رأس الحسین: دستی از غیب

«همین جا استراحت می کنیم. لبی تر می کنیم و دوباره راه میفتیم!» وقتی رهبر گروه این حرف را فریاد زد، بقیه ای نعره ای در موافقت با آن کشیدند و اسبها را در کنار کاروان سرا، به طویله دار سپردند.

در اتاق بزرگی، دور هم نشستند و جام شراب را یکی پس از دیگری سر می کشیدند. سر گروه، صندوقچه ی کوچکی که در پشت زین اسب بسته بود، در آورد و وسط مجلس گذاشت. با یک دست، جامش را نگه داشته بود و با دست دیگر، سر خون آلودی را از صندوقچه بیرون آورد و نگاهی به آن کرد و به دست دیگری داد.

چند دقیقه ای، سر، دست در دست می گشت تا اینکه نگاه تک تک شان بر دستی افتاد که با قلمی آهنین بر روی دیوار می نوشت:

«اترجوا امّةً قَتَلَت حسیناً// شفاعةَ جدِّهِ یومَ الحسابِ»

(آیا امتی که حسین را کشتند، امید شفاعت جد او را در روز قیامت دارند؟!)

هنوز قلم در حال نوشتن بود که همگی جامها را بر زمین انداختند و گریختند...

منبع: سید بن طاووس، لهوف، شر نبوغ، ص 227


رأس الحسین: حرمت شکنان

زید (1)، سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش روی هم افتاد. یکی از همراهانش خُرخُری کرد و او را از جا پراند. زیر لب گفت: «لعنت به تو! از کوفه یکسره خرناس کشیده ای!» بعد نعره ای کوتاه زد و زیر لب غرولند کرد: «لعنت به تک تک تان که تا خرخره خرده اید و مست مست خوابیده اید! تا شام من از دست شما چگونه چشم برهم بگذارم؟!»

با کلافگی سرش را دور تا دور خیمه گذراند و دید همه ی 49 نفر دیگر با دهن های باز به خواب رفته اند. پوزخندی زد و با گوشه ی شالش بینی نزدیک ترینشان را غلغلک داد و بعد غرولند او را نگاه کرد و خندید. جام شراب سرخ رنگی از دست مردی که خوابیده بود، با صدای دنگ به زمین افتاد و شرابش روی زمین ریخت.

زید، پخش شدن شراب روی زمین را با چشم دنبال کرد و به تابوت رسید. چند بار چشمانش را روی هم فشرد. احساس کرد، خواب می بیند. با خودش گفت: «من که شراب نخورده ام که وهم داشته باشم! اینها بدمستی کرده اند!»

شکی نداشت که نور درخشان از میان تابوت می آید و می دانست که سر حسین بن علی (علیه السلام) داخل آن است. با وحشت از جا برخاست و با نوک پا به تابوت نزدیک شد. سر، مثل خورشید تابانی در ظهر تابستانی می درخشید. دور و برش را نگاه کرد؛ همه خواب بودند. از ترس زوزه ای کشید و با شنیدن صدایی عقب عقب رفت و به دیواره ی خیمه چسبید.

حدود صد مرد و چندین موجود نورانی دیگر، ناگهان در خیمه پیدا شدند. زید، با چشمان گشاد شده و فک قفل شده از وحشت، فهمید که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با جمعی از پیامبران دیگر و گروهی از فرشتگان به زمین آمده اند. پیامبران، به حضرت رسول (ص)، تسلیت می گفتند و ایشان بالای تابوت، گریه می کردند.

زید شنید که یکی از فرشتگان گفت: «ای محمد! خدای تعالی به من امر فرمود که هرچه درباره ی امتت بفرمایی اطاعت کنم. اگر دستور دهی زمین را بر آنها به لرزه در آورم و بلندی های آن را پست سازم و همه چیز را به رو افکنم چنان که با قوم لوط کردم.»

