علی اكبر لطیفیان

امیرالمومنین(ع)-مدح-ضربت خوردن


صد جلوه از پیمبر تو قد علم کند

آیینه چون به محضر تو قد علم کند

جایی برای پر زدن جبرئیل نیست

در آسمان اگر پرِ تو قد علم کند

دنیا کم است ظرفیتش، پس مجال نیست

تا جلوه های دیگر تو قد علم کند

راه فرار نیست هزاران سپاه را

هر وقت نام حیدر تو قد علم کند

دیگر به ذوالفقارِ دو دم احتیاج نیست

آن لحظه ای که همسر تو قد علم کند

افتادنِ به پات مرا سربلند کرد

از این طریق نوکر تو قد علم کند

فردای رستخیز، شفاعت تو را کم است

در آن مقام، قنبر تو قد علم کند

از پشت سر زدند تو را... جراتش نبود

شمشیر در برابر تو قد علم کند

زینب نمی گذاشت که فرقت دو تا شود

فرصت نبود دختر تو قد علم کند

مهدی جهاندار

امیرالمومنین(ع)-مدح


"علی ای همای رحمت" به ابوتراب آید

"تو چه آیتی خدا را" به همان جناب آید

بکند اگر دعایی همه مستجاب آید

"که به آن قمر بگوید که مرا به خواب آید؟

چه شود به ظلمتستان شبی آفتاب آید؟"

علی ای همیشه ساقی بده بادۀ خماران

سر خمّ باده بگشا به سلامتی یاران

"برسان سلام ما را به شکوفه ها به باران"

"شه ماهِ نو- شکاران، مه تیغ- ذوالفقاران

که ز هیبت جمالش دل شیر آب آید"

علی اول است آری علی آخر است آری

علی آنکه با محمّد چو برادر است آری

به خدا قسم که همتای پیمبر است آری

"ره خانۀ محمّد درِ حیدر است آری

که به شهر علم، هر کس ز طریق باب آید"

علی آنکه روز محشر همه را کند گواهی

همه درد خود بگویند به آن جناب شاهی

ولی او غم خودش را به کبوتران چاهی

"تو به شهر بی پناهی ز در دگر چه خواهی

که گر از خدا بجویی ز علی جواب آید"

تو امیر کاروانی نگهی به کاروان کن

تو شفاعت جهان را ز خدای مهربان کن

بده مشک را به عباس و به سوی ما روان کن

"دمی ای فرات رحمت نظری به تشنگان کن

که سکینۀ دل ما به سراغ آب آید"

به خدا به عشق سوگند به لا الهَ الا

چه جهنم و چه فردوس چه آخرت چه دنیا

علی و محمّدم بس حسن و حسین و زهرا

"ره نینوای شوقت چه قیامت است کانجا

چو گلوی نی ببرّی نفس رباب آید"*

وحید قاسمی

امیرالمومنین(ع)-شهادت


کیسه های نان و خرما خواب راحت می کنند

دست های پینه دارش استراحت می کنند

نخل ها از غربت و بغض گلو راحت شدند

مردم از دستِ عدالت های او راحت شدند

ای خوارج، بهترین فرصت برای دشمنی ست

شمع بیت المال را روشن کنید، او رفتنی ست

درد را با گریه های بی صدا آزار داد

با لباس نخ نمایش، کوفه را آزار داد

مهربانی نگاهش حیف مشگل ساز بود!

