امام صادق(ع)-مقتل-آخرین سفارش در هنگام شهادت

نماز مهمّترین سفارش در آخرین لحظات

مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه تعالى علیه و دیگر بزرگان آورده اند:

یكى از راویان حدیث و از اصحاب و دوستان امام جعفر صادق علیه السلام به نام ابوبصیر لیث مرادى حكایت كند:

پس از آن كه امام جعفر صادق علیه السلام به شهادت رسید، روزى جهت اظهار هم دردى و عرض تسلیت به اهل منزل حضرت ، رهسپار منزل آن امام مظلوم علیه السلام گردیدم .

همین كه وارد منزل حضرت شدم ، همسرش حمیده را گریان دیدم ؛ و من نیز در غم و مصیبت از دست دادن آن امام همام علیه السلام بسیار گریستم .

و چون لحظاتى به این منوال گذشت ، افراد آرامش خود را باز یافتند. آن گاه همسر آن حضرت به من خطاب كرد و اظهار داشت :

اى ابوبصیر! چنانچه در آخرین لحظات عمر امام جعفر صادق علیه السلام در جمع ما و دیگر اعضاء خانواده مى بودى ، از كلامى بسیار مهمّ استفاده مى بردى .


ابوبصیر گوید: از آن بانوى كریمه توضیح خواستم ؟

پاسخ داد: در آن هنگام ، كه ضعف شدیدى بر امام علیه السلام وارد شده بود فرمود: تمام اعضاء خانواده و آشنایان و نزدیكان را بگوئید كه در كنار من حاضر و جمع شوند.

وقتى تمامى افراد حضور یافتند، حضرت به یكایك آنان نگاهى عمیق انداخت و سپس خطاب به جمع حاضر فرمود:

كسانى كه نسبت به نماز بى اعتنا باشند، شفاعت ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام شامل حالشان نمى گردد.

متن عربی:

ثواب الأعمال مَاجِیلَوَیْهِ عَنْ عَمِّهِ عَنِ الْكُوفِیِّ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْمِیثَمِیِّ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أُمِّ حَمِیدَةَ أُعَزِّیهَا بِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَبَكَتْ وَ بَكَیْتُ لِبُكَائِهَا ثُمَّ قَالَتْ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ لَوْ رَأَیْتَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عِنْدَ الْمَوْتِ لَرَأَیْتَ عَجَباً فَتَحَ عَیْنَیْهِ ثُمَّ قَالَ اجْمَعُوا لِی كُلَّ مَنْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ قَرَابَةٌ قَالَتْ فَلَمْ نَتْرُكْ أَحَداً إِلَّا جَمَعْنَاهُ قَالَتْ فَنَظَرَ إِلَیْهِمْ ثُمَّ قَالَ إِنَّ شَفَاعَتَنَا لَا تَنَالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلَاةِ.

منابع:

ثواب الا عمال : ص 205

بحار الأنوار (ط - بیروت)،ج‏47،2   

امام صادق(ع)-مقتل-غسل و کفن حضرت توسط فرزندشان امام کاظم(ع)

غسل و کفن نمودن امام صادق(ع) توسط فرزندشان امام کاظم(ع)

یكى از راویان حدیث - و از اصحاب امام موسى كاظم صلوات اللّه و سلامه علیه - حكایت كند:

از آن حضرت شنیدم كه فرمود: هنگامى كه نشانه هاى مرگ بر پدرم امام جعفر صادق علیه السلام آشكار گردید، خطاب به من اظهار داشت :

اى پسرم ! كسى غیر از تو مرا غسل نمى دهد، همان طور كه من خودم پدرم امام محمّد باقر علیه السلام را غسل دادم ؛ و او نیز پدرش امام سجّاد زین العابدین علیه السلام را غسل داد، چون كه حجّت خدا را فقط حجّت او باید غسل دهد؛ و من خود، چشمان پدرم را بر هم نهادم و او را كفن كردم.

سپس پدرم ، امام جعفر صادق علیه السلام افزود: اى فرزندم ! پس از فوت من ، برادرت عبداللّه . ادّعاى امامت و خلافت مرا خواهد كرد، او را به حال خود واگذار؛ زیرا او اوّل كسى است كه به من ملحق خواهد شد.

و هنگامى كه امام صادق علیه السلام به شهادت رسید، فرزندش حضرت موسى كاظم علیه السلام او را غسل داده و كفن نمود.