رسول خدا (ص)، فرشته را خطاب قرار داد و گفت: «نه ای جبرئیل! زیرا من در روز قیامت در ایستگاهی به حساب آنان خواهم رسید.»

زید، که دیواره ی خیمه را چنگ زده بود، ناگهان چشم همه ی فرشتگان را خیره به خودش دید. زانوانش لرزید و از نگاه غضب آلودشان فهمید که قصد دارند به آنها که حرمت سر فرزند رسول خدا (ص) را نگه نداشته بودند، حمله کنند.

با زانو به زمین افتاد و اشک از چشم و بینی اش بیرون زد و زوزه وار گفت: «به من امان بده یا رسول الله.»

نگاه نفرت بار او را روی خود حس کرد و صدایش را شنید که گفت: «برو که خدا تو را نیامرزد» (2)

 

پی نوشت:
1. خوانندگان گرامی دقت داشته باشند: نام کسی که این روایت را نقل کرده است در تاریخ بیان نشده است. در اغلب داستانهای مذهبی در این مواقع از نام عبدالله که به معنای بنده ی خداست، استفاده می شود ولی از آنجایی که راوی داستان، از انسانهای لعنت شده است، نام دیگر مرسوم آن زمان را بر او گذاشتیم که همان زید است.
2. سید بن طاووس، لهوف، نشر نبوغ، 1388، صص 225- 227

رأس الحسین (ع): ماجرای تنور

صدای جیغ و نعره و گرگر آتش در صدای هوهوی طوفان سرخ رنگ می پیچید و دشت، غلغله بود. ماه نمی تابید، ستاره نمی درخشید و غیر از آتشی که از خیمه ها بالا می رفت، روشنایی دیگری در دشت نبود.
صدای جیغ و نعره و گرگر آتش در صدای هوهوی طوفان سرخ رنگ می پیچید و دشت، غلغله بود. ماه نمی تابید، ستاره نمی درخشید و غیر از آتشی که از خیمه ها بالا می رفت، روشنایی دیگری در دشت نبود.

«خولی» کیسه را بر دوشش انداخت و زیر لب با خودش می گفت: «حتماً همه دربه در به دنبالش می گردند! چه می دانند این احمق ها که برای رسیدن به پاداش ابن زیاد، باید چون من جنگاور باشند... آن شغال ها را بگو که برای گرفتن این کیسه بر من شمشیر کشیدند! انگار من مژدگانی این...» صدای جیغی وحشت زده، رشته ی سخنش را پاره کرد. غرولندی کرد و کیسه را روی دوشش جا به جا کرد و به تنه ی اسبش فشار بیشتری آورد. تا کوفه چند ساعت بیشتر نبود و باید تحفه اش را در جای امنی می گذاشت.

وقتی به خانه رسید، حتم داشت، «نوار» خوابیده است، چرا که شب از نیمه گذشته بود. کیسه را در تنور انداخت و در حالی که از شوق سر تا پا می لرزید، زرهش را گوشه ای انداخت و خودش را در بستر انداخت.

نوار، با تکان او، از خواب بیدار شد. با دیدن سرخوشی او، زیر لب گفت: «چه عجب! چه خبر آورده ای؟»

خولی، خنده ی ریزی کرد و گفت: «خبر؟! ای از همه جا بی خبر! ثروتمند شدیم زن!»

نوار، نیم خیز شد و برق شیطنت آمیز چشمهای همسرش را از نظر گذراند و مو بر تنش سیخ شد. در حالی که با دقت به او می نگریست، گفت: «طلا و نقره پیدا کرده ای؟»

خولی خندید و گفت: «نه. سر حسین (ع) را آورده ام.»
منبع عکس: shiawallpapers.blogspot.com

چشمهای نوار باریک شد. زیر لب گفت: «حسین؟ کدام حسین؟» خولی که حوصله اش سر رفته بود خمیازه ای کشید و گفت: «حسین بن علی (ع) ای زن احمق!»