روی مسکین ها درِ دارالخلافه باز بود

...دشمنانش درلباسِ دوست بسیارند و او

...بندگان کیسه های سرخ دینارند و او

ساده گی سفره اش خاری به چشم شهر بود

مرتضی با زرق و برق زندگی شان قهر بود

نیمه شب ها کوچه ها را عطرآگین می کند

درعوض، درحقِ او هر خانه نفرین می کند

حرص اهل مکر، از بنده نوازیِ علی ست

داستان بچه هاشان بی نمازی علی ست

گام در راهِ فلانی و فلان برداشتند

از اذان ها نام او را مغرضان برداشتند

جرم سنگینی ست، بر لب خنده را برجسته کرد

چاه ها دیدند مولا خستگی را خسته کرد

جُرم سنگینی ست، تیغ ذوالفقاری داشتن

زخم ها از بدر و خیبر یادگاری داشتن

جُرم سنگینی ست،از غم کوله باری داشتن

مثل پیغمبر عبایِ وصله داری داشتن

جُرم سنگینی ست، بر تقدیر حق راضی شدن

با یتیمان روزهای گرم همبازی شدن

جُرم سنگینی ست، جای زر، مقدر خواستن

در دو دنیا خیرخواهیِ برادر خواستن

جُرم سنگینی ست، در دل عشق زهرا داشتن

سال ها در سینه داغ کهنه ای را داشتن

هیچ طوفانی حریف عزم سکانش نبود

تیغ تیز ابن ملجم قاتل جانش نبود

پشت در، آیینه اش را سنگ غافلگیر کرد

زخم بازویی، امیرالمومنین را پیرکرد

مرگ سی سال است بر او، خنجر از رو می کشد

هر چه مولا می کشد، از درد پهلو می کشد

یوسف رحیمی

امیرالمومنین(ع)-شب شهادت


با آنکه استقامت تو فرق می کند

این روزها حکایت تو فرق می کند

اینجاست درد، دشمنت آخر غریبه نیست

بعد از رسول، غربت تو فرق می کند

دستان حیدری تو را صبر بسته است

با دیگران اسارت تو فرق می کند

دستی که روی فاطمه ات را نشانه رفت

فهمیده بود غیرت تو فرق می کند

سیلی به روی ام ابیها تو را شکست

آقای من! مصیبت تو فرق می کند

گفتند بعد فاطمه از پا فتاده ای

حق داشتی امانت تو فرق می کند

سی سال پیش! این در و دیوار شاهدند

اصلاً شب شهادت تو فرق می کند

مهدی رحیمی

امیرالمومنین(ع)-شب شهادت


ای كاش بگیرند از امروز سحر را

ای اهلِ حرم سیر ببینید پدر را

شمشیر پُر از زهر گرفته ز طبیبان

بر نسخه ی تو فرصت اما و اگر را

جز تو چه كسی عفو كند قاتل خود را

آن قاتلِ خوابیده ی عمری دمِ در را

حتی خودِ قاتل پس از آن ضربه به خود گفت

ای كاش كه برداری از این سجده كمر را

باور نكند كوفه كه تو اهلِ نمازی

وامانده دهانش كه شنیده ست خبر را

سخت است ولی باز برای دلِ زینب

یك روز به تأخیر بینداز سفر را

محمود ژولیده

امیرالمومنین(ع)-شب شهادت


با خود بگذارید كه نجوا كند امشب

این روح مگر بال و پری واكند امشب

یك لحظه دگر طاقت این هجر ندارد

سخت است تحمل، غم زهرا كند امشب

این فرقِ ترك خورده تسلی شدنی نیست

جز فاطمه اش كیست تسلا كند امشب

اسرار مگوی علی و چاه بماند

با فاطمه خود حلِّ معما كند امشب

مردی كه جدا از دل محراب نمی شد

بایست که بالِشت، مصلی كند امشب

ایكاش بگویند به زینب خبری نیست

بگذار پرستاریِ بابا كند امشب

شد زنده دگر بار شب سخت وصیت

