محمد فردوسی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه! اجل آمد به میدان

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

رفته به بابایش که این‌گونه شریف است

از نسل پاک صاحب دین حنیف است

قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است

امّا خدایی او سپاهی را حریف است

گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت

مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم

آمد ولی در هیبت عباس، قاسم

در بازوانش قدرت عباس، قاسم

به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست

مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

ازرق کجا و شیر میدان خطرها؟!

قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت

یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت

از میمنه تا میسره روی سرش ریخت

از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند

پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند

محمد فردوسی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه! اجل آمد به میدان

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

رفته به بابایش که این‌گونه شریف است

از نسل پاک صاحب دین حنیف است

قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است

امّا خدایی او سپاهی را حریف است

گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت

مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم

آمد ولی در هیبت عباس، قاسم

در بازوانش قدرت عباس، قاسم

به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست

مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

ازرق کجا و شیر میدان خطرها؟!

قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت

یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت

از میمنه تا میسره روی سرش ریخت

از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند

پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند

قاسم نعمتی

قاسم بن الحسن(ع)

زبان حال حضرت نجمه سلام الله علیها


سینه ات را مادرانه هر نفس بوسیده ام

گیسوان عنبرین را به هم تابیده ام

سیزده سال است پای هر مناجات سحر

عطر و بوی مجتبی را از لبت بوئیده ام

با نیابت از پدر همراه عمه زینبت

من به دست خود کفن بر پیکرت پوشیده ام

در  پی آن آبرو ریزی تشییع حسن

با صدای هلهله عمری به خود لرزیده ام

استخوان های تنت با خاک صحرا شد یکی

ای گل یاس میان خاک و خون غلطیده ام!

تا که دیدم جای نعل اسب روی صورتت

دست بر گیسو به دور پیکرت چرخیده ام

از  قیاس تکه های پیکر تو با حسین

فرق نعل کهنه را با نعل تازه دیده ام

تار می بینم ز بس منزل به منزل در پیت

دست های پینه دارم را به سر کوبیده ام

هر دمی شد راس تو با محمل من رو به رو

خون تازه از سرم می ریخت روی دیده ام

حسن لطفی

قاسم بن الحسن(ع) 

 

چشمی که بسته‌ای به رخم وا نمی‌شود؟

یعنی عمو برای تو بابا نمی‌شود؟

ای مهربان خیمه، حرم را نگاه کن

عمه حریف گریه‌ی زن‌ها نمی‌شود

تا جان نداده مادرت، از جا بلند شو

زخم جگر به گریه مداوا نمی‌شود

باید مرا به سمت حرم با خودت بری

من خواستم که پا شوم اما نمی‌شود

باور نمی‌کنم چه به روزت رسیده است

این قدر تکه سنگ که یک جا نمی‌شود

تقصیر استخوان سر راه مانده است

راه نفس گمان نکنم، وا نمی‌شود

این نعل‌های تازه چه کردند با تنت

عضوی که از تو گم شده پیدا نمی‌شود

بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین

قدت شبیه قامت سقا شده ببین

مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده

دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده

پیراهنی که بر بدنت بود کنده‌اند

پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده

از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار

حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده

با من بگو به دست که افتاده کاکلت

این طور موی پر شکنت زیر و رو شده

از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته

از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده

انگار جای فاصله‌ها پر نمی‌شود

از بس تمامی بدنت زیر و رو شده

علی اکبر لطیفیان

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

زره اندازه نشد پس کفنش را دادند

کم ترین سهمیه از سهم تنش را دادند

قاسم انگار در آن حظه "انا الهو" شده بود

سر این "او" شدنش بود "من"ش را دادند

بی جهت نیست تماماً بغلش کرده حسین

بعد ده سال دوباره حَسنش را دادند

تا که حرز حسنی همره قاسم باشد

عمه ها تکه ای از پیرهنش را دادند

داشت مجذوب کلیم اللهی خود می شد

سنگ ها نیز جواب سخنش را دادند

داشت با ریختنش پای عمو کم شد

چه قدر خوب زکات بدنش را دادند

گفت یعقوب: تن یوسف من را بدهید

گفت یعقوب: ولی پیرهنش را دادند

علی اکبر لطیفیان

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

خوب است هر عاشق قرنی داشته باشد

در دست عقیق یمنی داشته باشد

گر میل به قربان شدنی داشته باشد

بد نیست که معشوق  «لن» ی داشته باشد

این جذبه عشق است که رد کردمت این جا

ور نه پی چشمم نمی آوردمت این جا

تو فرق نداری به خدا با پسر خویش

این گونه عمو را مکشان پشت سر خویش

خوب است نقابی بزنی بر قمر خویش

تا قوم زمینت نزند با نظر خویش

آخر تو شبیه حسنی، حرز بیانداز

تو یوسف صحرای منی، حرز بیانداز 

ماه از روی چون ماه تو وامانده دهانش

زلف تو پریشان شد و دادند تکانش

حق دارد عمو این همه باشد نگرانش

این ازرق شامی و تمام پسرانش

کوچک تر از آنند به جنگ تو بیایند

گر جنگ بیایند به چنگ تو میایند

زن ها چه قدر موی پریشان تو کردند

از بس که دعا بر تو و بر جان تو کردند

وقتی که نظر بر قد طوفان تو کردند...