ابوبصیر گوید: به حضرتش عرض كردم : یاابن رسول اللّه ! امسال شما و برادرت ، عبداللّه مناسك حجّ را انجام دادید؛ ولیكن عبداللّه یك شتر قربانى و نَحر كرد؟

حضرت فرمود: همین كه حضرت نوح علیه السلام سوار كشتى شد، از هر موجودى یك جفت نر و مادّه داخل آن قرار داد؛ مگر زنازاده را كه سوار كشتى ننمود.

ابوبصیر گوید: با شنیدن این سخن ، گمان بردم كه امام علیه السلام خبر از مرگ خود مى دهد؛ ولى بر خلاف فكر و تصوّر من حضرت موسى كاظم علیه السلام اظهار نمود: برادرم عبداللّه ، بیش از یك سال زنده نمى ماند.

اصحاب، تاریخ آن روز را یادداشت كردند؛ و عبداللّه فرزند امام جعفر صادق علیه السلام بیش از یك سال ادامه زندگى نداد؛ و بلكه كمتر از آن قبل از پایان یك سال از دنیا رفت .

متن عربی:

و روى الحسن، قال: أخبرنا أحمد، قال: حدّثنا محمّد بن علیّ الصّیرفی، عن علیّ بن محمّد، عن الحسن، عن أبیه، عن أبی بصیر، قال: سمعت العبد الصالح (علیه السلام) یقول: لما حضر أبی الموت قال: یا بنی لا یلی غسلی غیرك، فإنّی غسّلت أبی، و غسّل أبی أباه، و الحجّة یغسّل الحجّة.

قال: فكنت أنا الذی غمّضت أبی، و كفّنته، و دفنته بیدی.

و قال: یا بنی، إنّ عبد اللّه أخاك یدّعی الإمامة بعدی، فدعه، و هو أوّل من یلحق بی من أهلی. فلمّا مضى أبو عبد اللّه (علیه السلام) أرخى أبو الحسن ستره، و دعا عبد اللّه إلى نفسه.

قال أبو بصیر: جعلت فداك، ما بالك حججت العام‏، و نحر عبد اللّه جزورا؟

قال: إنّ نوحا لما ركب السفینة و حمل فیها من كلّ زوجین اثنین، حمل كلّ شی‏ء، إلّا ولد الزنا، فإنّه لم یحمله، و قد كانت السفینة مأمورة، فحجّ نوح فیها، و قضى مناسكه.

قال أبو بصیر: فظننت أنّه عرّض بنفسه، و قال: أما إنّ عبد اللّه لا یعیش أكثر من سنة. فذهب أصحابه حتّى انقضت السنة. قال: فهذه فیها یموت. قال: فمات فی تلك السنة.

منابع:

إثبات الوصیة: 167

 مناقب ابن شهرآشوب 4: 224

دلائل الإمامة (طبری- الحدیثة)،328 

امام صادق(ع)-فضائل-قتل استاندار مدینه با اسم اعظم

گفتن اسم اعظم توسط امام صادق(ع) و قتل استاندار مدینه

پس از آن كه داوود بن علىّ استاندار مدینه از طرف خلیفه ، مُعلّى بن خُنیس ‍ را احضار كرده و به قتل رسانید، امام جعفر صادق علیه السلام با او قطع رابطه نمود و به مدّت یك ماه نزد او نرفت . روزى داوود بن علىّ، ماءمورى را فرستاد كه امام علیه السلام را نزد او ببرند؛ ولى حضرت قبول ننمود.

محمّد بن سنان گوید: در حضور امام جعفر صادق علیه السلام بودم و با عدّه اى از دوستان ، نماز ظهر را به امامت آن حضرت مى خواندیم كه ناگهان پنج نفر ماءمور مسلّح وارد شدند و به امام صادق علیه السلام گفتند: والى مدینه دستور داده است تا شما را نزد او ببریم .

امام علیه السلام فرمود: اگر نیایم ، چه مى كنید؟

ماءمورین گفتند: والى دستور داده است كه چنانچه نیامدید، سر شما را جدا كنیم و نزد او ببریم .

حضرت فرمود: گمان نمى كنم بتوانید فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله را به قتل رسانید.

گفتند: ما نمى دانیم تو چه مى گوئى ، ما فقط مطیع امر والى هستیم و دستور او را اجراء مى كنیم .حضرت فرمود: منصرف شوید و بروید، كه این كار به صلاح شما نخواهد بود.