بگذار كمی زمزمه مولا كند امشب

زان بسته كه جبریل سفارش به نبی داشت

باید كفنِ تازه تری واكند امشب

فرمود: حسینم ! حسنم سخت غریب است

بسیار دعا زینب كبری كند امشب

این سنّتِ تشییعِ غریبانه به جا ماند

می خواست علی یاد ز زهرا كند امشب

صحبت ز حسین و حرم و مشك و علم شد

این هاست سفارش كه به سقّا كند امشب

گاهی به علمدار سپارد حرمش را

گاهی سخن از اكبر لیلا كند امشب

**

فرمود كه : قاتل به شما گرچه اسیر است

با او حسنم خوب مدارا كند امشب

غافل نشود هیچ كس از قوت یتیمان

نان و نمك و شیر مهیّا كند امشب

**

دل ! دست توسل به عنایات كه داری ؟

پروندۀ ما را علی امضا كند امشب

پروانه نجاتی

امیرالمومنین(ع)-شهادت


پیش از تو کوفه، سجده ی خونین ندیده بود

داغ بزرگ، ماتم سنگین ندیده بود

پیش از تو در سه فصل غریبانه ی سکوت

جز سور و سات سفره ی سنگین ندیده بود

یعنی تو را چنان که تو بودی نمی شناخت

جز سایه های سرد و دروغین ندیده بود

هر شب صدای پای تو در کوچه می دوید

خواب تو را بهانه ی شیرین ندیده بود

پیش از تو مرگ حادثه ای دلخراش بود

در مرگ، رستگاری و تسکین ندیده بود

خون دل تو بود که محراب را گرفت

جز در دل تو دغدغه ی دین ندیده بود

تاریخ کوفه، سر به سر آشوب و فتنه است

حاشا که سهمناک تر از این ندیده بود

محمدعلی مجاهدی

امام علی(ع)-شهادت


دلم از شب نشینی های زلفت دیر می آید

مسیرش پیچ در پیچ است و با تأخیر می آید

غزل گل می کند در من اگر آیینه ام باشی

که طوطی در سخن از دیدن تصویر می آید

به بوی آن که جای من ز دامانت در آویزد

برون از تربت من خار دامنگیر می آید

ملول از عقل بی پیرم که سرمستی نمی داند

من و عشقی که از او کار صدها پیر می آید

به دور از نام و از ننگم، جدا از هر چه نیرنگم

مرید پیر یکرنگم که بی تزویر می آید

جنون هنگامه ای در این حوالی عشق می کارد

که از هر سو صدای شیون زنجیر می آید

سکوت تلخ نخلستان غریبی تازه می جوید

که امشب بر ملاقات علی شمشیر می آید

به هر ویرانه ای فانوس اشکی می کند روشن

که بزم با صفایی این چنین کم گیر می آید

به ذهن کوچه های کوفه گرد مرگ می پاشد

طنین گام های او که بس دلگیر می آید

خروشیدم که در این شهر آیا اهل دردی نیست؟

که دیدم کودکی با کاسه ای از شیر می آید

رسد روزی که خواب ناز بت ها را برآشوبد

که ابراهیم ما با نعره ی تکبیر، می آید

سعید خرازی

امیرالمومنین(ع)-مظلومیت


دلم دریایی از غم های بسیار

غم غربت غم یار و غم یار

من از روز ازل مظلوم بودم

ز حق خویشتن محروم بودم

هم از اهل مدینه ظلم دیدم

هم از این کوفیان طعنه شنیدم

دلم سوزان بسانِ آفتاب است

سلامم بین مردم بی جواب است

از آن روزی که بی زهرا شدم من

در این عالم تک و تنها شدم من

خدا داند که زهرا جان من بود

به درد بی کسی درمان من بود

ولی از او فقط یک شکوه دارم

به سینه غُصه ای نا گفته دارم