نوار از جا جست. با دستانش به سرش چنگ زد و از وحشت ناله کرد. به سمت خولی هجوم برد و بر سر و سینه اش کوفت. اشک می ریخت و فریاد می زد: «وای بر تو! سر پسر پیغمبر را به خانه آورده ای؟! بختت سیاه بود نوار با این شوهر کردنت! خاک بر سرت مرد! خاک بر سرت. کجاست؟ کجا گذاشتی آن سر عزیز را؟»

خولی فریاد زد: «تنور» و با چشمهای بیرون زده، دویدن نوار را دنبال کرد.

***

نوار، تا صبح کنار تنور قرآن خواند و بر سرش زد. نوری چون عمود، از تنور به آسمان بالا می رفت  و دور تا دور نور، پرندگان سفید رنگی می چرخیدند و می چرخیدند و می چرخیدند...

 

منبع روایت: قمی، عباس، منتهی الآمال، ج1، نشر حسینی، 1375، ص 474

رأس الحسین: شگفتی ندیده اید!

ا منبع عکس:shiawallpapers.blogspot.comز دروازه ی شام تا کاخ یزید، تا چشم کار می کرد، زن و مرد بود. زنانی که نقاب زده بودند و از بام ها خم شده بودند تا تازه واردها را ببینند و مردانی که با هیاهو، کنار دروزاه تجمع کرده بودند. «زید بن ارقم»، برخلاف بسیاری از همشهری هایش، در خانه نشسته بود و برخلاف آنان که بر دف می زدند و می رقصیدند، زانو بغل گرفته بود و می گریست.

زید، به یاد می آورد که دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با ریحانه های رسول خدا (ص)، حسن و حسین (علیهما السلام)، به مسجد آمدند و در خاطرش بود که پیامبر، آنان را در آغوش گرفت و به محض اینکه علی بن ابی طالب (ع) از در وارد شد، فرمود: «هر کس اینها را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر کس با آنان دشمنی ورزد، با من دشمنی کرده است.» (1)

صدای هلهله ها، بلند تر شد و همزمان، زمزمه ای در شهر بلند شد. انگار برخی از مردم خواب شام، تازه بیدار شده بودند و فهمیده بودند، آنها که خارجی نامیده شده اند، فرزندان رسول خدا (ص) هستند.

زید با بیزاری، سر از زانو بلند کرد و نور تابناکی را دید که از میان روزنه های در چوبی خانه اش به داخل می تابید. با حیرت اشکهایش را پاک کرد و از پنجره که بیرون را نگاه کرد، فهمید این نور، از خورشید نیست.

سراسیمه از جای برخاست و درب را گشود. نفس در سینه اش حبس شد. کاروانی مجروح و خسته و آفتاب خورده، در حرکت بودند. درست در مقابل چشمهای خاکی آب گرفته ی زنان، بر بلندای نیزه ها، سرهایی برافراشته شده بود.

زید پا برهنه از خانه بیرون دوید و به دنبال سری رفت که می درخشید؛ انگار خورشید را بر نیزه کرده بودند. وقتی که زید به آن نیزه و آن سر رسید، آوایی شنید: ندایی حزن آلود امّا بی نظیر. ندایی که مو بر تنش راست کرد و اشکهایش را جاری ساخت. ندایی که انگار از عمق آسمان به گوش می رسید و نه از بلندای نیزه:

«ام حسبت انَّ اصحاب الکهفِ و الرّقیم من آیاتِنا عجَبا» (2)
(آیا گمان می کنند اصحاب کهف و رقیم از نشانه های عجیب ماست؟!) (3)

 
پی نوشت:
1. کشف الغمة / ترجمه و شرح زواره‏اى، ج‏2، ص: 96؛ با استفاده از نرم افزار جامع الحدیث 3/5؛ تولید موسسه ی نور
2. سوره کهف، آیه 9
3. ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 117؛ به نقل از شوشتری، شیخ جعفر، خصائص الحسینیه، نشر آرام دل، ص 278