گفتند: به خدا سوگند، یا خودت و یا سرت را باید ببریم .

امام علیه السلام چون آن ها را بر این تصمیم شوم جدّى دید، دست هاى مبارك خویش را بر شانه ها نهاد؛ و پس از لحظه اى ، دست هایش را به سوى آسمان بلند نمود با انگشت سبابه اش دعائى خواند، كه فقط ما این زمزمه را شنیدیم : ((السّاعه ، السّاعه )) ؛ پس ناگهان سر و صداى عجیبى به گوش ‍ رسید. در این هنگام حضرت به ماءمورین حكومتى فرمود: هم اكنون رئیس ‍ شما هلاك شد؛ و این داد و فریاد به جهت هلاكت او مى باشد؛ و ماءمورین با شینیدن این سخنان از كار خویش منصرف شدند و رفتند.


بعد از رفتن ماءمورین ، من به حضرت عرض كردم : مولایم ! خداوند، ما را فداى تو گرداند، جریان چه بود؟

حضرت فرمود: او داوود بن علىّ دوست ما مُعلّى بن خُنیس را كشت ؛ و به همین جهت ، مدّتى است كه من نزد او نرفته ام بنابر این ، او به واسطه افرادى پیام فرستاد كه من پیش او بروم ؛ ولى من نپذیرفتم تا آن كه این افراد را فرستاد تا مرا به قتل برسانند.

و چون من ، خداى متعال را با اسم اعظم دعا كردم تا او را نابود گرداند، خداوند نیز ملكى را فرستاد و او با نیزه ای به شرم گاه او زد و او را به هلاكت رسانید.

پس پرسیدم: دلیل بالا بردن دستانتان چه بود؟ فرمود: «ابتهال». پس پرسیدم دلیل قرار دادن دست ها بر شانه چه بود؟ فرمود: «تضرع». و پرسیدم دلیل بالا بردن انگشت سبابه چه بود که فرمود:«تملق خدا و حالتی بین خوف و رجاء».

ادامه نوشته

امام صادق(ع)-فضائل-معجزه حضرت و کشته شدن به سبب تمرد

معجزه ی امام صادق(ع) و تمرد از دستوری که موجب کشته شدن گردید

حفص ابیض تمار گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم در آن روزها كه معلى‏ بن خنیس را كشته بودند و به دار آویخته بودند.ایشان به من فرمود:

اى حفص من به معلى بن خنیس دستورى دادم. پس او با دستور من مخالفت کرد و به همین جهت گرفتار این ناراحتى شد. یك روز او را دیدم كه محزون و اندوهناك است. گفتم  چه شده مثل این كه به یاد خانواده و زندگى و بچه‏هایت افتاده‏اى؟ گفت آرى.

گفتم نزدیك من بیا. نزدیك شد. دست به صورتش كشیدم و گفتم كجا هستى.

گفت در خانه خودم و این همسر من است و این ها فرزندان منند او را رها كردم تا سیر آنها را ببیند و من خود را پنهان نمودم تا با همسر خود نیز آمیزش نمود.

بعد به او گفتم بیا نزدیك من. جلو آمد و دست به صورتش كشیدم گفتم كجائى؟

گفت: در مدینه هستم و این خانه شما است. به او گفتم ما را حدیثى است كه هر كس آنها را حفظ كند خدا دین و دنیاى او را حفظ می كند. معلى! مبادا خود را به واسطه حدیث ما اسیر در دست مردم كنید که ایشان اگر خواستند منت بر شما گذارند و اگر نخواستند شما را بكشند.

معلى! هر كس حدیث مشكل ما را پنهان كند خداوند آن را به صورت نور در پیشانیش قرار می دهد و به او عزت در میان مردم می دهد و هر كس افشا كند حدیث مشكل ما را نخواهد مرد مگر این كه گرفتار اسلحه مى‏شود یا می میرد به طورى كه دست و پایش قطع مى‏شود. معلى تو را خواهند كشت آماده باش.