تو که تنهائیم را دیده بودی

مرا ای کاش با خود برده بودی

زذدنیا سوی جنت رهسپارم

که تنها با اجل یک حرف دارم

اجل فارغ ز رنج و محنتم کن

ز دیدار مغیره راحتم کن

اگر زینب گذارت کوفه افتاد

به بازار و میان کوچه افتاد

بدان معنای نام کوفه ننگ است

پذیرائیشان با خاک و سنگ است

سعید خرازی

امیرالمومنین(ع)-وصیت


درد دلهام برای تو حسین بسیار است

بسته ام بار سفر چشم به راهم یار است

خوشی عمر مرا بود به نه سال فقط

بعدِ زهرا علی از دست فلک بیزار است

ابن ملجم به خیالش که مرا کُشت ولی

قاتل اصلی من ضرب در و مسمار است

حسن از کوچه چه دیدست که لکنت دارد

که هنوزم که هنوز است دلش بیمار است

به ابالفضل سپردم که کنارت باشد

او گرفتار تو و در همه جا غمخوار است

بیشتر از همه دلواپس زینب هستم

که به هر شهر اسیرِ سرِ هر بازار است

زیور آلات به همراه مبر کرب و بلا

اُلفت مردم کوفه به طلا بسیار است

غلامرضا سازگار

مناجات با خدا


اگر به سوی جحیمم بری و گر به بهشت

به پیشگاه توام اعتراض باشد زشت

جهان برای همه کشتزار آخرت است

به حشر می‌درَوم هر چه را که کردم کشت

هر آنچه بر سرم آری، من و سر تسلیم

که دست مصلحتت هر چه را نوشت، نوشت

نکوتر از مَلَکم ساختی، چه بهتر از این

مگر نه اینکه ز آغاز خاک بودم و خشت؟

مرا که رو به سوی کعبه بود وقت نماز

دگر چه کار به بتخانه و به دیر و کنشت

برون ز دایرۀ رحمتت نخواهد شد

هزار بار اگر آدم برون رود ز بهشت

به چند دانۀ گندم بهشت نفروشند

برای وصل تو بود آدم ار بهشت، بهشت

تو گفتی اینکه مَلک سجده آورد بر من

تو روح خویش دمیدی از اولم به سرشت

چگونه شکر گذارم که با ولای علی

گِل وجود مرا دست قدرت تو سرشت

مـگر عنـایت تـو شاملم شـود، ورنـه

حریر چون شود این پنبه‌ای که«میثم»رشت؟



رحمان نوازنی

امیرالمومنین(ع)-مناجات و شهادت


اگر نگاه کنی پیش پای چشمانت

یتیم پُر شده در کوفه های چشمانت

مگر چه دیده ای از شهر کوفه ی من که

گرفته باز دوباره هوای چشمانت

به غیر اشک خجالت نداشتم آقا

نداشتم که بیارم برای چشمانت

و در قبال تمام جفای چشمانم

ندیده ام به خدا جز وفای چشمانت

نشسته ام که کمیل نگاه تو باشم

که مستجاب شوم با دعای چشمانت

تو مُهر سجدۀ من؛ تو ابوتراب منی

رواست اینکه بیفتم به پای چشمانت

و یطعمون علی حُبّه شما هستید

منم اسیر و یتیم و گدای چشمانت

بخوان دو آیه برایم؛ دو آیه از چشمت

سپس مرا بنشان در حرای چشمانت

چه دیده ای که دو چشمت دو کاسۀ خون شد

چه دیده ای به مدینه، فدای چشمانت

به پیش چشم تو یاس تو را چقدر زدند

چقدر صبر نموده خدای چشمانت

و میخ قصۀ تلخی ست در نگاه شما

که سال هاست گرفته عزای چشمانت...

سید علی میرافضلی

امیرالمومنین(ع)-شهادت


نامش به لب اهل نیاز است علی

 بر خلوتیان محرم راز است علی

 در مسجد کوفه چون شهیدش کردند

 گفتند: مگر اهل نماز است علی؟!

