضر خدای خودت ایستاده ای
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
آن قدر توان در بدن مختصرت نیست
آن قدر که حال زدن بال و پرت نیست
بر شانه بینداز خودت را که نیفتی
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
فرمود: حسینم، به خدا مسخره کردند
گفتند: مگر صاحب کوثر پدرت نیست
گفتی که مکش منت این حرمله ها را
حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست
حالا که مرا می بری از شیر بگیری
یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟
***
تو مثل علی اکبری و جذب خدایی
آن قدر که از دور و برت هم خبری نیست
آن قدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود
که هیج خبر دار نگشتی که سرت نیست
این بار نگه دار سرت را که نیفتد
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
رباب است و خروش و خسته حالی
به دامن اشک و جای طفل خالی
اگر گهواره را پس داده بودند
دلش خوش بود با طفل خیالی
حضرت علی اصغر(ع)-شهادت
آزادگان عالم و مردان روزگار
شیران شرزه جمله به میدان کارزار
در مکتب حسین علی خواندهاند و بَس
درس شجاعت و شرف و عزّت و وقار
گردن، به بند بندگی کس نمینهند
گر زیر تیغ دشمن و گر بر فراز دار
دنیا به دیدهی دلشان، پست و بیبهاست
نام نکوی مرد، به از قصر زرنگار
خرد و کلان، چو دایره بر گرد هم زنند
از محور آورند، برون، چرخ کج مدار
در مکتب حسین صغیر و کبیر نیست
گو پیر سال خورده و گو طفل شیرخوار
درسی که سال خورده به عمری گرفته است
نوزاد طفل خواندش از بَر به شاهکار
تدریس شیرخوار، ز دامان مادر است
شیری که خورد، شیر نخورده به روزگار
شیر، ار به پنجه می شکند پشت دشمنش
این شیرخوار، با نگهش میکند شکار
پاسخ به تیر حرمله، با یک نگاه داد
با آن نگه، که بود در آن تیر، صد هزار
آن تیر خورده با نگه تیربار خویش
بنیاد تار و پود ستم، کرد تار و مار
زد لکّهای، به صفحهی تاریخ دشمنان
کش هفت آن دهر، نشوید، به هفت بار
آن دم که دست و پا زدی، آن دست بسته طفل
پر بسته، سر برّید، چو بلبل در احتضار
آهسته، لب به گوش پدر بر نهاد، و گفت
بابا، مبارک است تو را، فتح کارزار
ما کار دشمن تو، در این عرصه ساختیم
رفتیم و، باز گوش به فرمان در انتظار
آه از دمی که خون علی را به کف، حسین
افشاند، بر فلک به ره و رسم یادگار
گفتا، که خون اصغر من تا به رستخیز
ای بهترین امین، به امانت، نگاهدار
دامان نیلگون فلک را، به خون او
آغشته ساز و، نام شفق را بر او گذار
آمد ندا، ز هاتف غیبی، که یا حسین
قربانیت قبول، به درگاه کردگار
در راه ما گذشتهای از جان و جاه خویش
ما را و جاه ما همه رازان خود شمار
دیگر میان ما و تو، ما و توئی، نماند
آن جا که ما توئیم، تو مائی، دگر چه کار؟