متن عربی:

  مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ مُوسَى بْنِ سَعْدَانَ عَنْ حَفْصٍ الْأَبْیَضِ التَّمَّارِ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَیَّامَ قَتْلِ مُعَلَّى بْنِ خُنَیْسٍ وَ صَلْبِهِ رَحِمَهُ اللَّهُ فَقَالَ لِی یَا حَفْصُ إِنِّی أَمَرْتُ الْمُعَلَّى بْنَ خُنَیْسٍ بِأَمْرٍ فَخَالَفَنِی فَابْتُلِیَ بِالْحَدِیدِ إِنِّی نَظَرْتُ إِلَیْهِ یَوْماً وَ هُوَ كَئِیبٌ حَزِینٌ فَقُلْتُ مَا لَكَ یَا مُعَلَّى كَأَنَّكَ ذَكَرْتَ أَهْلَكَ وَ مَالَكَ وَ عِیَالَكَ فَقَالَ أَجَلْ فَقُلْتُ ادْنُ مِنِّی فَدَنَى مِنِّی فَمَسَحْتُ وَجْهَهُ فَقُلْتُ أَیْنَ تَرَاكَ فَقَالَ أَرَانِی فِی بَیْتِی هَذِهِ زَوْجَتِی وَ هَؤُلَاءِ وُلْدِی فَتَرَكْتُهُ حَتَّى یَمْلَأَ مِنْهُمْ وَ اسْتَتَرْتُ مِنْهُمْ حَتَّى نَالَ مَا یَنَالُ الرَّجُلُ مِنْ أَهْلِهِ ثُمَّ قُلْتُ لَهُ ادْنُ مِنِّی فَدَنَى مِنِّی فَمَسَحْتُ وَجْهَهُ فَقُلْتُ أَیْنَ تَرَاكَ فَقَالَ أَرَانِی مَعَكَ فِی الْمَدِینَةِ وَ هَذَا بَیْتُكَ.

 فَقُلْتُ لَهُ یَا مُعَلَّى إِنَّ لَنَا حَدِیثاً مَنْ حَفِظَهُ عَلَیْنَا حَفِظَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ دِینَهُ وَ دُنْیَاهُ یَا مُعَلَّى لَا تَكُونُوا أُسَرَاءَ فِی أَیْدِی النَّاسِ بِحَدِیثِنَا إِنْ شَاءُوا أَمَّنُوا عَلَیْكُمْ وَ إِنْ شَاءُوا قَتَلُوكُمْ یَا مُعَلَّى إِنَّهُ مَنْ كَتَمَ الصَّعْبَ مِنْ حَدِیثِنَا جَعَلَهُ اللَّهُ نُوراً بَیْنَ عَیْنَیْهِ وَ رَزَقَهُ اللَّهُ الْعِزَّةَ فِی النَّاسِ وَ مَنْ أَذَاعَ الصَّعْبَ مِنْ حَدِیثِنَا لَمْ یَمُتْ حَتَّى یَعَضَّهُ السِّلَاحُ أَوْ یَمُوتَ كَبْلًا یَا مُعَلَّى وَ أَنْتَ مَقْتُولٌ فَاسْتَعِدَّ.

منابع:

الإختصاص شیخ مفید،321   

مروى فی البصائر الجزء الثامن الباب الثالث عشر،

و الكافی ج 1 ص 492،

و الخرائج الباب العاشر و

رواه المؤلّف فی الإرشاد أیضا،

 و منقول فی البحار ج 12 ص 108

امام صادق(ع)-فضائل-معجزه حضرت و کشته شدن به سبب تمرد

معجزه ی امام صادق(ع) و تمرد از دستوری که موجب کشته شدن گردید

حفص ابیض تمار گفت: خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم در آن روزها كه معلى‏ بن خنیس را كشته بودند و به دار آویخته بودند.ایشان به من فرمود:

اى حفص من به معلى بن خنیس دستورى دادم. پس او با دستور من مخالفت کرد و به همین جهت گرفتار این ناراحتى شد. یك روز او را دیدم كه محزون و اندوهناك است. گفتم  چه شده مثل این كه به یاد خانواده و زندگى و بچه‏هایت افتاده‏اى؟ گفت آرى.

گفتم نزدیك من بیا. نزدیك شد. دست به صورتش كشیدم و گفتم كجا هستى.

گفت در خانه خودم و این همسر من است و این ها فرزندان منند او را رها كردم تا سیر آنها را ببیند و من خود را پنهان نمودم تا با همسر خود نیز آمیزش نمود.

بعد به او گفتم بیا نزدیك من. جلو آمد و دست به صورتش كشیدم گفتم كجائى؟

گفت: در مدینه هستم و این خانه شما است. به او گفتم ما را حدیثى است كه هر كس آنها را حفظ كند خدا دین و دنیاى او را حفظ می كند. معلى! مبادا خود را به واسطه حدیث ما اسیر در دست مردم كنید که ایشان اگر خواستند منت بر شما گذارند و اگر نخواستند شما را بكشند.