علی انسانی

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت


کنار من، صدف دیده پر گهر نکنید

به پیش چشم یتیمان، پدر پدر نکنید

توان دیدن اشک یتیم در من نیست

نثار خرمن جان علی، شرر نکنید

اگر چه قاتل من کرده سخت بی مهری

به چشم خشم، به مهمان من نظر نکنید

اگر چه بال و پرکودکان کوفه شکست

شما چو مرغ، سر خود به زیر پر نکنید

از آن خرابه که شب ها گذر گه من بود

بدون سفرۀ خرما و نان گذر نکنید

به پیرمرد جذامی سلام من ببرید

ولی ز مرگ من او را شما خبر نکنید

سید رضا موید

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت


در دل محراب خون جای من است

نغمۀ تکبیر آوای من است

روزه ام را در سحر قاتل گشود

زان بخون آغشته لب های من است

بر خدای کعبه گشتم رستگار

با شهادت چون تمنّای من است

خون دل هایی که خوردم سال ها

از سرم جاری به سیمای من است

ای عدالت می شوی دیگر یتیم

کز جفا بگسسته اعضای من است

هر چه می خواهی ببین زینب مرا

کآخرین ساعات دنیای من است

گر چه ضرب تیغ زهر آلود خصم

آتش افکن بر سراپای من است

سرد می آید که بر جانم هنوز

شعله ها از داغ زهرای من است

گر چه زخم سر شهیدم می کند

قاتل من داغ دل های من است

سعید خرازی

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت


خدایا مشکل از کار منِ مشکل گشا وا کن

بُوَد درمان من زهرا، مرا مهمان زهرا کن

اجل از بعد زهرا منتظر بودم که برگردی

بیا امشب علی را بین شهر کوفه پیدا کن

من از تو یاد دارم فاطمه عجِّل وفاتی را

بیا مرگ مرا از حق به جای من تمنا کن

نشانِ من نمی دادی اگر آن روز رویت را

کنون رخسار سیلی خورده ی خود را هویدا کن

طبیبم را بگو زینب که من دارو نمی خواهم

ز خاک چادر زهرا تو زخمم را مداوا کن

بدان ای کوفه هر چه خواستی بر من جفا کردی

گذشت آب از سرم اما تو با زینب مدارا کن 

حجت الاسلام رضا جعفری

امیرالمومنین(ع)-مظلومیت


تو را در سورۀ توحید دیدم

فراز قلۀ تجرید دیدم

عرق بر چهره غلطان بیل در دست

میان تابش خورشید دیدم

تو سجده کردی و صدها ملک را

به حال سجده در تقلید دیدم

پس از تو سر نهادم در دل چاه

صدایت را که می نالید دیدم

تو را در خانۀ خاکسترینت

به شهر خویش در تبعید دیدم

فقط هنگام دفن جسم نیلی

تو را در بوتۀ تردید دیدم

مسعود اصلانی

امیرالمومنین(ع)-ضربت خوردن


امشب علی می بیند اشک دخترش را

در کوفه می گوید اذان آخرش را

مرغابیان خانه دامن را نگیرید

خالی کنید ای عرشیان دور و برش را

روی لبش انّا الیه راجعون است

بر آسمان ها دوخته چشم ترش را

با رفتن بابا خدا می داند و بس

در خانه بی تابی قلب دخترش را

ای ابن ملجم زودتر از جای برخیز

او قصد دارد که ببیند همسرش را

دلتنگ مانده تا ببیند بار دیگر

رنگ کبود صورت نیلوفرش را

حالا علی را سوی خانه می برندش

جبریل می گیرد کمی زیر پرش را

مسعود اصلانی

امیرالمومنین(ع)-ضربت خوردن


در شب بهت چشم عرش خدا

پدری مهمان دختر بود

مثل هر شب دوباره نان و نمك

وقت افطار سهم حیدر بود

 

در گلویی كه استخوان مانده

 بغض دلتنگیش ترك برداشت

با تماشای اشك و آه پدر

چقدر اضطراب دختر داشت

 

اضطراب زمان كودكیش

متولد شد از دو چشم ترش

در نگاهش تجسم مادر

 خیره مانده به رفتن پدرش

 

مرد بی فاطمه به روی لبش

 آیه های وداع می خواند

آسمان را نگاه می كند و

 درد او را كسی نمی داند

 

دلش از دست زندگی پر بود

 سمت مسجد روانه شد بابا

عزم خود جزم كرد و راه افتاد

زیر لب گفت آه یا زهرا

 

ناگهان آسمان به خود لرزید

 به سرش ضربه ای فرود آمد

صورتش روی جانماز افتاد

 مرتضی باز به سجود آمد

 

عاقبت همنشین دلتنگی

راحت از بغض بی كسی ها شد

استخوان سرش شكافی خورد

 زخم سربسته ی علی وا شد


وقت برگشت سمت خانه، علی

گریه می كرد و اشك غم می ریخت

خوب شد دستمال آوردند

 ورنه از زخم، سر به هم می ریخت

 

شانه ای كه بلند تر شده است

بار دیگر عصای درد شده

كوچه آن كوچه نیست و آه

 كودك آن كودك است و مرد شده

 