وقتی که نگه بر تو و میدان تو کردند

گفتند: نبردش چه نبردی است! ماشالله

این طفل حسن زاده چه مردی است! ماشالله

بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد

بانگ جرس افتاد و به رویت فرس افتاد

از هر طرفی بال و پرت در قفس افتاد

سینه ت که صداکرد، عمو از نفس افتاد

از زندگی ات، آه، تو را سیر نکرده؟

چیزی وسط سینه ی تو گیر نکرده؟

میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد

آئینه جنگیدن مرد جملت کرد

آنقدر عسل گفتی و مثل عسلت کرد

با زحمت بسیار عمویت بغلت کرد

از بس که عدو سنگ به ظرف عسلت زد

اندام تو در بین عسل ریخت کِش آمد

دور و برت آن قدر شلوغ است که جا نیست

خوبی ضریح تو به این است جدا نیست

بر گیسوی تو خون جبین است، حنا نیست

نه ...بردن این پیکر تو کار عبا نیست

بایدکه کفن پوش بلندت بنمایم

آغوش به آغوش بلندت بنمایم

یک لحظه تو پا شو بنشین... جان برادر

آخر چه کنم ماه جبین... جان برادر؟

تا پا مکشی روی زمین... جان برادر

از کاکل تو مانده همین؟... جان برادر

جسم تو زمین است، عمو می رود از دست

تو می روی از دست، عمو می رود از دست  

سعید توفیقی

حضرت قاسم بن الحسن(ع)


ساحل بحر کرم پُر موج است

میل سیمرغ بقا بر اوج است

علم اعداد ریاضــی برگشت

عدد سیزده امشب زوج است

**

سیــزده بار حزینـــم امشب

با غم و غصه عجینم امشب

به خود عشق قسم، دل شده ی

سیزده سالــه ترینــم امشب

**

سیزده بار ز خود رستم من

سیزده مرتبــه سرمستم من

سیزده بار به آقا سوگنــد

قاسم ابن الحسنی هستم من

**

سیـــزده بار دلــم در محــن است

تا سحر ذکر دلم یا حسن است

آن شهیدی که شب روضه ی اوست

سیزده ساله ترین بی کفن است

**

گر مسلمان امام حسنیــد

سائل لطف مدام حسنید

سیزده بار بگوئید حسین

تا بفهمند غــلام حسنید

**

سیزده حجــله بنا بگذاریــد

سـیزده بـار حـنـا بـگذارید

سفره ی عقد بچینید و در آن

قـاب عکس شهدا بگذارید

**

سیزده بار حسینـــی بشــوید

بربلا شـــاهد عینی بشوید

حال که رخصت گریه دارید

فاتحه خوان خُمینی بشوید

***

یاد از پیر جماران بکنید

سیزده مــوی پریشان بکنید

سر دهید اشهد انّ قاسم

خویش را باز مسلمان بکنید

**

سیزده بار ز خود پر بکشید

سیزده جام بلا سر بکشید

یاد از حجله قاســـم بکنید

سیزده لاله ی پرپر بکشید

**

کوفیان یک دفعه بی تاب شدند

در شگفت از رخ مهتاب شدند

تا که از خیمه خود کرد طلوع

سیزده قـــرص قمر آب شدند

**

چه جمالی کَفَلق لایق اوست

سیزده حور و ملک شایق اوست

بس که دارای کمالات است او

سیزده بار خدا عاشق اوست

**

دیده شد قبقبه، چشمش کردند

بلکه صد مرتبه چشمش کردند

قمــر سیزده تا کــه ســـر زد

چشم ها یک شبه چشمش کردند

**

سیزده مرتبه در خویش شکست

استخوانش ز پس و پیش شکست

سنگ ها قصد طوافـــش کردند

شیشه ی تُنــگ بلوریش شکست

**

آتش جنگ چو افروخته شد

جگر فاطمه ها سوخته شد

حرکت نعل ز اندازه گذشت

بدنش روی زمین دوخته شد

محمد مهدی رافع "تنها"

حضرت قاسم (ع) -مدح و شهادت 


باز کامم به مدح تو وا شد

دفتر شعر من مصفا شد

باز شوری به سینه ام افتاد

صدف طبع من گهر زا شد

نی فقط ما اسیر زلف توایم

عاشق تو حسین زهرا شد

نفس تو رسیده اش به مشام

پور مریم اگر مسیحا شد

درسی از تار زلف تو آموخت

یوسف ار این چنین دل آرا شد

بی خبر بود از گل رویت

گر که مجنون اسیر لیلا شد

سرو، گر قامتی چنین دارد

از ازل، پیش پای تو پا شد

نکته دانِ نگاه تو گشته

چشم آهو اگر که زیبا شد

لرزه بر پشت دشت افتاده

قاسم ابن الحسن هویدا شد

بر لبت نام مجتبی آمد

خار در دیدگان اعدا شد

تیغ ها سر به زیر افکندند

چشم ها محو در تماشا شد

قامتت را زره گران آمد

گر چنین، رهسپار سینا شد   

صف دشمن شکافت یک نگهت

برق چشمت عصای موسی شد

با نبرد تو در دل میدان

یاد حیدر دوباره احیا شد

با تکاپو و رقص شمشیرت

راه و رسم نبرد معنا شد

ضرب شصتت کویر را لرزاند

شورشی بین خصم بر پا شد

این همان شیر بیشه ی جمل است

یا که حیدر دوباره پیدا شد؟!

عرق شرمِ قهرمانان ریخت

پیش پایت کویر، دریا شد

از عذارت نقاب تا افتاد

مهر، حیران و ماه، رسوا شد

کی ملامت کنم به گل چینت

بند روبند تو چرا وا شد؟!

مانده ام من چگونه بر تن تو

این همه زخم روی هم جا شد

کمتر از نصف روز، قامت تو

به بلندای قدّ سقا شد!!!

تن تو زیر دست و پای سپاه

چون تنِ اکبر ارباً اربا شد

برگ جان بازیت در این صحرا

با سُم اسب، مهر و امضا شد

کمتر این خاک را تفحص کن

قامتم دیگر از غمت تا شد...