معلى! هر كس حدیث مشكل ما را پنهان كند خداوند آن را به صورت نور در پیشانیش قرار می دهد و به او عزت در میان مردم می دهد و هر كس افشا كند حدیث مشكل ما را نخواهد مرد مگر این كه گرفتار اسلحه مى‏شود یا می میرد به طورى كه دست و پایش قطع مى‏شود. معلى تو را خواهند كشت آماده باش.


متن عربی:

  مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ مُوسَى بْنِ سَعْدَانَ عَنْ حَفْصٍ الْأَبْیَضِ التَّمَّارِ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَیَّامَ قَتْلِ مُعَلَّى بْنِ خُنَیْسٍ وَ صَلْبِهِ رَحِمَهُ اللَّهُ فَقَالَ لِی یَا حَفْصُ إِنِّی أَمَرْتُ الْمُعَلَّى بْنَ خُنَیْسٍ بِأَمْرٍ فَخَالَفَنِی فَابْتُلِیَ بِالْحَدِیدِ إِنِّی نَظَرْتُ إِلَیْهِ یَوْماً وَ هُوَ كَئِیبٌ حَزِینٌ فَقُلْتُ مَا لَكَ یَا مُعَلَّى كَأَنَّكَ ذَكَرْتَ أَهْلَكَ وَ مَالَكَ وَ عِیَالَكَ فَقَالَ أَجَلْ فَقُلْتُ ادْنُ مِنِّی فَدَنَى مِنِّی فَمَسَحْتُ وَجْهَهُ فَقُلْتُ أَیْنَ تَرَاكَ فَقَالَ أَرَانِی فِی بَیْتِی هَذِهِ زَوْجَتِی وَ هَؤُلَاءِ وُلْدِی فَتَرَكْتُهُ حَتَّى یَمْلَأَ مِنْهُمْ وَ اسْتَتَرْتُ مِنْهُمْ حَتَّى نَالَ مَا یَنَالُ الرَّجُلُ مِنْ أَهْلِهِ ثُمَّ قُلْتُ لَهُ ادْنُ مِنِّی فَدَنَى مِنِّی فَمَسَحْتُ وَجْهَهُ فَقُلْتُ أَیْنَ تَرَاكَ فَقَالَ أَرَانِی مَعَكَ فِی الْمَدِینَةِ وَ هَذَا بَیْتُكَ.

 فَقُلْتُ لَهُ یَا مُعَلَّى إِنَّ لَنَا حَدِیثاً مَنْ حَفِظَهُ عَلَیْنَا حَفِظَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ دِینَهُ وَ دُنْیَاهُ یَا مُعَلَّى لَا تَكُونُوا أُسَرَاءَ فِی أَیْدِی النَّاسِ بِحَدِیثِنَا إِنْ شَاءُوا أَمَّنُوا عَلَیْكُمْ وَ إِنْ شَاءُوا قَتَلُوكُمْ یَا مُعَلَّى إِنَّهُ مَنْ كَتَمَ الصَّعْبَ مِنْ حَدِیثِنَا جَعَلَهُ اللَّهُ نُوراً بَیْنَ عَیْنَیْهِ وَ رَزَقَهُ اللَّهُ الْعِزَّةَ فِی النَّاسِ وَ مَنْ أَذَاعَ الصَّعْبَ مِنْ حَدِیثِنَا لَمْ یَمُتْ حَتَّى یَعَضَّهُ السِّلَاحُ أَوْ یَمُوتَ كَبْلًا یَا مُعَلَّى وَ أَنْتَ مَقْتُولٌ فَاسْتَعِدَّ.

منابع:

الإختصاص شیخ مفید،321   

مروى فی البصائر الجزء الثامن الباب الثالث عشر،

و الكافی ج 1 ص 492،

و الخرائج الباب العاشر و

رواه المؤلّف فی الإرشاد أیضا،

 و منقول فی البحار ج 12 ص 108

امام صادق(ع)-فضائل-نجات از شر منصور با دعای امام حسین(ع)

دعای امام حسین (ع) و نجات امام صادق(ع) از شر منصور

بسیارى از محدّثین و مورّخین آورده اند، كه ربیع بن یونس از طرف منصور عبّاسى استاندار شهر مدینه بود؛ پسر ربیع كه فضل نام دارد حكایت كند:

منصور خلیفه عبّاسى - در سال 147 - پس از مراسم حجّ وارد مدینه منوّره شد و به پدرم ، ربیع گفت: هر چه زودتر جعفر بن محمّد علیه السلام احضار كن، مى خواهم او را به قتل برسانم .  