گوییا مجتبی غریبانه

 مادرش را به خانه برگرداند

دردهای مدینه را حس كرد

 زیر لب روضه ای ز مادر خواند

 

مرتضی خانه آمد و زینب

ناگهان دید زخم بابا را

به سرش زد كنار او افتاد

 تیره شد در نگاه او دنیا

 

تازه این سومین غم او بود

 مانده دلتنگی غم فردا

الأمان از غم برادرها

وای دل از غریب عاشورا

 

تشنه ای روی خاك افتاده

 تشنه ای را كه سر جدا كردند

بدنش را مقابل زینب

 با سر نیزه جا به جا كردند

 

كاكلش دست یك نفر افتاد

 زره اش دست یك كس دیگر   

نا نجیبان به جانش افتادند

 همه با تیغ و نیزه و خنجر

علی اکبر لطیفیان

امیرالمومنین(ع)-ضربت خوردن


از سر شانه ی در حال نماز سحرش

چقدر بال ملک ریخته تا دور و برش

او بزرگ است و در این خاک نمی گیرد جا

آسمان است و رسیده است زمان سفرش

همه ی شصت و سه سالش به غریبی طی شد

می رود تا که خدایش نکند بیشترش

یاد شرمندگی از فاطمه می اندازد

به خداوند قسم دیدن چشمان ترش

ایستاده است کسی پشت در خانه ی او

جبرئیل آمده انگار به مسجد به برش

سحر نوزدهم خانه ی دختر برود

آنکه دلسوز ترین است برای پدرش

دخترش نیز یقین داشت شب آخر اوست

کاسه ی آب نپاشید اگر پشت سرش

همه مبهوت و همه محو نمازش بودند

کاش این منبر و محراب نمی زد نظرش

این طرف دست توسل به عبایش که بمان

آن طرف حضرت صدیقه بود منتظرش

علی انسانی

امیرالمومنین(ع)-ضربت خوردن


ای خواب به چشمی که نمی خفت بیا

 ای خندۀ غنچه ای که نشکفت بیا

 دیوار و در کوفه زبان شد که مرو

 امّا چه کنم فاطمه می گفت بیا

سید محسن حسینی

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت


چه غم دارم که چون شمع سحر در حال سوسویم

گهی ای تیغ می بوسم تو را و گاه می بویم

اگر بشکافتی فرق مرا ای تیغ تا ابرو

تبسم بر لبم آمد نیامد خم به ابرویم

آز آن روزی که دستم بسته شد من دل به تو بستم

همان روزی که می برند از این سو به آن سویم

منِ از یاد رفته کی رود زهرایم از یادم

ببین با این سر پرخون هنوزم سر به زانویم

ببین خون جگر خوردم تو می دانی کجا مردم

همان روزی که دیدم پشت می سوخت بانویم

به چشم پر ستاره من خسوف ماه خود دیدم

ز ماه در خسوف خود فقط با چاه می گویم

حسن واشقانی فراهانی (سائل)