و هنگامى كه حضرت بر منصور وارد شد، منصور با حالت تندى و درشتى با وى سخن گفت ؛ و سپس حضرت را مورد خطاب و سرزنش قرار داد و اظهار داشت: دشمنان و مخالفین ما در عراق تو را به عنوان امام و رهبر خود برگزیده اند، خدا مرا هلاك كند اگر تو را نكشم و از بین نبرم .

حضرت صادق علیه السلام اظهار داشت : آن چه برایت گفته اند دروغ است ، مگر نمى دانى كه حضرت سلیمان مورد لطف قرار گرفت شكر و سپاس ‍ انجام داد و حضرت ایّوب مبتلى گردید و صبر و شكیبائى نشان داد، حضرت یوسف مورد ظلم قرار گرفت و عفو و بخشش كرد.


چون منصور چنین كلماتى را شنید، غضب خود را فرو نشاند؛ و آن گاه امام علیه السلام را نزد خود دعوت كرد و ضمن عذرخواهى و پوزش ، گفت: ساحت شما از آنچه گفته اند پاك است ؛ ولى فلانى گزارشاتى را براى ما مطرح كرده است ، كه خواستم شكّ و شبهه برطرف شود.

حضرت فرمود: او را احضار نما تا ثابت شود.

هنگامى كه آن شخص وارد مجلس شد، منصور دوانیقى به او گفت : مگر تو این مطالب و گزارشات را بر علیه جعفر بن محمّد حكایت نكرده اى؟

آن شخص اعتراف كرد و گفت : بلى ، من گفته ام .

امام علیه السلام فرمود: او را بر آنچه مى گوید، قسم دهید.

منصور به او گفت قسم می خوری؟ او گفت: بله و شروع به قسم خوردن کرد ولی امام صادق(ع) به منصور گفت بگذارید تا من او را –به شیوه ای خاص- قسم دهم. منصور پذیرفت. حضرت به ساعی فرمود که این گونه قسم بخورد: «بَرِئْتُ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ وَ الْتَجَأْتُ إِلَى حَوْلِی وَ قُوَّتِی لَقَدْ فَعَلَ كَذَا وَ كَذَا جَعْفَرٌ» پس ساعی در ابتدا اندکی امتناع کرد اما سپس به آن شیوه قسم خورد. -ناگهان همه دیدند که وی- قدم از قدم برنداشته بود که در دم هلاک شد. منصور که این صحنه را دید گفت پاهایش را بکشید و از این جا خارجش کنید که لعنت خدا بر وی باد.

ربیع گوید که زمانی که امام صادق(ع) وارد دربار منصور شد لب های مبارکش تکان می خورد و هر چه می گذشت غضب و عصبانیت منصور بیش از پیش آرام می گردید. تا این که حضرت را به خود نزدیک کرد و از وی راضی گشت. وقتی امام از دربار منصور خارج شد به دنبال وی رفتم و گفتم این مرد از کسانی است که بیشترین خشم را نسبت به شما دارد، هنگامی که شما وارد شدید چیزی زیر لب زمزمه می کردید تا ای که غضب منصور خاموش شد. چه چیزی را زمزمه می کردید؟

حضرت فرمود: دعای جدم حسین بن علی علیه السلام بود. عرض کردم فدایت شوم آن دعا چه بود؟ حضرت فرمود: «یَا عُدَّتِی عِنْدَ شِدَّتِی وَ یَا غَوْثِی فِی كُرْبَتِی احْرُسْنِی بِعَیْنِكَ الَّتِی لَا تَنَامُ وَ اكْنُفْنِی بِرُكْنِكَ الَّذِی لَا یُرَامُ

ربیع گوید: من آن دعا را حفظ نمودم و هیچ سختی برایم پیش نمی آمد مگر این که آن دعا را می خواندم و از آمن سختی خارج می گشتم.