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت


شکسته ابن ملجم فرق مولای دو عالم را

ولی آقا تفقد می‌نماید ابن ملجم را

به محراب عبادت تا رخش چون لاله رنگین شد

ندا برخاست کشتند اولین مظلوم عالم را

شب قدر و فراق شهسوار عدل و آزادی

به پا بنموده امواج غم و شور محرم را

رخ ایتام کوفی را دگر حاجت به شستن نیست

که می‌ریزند از این پس به رخ اشک دمادم را

به رنگ زرد و رخت نیلگون و اشک سرخ امشب

عجب رنگین نمودند این یتیمان سفرۀ هم را

تمام اهل عالم در عزای فاتح خیبر

به بر بگرفته‌اند از فرط غصه زانوی غم را

نجف صبر تو را نازم که با این سینۀ پر غم

چگونه در بغل جا داده‌ای عدل مجسم را

امام المتقین یعسوب دین ای حیدر صفدر

به (سائل) هم کرم کن ذره‌ای از قدر میثم را

غلامرضا سازگار

امیرالمومنین(ع)-شهادت


وجودم نخل از غم بارور بود

تمام حاصلم خون جگر بود

ز هر شاخه هزاران میوه دادم

همانا پاسخم نیش تبر بود

دلم از طفل بر پستان مادر

به دیدار اجل مشتاق تر بود

اگر چه شاخه هایم را شكستند

به هر شاخه هزارانم ثمر بود

چه باك از تیغ زهرآلود دشمن

علی یك عمر در كام خطر بود

هزاران زخم در دل داشتم من

كه بس كاری تر از این زخم سر بود

به جان فاطمه  آن كه مرا كشت

نه تیغ ابن ملجم، میخ در بود

هزاران استخوان بودم گلوگیر

هزاران نیش خارم در بصر بود

به هر آهم هزاران زخم فریاد

به هر زخمم هزاران نیشتر بود

تو ای قاتل مرا كشتی نگفتی

علی یك عمر غمخوار بشر بود

زدی شمشیر بر فرق امامی

كه حتی مهربان تر از پدر بود

به اشك و خون دل بنویس "میثم"

علی از فاطمه مظلوم تر بود

مرحوم عباس حسینی جوهری

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت


در دم آخر، علیّ مرتضی

گفت با زینب به صد شور و نوا

زینبا، عمرم به پایان آمده

 وعدۀ دیدار جانان آمده

زینبا دارم وصیّت با تو من

گوش دل بگشا و بشنو این سخن

چون حسینم از جفا، بی سر شود

پیکرش صد پاره از خنجر شود

چون در آن صحرا ندارد مادری

 طفل هایش را بکن جمع آوری

با اسیران بلا ای بی پناه

 چون رسیدی در میان قتلگاه

جای من روی نکویش را ببوس

 گر ندارد سر، گلویش را ببوس

از پس مرگ من ای زار حزین

 هستی اندر پردۀ عصمت مکین

لیک اندر کربلا مضطر شوی

 از جفا بی چادر و معجر شوی

گوئیا می بینم از آرام جان

 در همین کوفه ز جور کوفیان

با دف و چنگ و نی و مضمارها

می برندت بر سر بازارها

دیگر از "ذاکر" مگو از شهر شام

 قصّه کوته ختم کن اینجا کلام

جواد حیدری

امیر المومنین(ع) و زینب کبری(س)-شهادت

 

نیست مادر تا ببیند اشک های جاری ام

نیست تا این که دهد آن مهربان دلداری ام

می رود از حال و خواب از چشم هایم می رود

خاطرات دردناکی دارم از بیداری ام

روزگاری مادر و حالا پدر شد رفتنی

غم همیشه با من است و می کند غمخواری ام

میهمان خانه ام را کوفه از دستم گرفت

تا ابد شرمنده ام کرده است "مهمانداری ام"

من بدم می آید از این کوچه های چشم تنگ

سخت باشد در چنین وضعی امانتداری ام

بعد تو کوفه به من بی احترامی می کند

نیست یک محرم نماید در غریبی یاری ام

بیست سال بعد هم باشد سرم را بشکنم

تا بیاید باز بوی تو ز خون جاری ام

دختر تو باشم و بی پرده باشد محملم

تو بگو: آیا سزاوار چنین آزاری ام؟

خطبه می خوانم ولی با غیرت لحن شما

آن زمانی که بیایم پا به پای قاری ام

گر اباالفضلت برم باشد خیالم راحت است

کوفه می داند که ناموس چنین سرداری ام

من خودم معجر رسان دختران حیدرم

کور خواهد شد نخواهد دید دشمن خواری ام

یوسف رحیمی

امیر المومنین(ع)-قبل از شهادت

 

گم می شود در غربت شب های کوفه

در لابلای نخل ها، تنهای کوفه

کوه است کوه اما دگر از پا نشسته

سر می کند در چاه غم دریای کوفه

خسته شده از سُستی این قوم صد رنگ

خسته شده از شاید و امای کوفه

با نان و خرما می رود کوچه به کوچه

اما چرا نفرین؟ مگر مولای کوفه ...

جز جود و رحمت از امام ما چه دیدند؟

ای وای از نامردمان ای وای کوفه!

یارب بگیر از قدر نشناسان علی را

سر آمده صبر از ملالت های کوفه

مانند چشمانش دل عالم گرفته

آماده‌ی رفتن شده آقای کوفه

اما نگاهش بی کران بی کسی هاست

دل شوره دارد از غم فردای کوفه

روزی که می آید به شهر نانجیبان

با دست بسته، جان به لب، زهرای کوفه

روزی که خون می بارد از چشمان غیرت

از طعنه های تلخ و جان فرسای کوفه

بر روی نی سوی لب غرق به خونی

سنگ بلا می بارد از هر جای کوفه

می میرد از اندوه گوش و گوشواره

دارد خبر از بغض بی پروای کوفه

می پرسد از راه نجف طفل یتیمی

ذکر لبش: بابای من! بابای کوفه!

سید محمد جواد شرافت

امیرالمومنین(ع)-ضربت خوردن

 

تیغی فرود آمد و فرقت شكست آه

فرقت شكست و موی تو در خون نشست آه

خون قطره قطره از تب پیشانی ات گذشت

چشم تو را در آن سحر تیره بست آه

دوران ناب ساغر عمرت به سر رسید

دیگر خمار مرگ شد آن چشم مست آه

زخم سرت عمیق شد اما تو را نكشت

آری تو را كه طاقت این درد هست، آه

از آن دمی كه ماه تو در خاك و خون نشست

در بین كوچه آینه ی تو شكست آه

زخم دل تو سر زد و جان تو را گرفت

زخمی كه بر نداشت دمی از تو دست  آه

حالا دوباره همدم زهرای خود شدی

دیگر بس است ناله و دیگر بس است آه

غلامرضا سازگار

امیرالمومنین(ع)-ضربت خوردن

 

بـاز شـد قـرآن، شـب احیـا ز فـرق نازنینش

زخم عتـرت را همـه دیدند در زخم جبینش

دست شیطان ناگهان از آستین گردید بیرون

کشت مردی را که بودی دست حق در آستینش

صبح دم در دامن محراب خون نقش زمین شد

آن امامی که زمین‌بوس آمدی روح‌الامینش

مـرغ آمینش بـه پرواز آمـد و با روی خونین

خوانـد در آغـوش خود ذات خداونـد مبینش

سال‌ها بود استخوان در حلق و خار غم به چشمش

آن امامی که نبودی در محبت کس قرینش

او که بر خـاک زمیـن افکند گُردان زمان را

آسمـان یکبـاره زد بـا داغ زهـرا بر زمینش

کـو پیمبـر تـا ببینـد در دل محـراب کوفه

بعد عمری خون دل آخر چه شد با جانشینش؟

دیده‌ای سوی حسن چشم دگر سوی حسینش

اشک بر رخسار و خون، جاری ز فرق نازنینش

تیغ: بران، زهر: سوزان، زخم:کاری، چهره: خونین

لحظه‌ لحظه بـود بـر لـب ذکـر رب‌العالمینش

یا علی سوزی به «میثم» ده که تا دارد حیاتی

از تـو گویـد از تـو خوانـد بـا نوای آتشینش

مسعود اصلانی

امیرالمومنین (ع)-ضربت خوردن


دردی تمام بال و پرم را گرفته است

آهم فضای هر سحرم را گرفته است

عزمم به رفتن است و دلم تنگ فاطمه

گر چه کلونِ در کمرم را گرفته است

دنیا به کام من به خدا مثل زهر بود

از آن زمان که همسفرم را گرفته است

از آن زمان که پهلوی او تیر می کشید

دردی تمامی جگرم را گرفته است

از من گرفت فاطمه را دشمنم، از او

در بین کوچه ها پسرم را گرفته است

تیغی که وقت سجده سرم را شکاف داد

از من توان مختصرم را گرفته است

دیگر صدای شکستن شنیده شد

مسجد عزای پشت درم را گرفته است

دور از نگاه دختر من بال جبرئیل

زخم عمیق فرق سرم را گرفته است