ربیع گوید: آن گاه از امام پرسیدم که چرا نگذاشتید که ساعی به الله قسم یاد کند؟ حضرت فرمود: کراهت داشتم از اینکه خداوند او را ببیند در حالی که او خداوند را به وحدانیت یاد می کند و سپاسش می گوید و به سبب این، نسبت به وی حلم بورزد و در عقوبتش تاخیر بیافکند. پس او را به آن چه شنیدی وادار به قسم نمودم و خداوند نیز جانش را به شدت گرفت.

ادامه نوشته

امام صادق(ع)-مقتل-حمله به خانه ایشان و ...

حمله شبانه به خانه امام صادق(ع)، نجات حضرت به واسطه پیامبر(ص)

 محمّد پسر ربیع وزیر دربار منصور گفت: منصور روزى در كاخ سبز كه قبل از كشته شدن محمّد و ابراهیم آن را كاخ حمراء می نامیدند نشست. او در این محل روز معینى مى‏نشست كه آن روز را روز كشتار نام داده بودند. از پى حضرت صادق(ع) فرستاده بود تا از مدینه ایشان را بیاورند تمام روز را در آن كاخ بسر برد تا شب شد و مدتى نیز از شب گذشت در این موقع پدرم ربیع را خواست. گفت: میدانى كه من چقدر به تو علاقه دارم وقتى پیش آمدى میكند هنوز زن و فرزندم اطلاع ندارند به وسیله تو چاره‏جوئى میكنم. گفتم: این لطف خدا و شما است نسبت بمن و اینكه من نهایت خیرخواهى را نسبت به شما دارم گفت:

صحیح است. هم اكنون برو پیش جعفر بن محمّد پسر فاطمه زهرا علیها السّلام در هر حالى كه بود بدون اینكه بگذارى وضع خود را تغییر دهد او را بیاور. با خود گفتم: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ. واقعا چه پیش آمد بدى اگر من آن جناب را بیاورم با این خشم كه دارد او را خواهد كشت و آخرتم برباد میرود اگر بهانه‏اى بیاورم و این مأموریت را انجام ندهم من و اولادم را خواهد كشت و اموالم را متصرف مى‏شود اكنون بین دنیا و آخرت قرار گرفته‏ام. ولى دلم به دنیا متمایل شد.

محمّد گفت: پدرم ربیع مرا خواست كه از همه فرزندانش سختگیرتر و بى‏رحم‏تر بودم، گفت: برو پیش جعفر بن محمّد درب نزن از دیوار بالا برو كه لباس خود را تغییر ندهد ناگهان بر او وارد شو به همان حالى كه هست آن جناب را بیاور.

من وقتى رفتم كه چیزى از شب باقى نمانده بود نردبان گذاشتم و از دیوار وارد خانه آن جناب شدم وقتى وارد اطاقش شدم مشغول نماز بود و پیراهنى بر تن داشت‏ و حوله‏اى بر كمر بسته بود. نمازش را كه سلام داد عرض كردم بفرمائید امیر المؤمنین شما را میخواهد. گفت بگذار لباسهایم را بپوشم. گفتم: بمن اجازه نداده‏اند فرمود: اجازه بده بروم غسل كنم و خود را تمیز نمایم. گفتم: غیر ممكن است وقت خود را نگیرید من نمیگذارم این وضع را كوچك ترین تغییرى بدهید.

همان طور سر و پاى برهنه با همان پیراهن و قطیفه‏اى كه داشت ایشان را آوردم آن وقت بیش از هفتاد سال داشت. مقدارى كه رفت از راه رفتن باز ماند و سخت خسته شد دلم بحال آن جناب سوخت عرضكردم سوار شو. سوار قاطر یكى از همراهان من شد بالاخره پیش ربیع رفتم شنیدم منصور بپدرم میگفت دیر كرد و پیوسته او را بعجله وارد مینمود. همین كه چشم پدرم ربیع بجعفر بن محمّد افتاد بآن حال گریه‏اش گرفت.

ربیع مردى شیعه مذهب بود امام صادق فرمود ربیع میدانم تو بما خانواده علاقه دارى بگذار دو ركعت نماز بخوانم و دعا كنم. عرض كرد بفرمائید. دو ركعت نماز مختصر خواند پس از نماز دعائى كرد كه نفهمیدم چه بود ولى دعائى طولانى بود منصور پیوسته در این مدت ربیع را سرزنش میكرد و بعجله وادار می نمود.

همین كه دعاى طولانى امام تمام شد ربیع بازوى آن جناب را گرفته پیش منصور برد داخل ایوان كه رسید ایستاد و لبهایش حركت كرد بدعائى كه من نشنیدم. او را وارد كرد مقابل منصور ایستاد. منصور گفت جعفر تو دست از حسد و ستمگرى خود و آشوب بر بنى عباس بر نمیدارى خداوند پیوسته ترا گرفتار شدت حسد و رنج میكند ولى بآروزى خود نخواهى رسید.  

ادامه نوشته

امام صادق(ع)-تاریخ شناسی-شبهه مرگ طبیعی ایشان

شبهه مسموم نشدن امام صادق(ع) و مرگ طبیعی حضرت

آن حضرت علیه السّلام پس از آن كه طولانى‏ترین مدت را- نسبت به سایر امامان- در ارشاد مردم سپرى كرد، در سال 148 رحلت نموده و شیعیان را در غم سنگین و همیشگى ناشى‏ از فقدان‏ خود باقى‏ گذاشت‏. درباره‏ شهادت‏ امام‏ صادق‏ علیه‏ السّلام‏ روایتى‏ از منابع‏ اهل‏ سنت‏ نقل‏ شده‏ (1) اما ابو زهره‏ آن‏ را نادرست‏ شمرده‏ و براى‏ اثبات‏ نظر خود به‏ تمجید منصور از امام‏ صادق‏ علیه‏ السّلام‏ و اظهار تأسفش‏ از رحلت‏ آن‏ حضرت‏- كه‏ یعقوبى‏ آن‏ را روایت‏ كرده‏- استناد جسته‏ است‏. (2) او همچنین‏ این‏ اقدام‏ از طرف‏ منصور را، مخالف‏ روش‏ او در تحكیم‏ پایه‏هاى‏ خلافتش‏ مى‏داند. (3)


ولى باید گفت، هیچ‏كدام از این دو امر، نص تاریخى و دلیل بر عدم شهادت آن حضرت نیست؛ زیرا اظهار تأسف منصور به عنوان یك خلیفه- كه نمى‏خواهد به ظاهر بپذیرد، امام صادق علیه السّلام به دستور وى به شهادت رسیده- امرى كاملا طبیعى است و مشابه آن درباره مأمون نسبت به امام رضا علیه السّلام نیز وجود دارد و اصولا درباره سلاطین و قتلهاى سیاسى كه به دستور آنان صورت مى‏گیرد، این رویّه امرى عادى است. همچنین حركت منصور و كشتن شمار زیادى از علویان و دشمنى صریح او با آنان كه بدون وقفه ادامه داشت با استظهار ابو زهره از رفتار منصور، منافات دارد.

به عكس، فرض كشته شدن امام صادق علیه السّلام به دستور منصور، مطابق روشن حكومتى او بوده، چنانكه رویه معمول او در بر خود با دشمنانش نیز همین بوده‏ است، گرچه اقدامات این چنینى وى، در پس پرده و كاملا محرمانه انجام مى‏گرفته تا او از عوارض جانبى آن در امان باشد. بنابراین اگر گزارشى تاریخى درباره مسموم شدن آن حضرت به دست منصور وجود داشته باشد، زمینه پذیرش آن بیشتر است تا انكار آن به دلیل اظهار تأسف منصور!(4)

این در حالی است که در منابع خود اهل سنت به کرات اشاره و حتی تصریح به دخالت منصور در قتل امام صادق(ع) شده است تا جایی که بر هر خواننده منصفی راه توجیه را می بندد. در ذیل به تعدادی از این منابع اهل سنت اشاره می نماییم:

1- المسعودی فی مروج الذهب ج 2 ص 212.

2- ابن حجر فی صواعقه صفحة 120.

3- ابن الصباغ المالكی فی الفصول المهمة صفحة 243.

4- الشبراوی فی الاتحاف لحب الأشراف صفحة 54.

5- الشبلنجی فی نور الأبصار صفحة 144.

6- 7- و القرمانی فی تاریخه، و الخفاجی فی شرح الشفاء و و دیگرانی که ذکرشان موجب تطویل می گردد.(5)

پی نوشت ها:

 (1). الاتحاف بحب الاشراف، ص 147

(2). تاریخ الیعقوبى، ج 3، ص 117؛ الامام الصادق علیه السّلام، ابو زهره ص 67

(3). الامام الصادق علیه السّلام، ص 64

(4) حیات فكرى و سیاسى ائمه، جعفریان،326، امام صادق علیه السلام

(5) الإمام الصادق و المذاهب الأربعة، أسد حیدر،ج‏3،108