محسن عرب خالقی

امام هادی النقی(ع)-شهادت


بگذار کمی عرض ارادت بنویسم

دور از تو و با نیت غربت بنویسم

سجاده ی شب پهن شده، حیّ علی شعر

بگذار برایت دو سه رکعت بنویسم

بگذار که ده مرتبه در ظلمت این شهر

یا هادی، یا هادیِ امت بنویسم

شاید که چنان رود سر راه بیایم

بر صفحه ی صحرای جنون خط بنویسم

مقصود من از "یا من ارجوه رجب ها"

غیر از تو، که را وقت عبادت بنویسم؟

با ذره ای از مهر تو، ای چشمه ی خورشید

از نور تو، تا روز قیامت بنویسم

با این همه آلودگی، ای آیۀ تطهیر

از سوره ی انفاق و کرامت بنویسم

برداشته باد از رخ تو پرده و من نیز

بی پرده برای تو روایت بنویسم

شیر آمده از پرده برون با نفس تو

تا من هم از این رتبۀ خلقت بنویسم

تو ضامن شیر و پدرت ضامن آهوست

حق دل من نیست که حسرت بنویسم

من شاعر چشم توام، المنّة لله

پس می شود از روی بصیرت بنویسم

هر لحظه بر افروختم از داغ، چو لاله

هر آینه از درد به حیرت بنویسم

از غفلت ما بوده که شاهین شده کرکس

پس با قلم شرم ز غفلت بنویسم

از سنگ زدن بر دل آیینه بگویم

از سوختن پرده ی حُرمت بنویسم

دست و قلمم نه، دهنم بشکند امروز

چیزی اگر از حدّ جسارت بنویسم

من آمده ام نقطه سر خط بنویسم

از جامعه، از شرح زیارت بنویسم

ادامه نوشته

وحید قاسمی

امام هادی النقی(ع)-شهادت


آسمان را آهِ جان سوزت ز پا انداخته

مادرت را باز در هول و وَلا انداخته

کاری از دست طبیبان بر نمی آید غریب

در کنار بستر تو مرگ جا انداخته

پوستی بر استخوان داری به زهرا رفته ای

خونِ دل خوردن تو را از اشتها انداخته

رفته رفته حجره ات گودال سرخی می شود

زهر، لب های تو را از ربنا انداخته

تشنگی بی رحم تر از نیزۀ زیر گلوست

تارهای صوتی ات را از صدا انداخته

جام می شرمندۀ اندوه چشمانت شده

ماجرا را گردن شام بلا انداخته

شام گفتم، خیزران آمد به یادم "وای وای"

گریه ها را یاد طشتی از طلا انداخته

کاظم رستمی

امام هادی النقی(ع)-مناجات و شهادت


با سر انگشتم نوشتم آه... باران گریه کرد

پشت شرمِ شیشه جاری شد خرامان گریه کرد

تیرگی ها را که باران از نگاهِ گریه شست

شاعری مهمان دریا شد پریشان گریه کرد

در هجوم کشف های ناگهانی گُر گرفت

شعله زد چشم غزل چون دید قرآن گریه کرد

تا که پرسیدم چرا نام تو کمتر خوانده اند

چشم ماهی های دریا در بیابان گریه کرد

آه ای دریای نور، ای مهربان، ای لطف محض

در جوابم یک حرم، در خاک و ویران گریه کرد

هادی ای مظلوم گمنامِ تبارِ فاطمه

غربتِ نامِ تو را اندوهِ باران گریه کرد

غلامرضا سازگار

امام هادی النقی(ع)-شهادت


یا رب از زهر جفا سوخت ز پا تا به سرم

شعله با ناله بر آید همه دم از جگرم

جز تو ای خالق دادار کسی نیست گواه

که چه آورده جفای متوکل به سرم

می دوانید پیاده به پی خویش مرا

گرد ره ریخت بسی بر رخ همچون قمرم

آن شبی را که مرا خواند سوی بزم شراب

گشت از شدت غم مرگ عیان در نظرم

خواست تا بر من مظلوم دهد جام شراب

شرم ننمود در آن لحظه ز جدّ و پدرم

زهر نوشیدم و راحت شدم از عمر ولی

ریخته خاک یتیمی به عُذار پسرم

با که این ظلم بگویم که به زندان بلا

قبر من کند عدو پیش دو چشمان ترم

هر زمان هست در این دار فنا مظلومی

حق گواه است که من از همه مظلوم ترم

رضا کرمی

امام هادی النقی(ع)-مناجات و شهادت


رنگ و بوی درد دارد کوچه های سامرا

گریه باید کرد هر شب پا به پای سامرا

هر شب از فرط عطش ای هادی گم گشته گان!

می پرد مرغ دل ما تا هوای سامرا

گرچه دورست از ضریح سبز تو دستان ما

قلب ما آن جاست آن جا لا به لای سامرا

نسبتی دارد مگر با کربلا احوال تو

کاین چنین پیچیده هر جا نینوای سامرا

بوی حیدر داشت مولا رنج بی پایان تو

ریشه دارد در غریبی ماجرای سامرا

باز کن دست تسلّی را علی مرتضی

"کوفه کوفه" زخم دارد شانه های سامرا

محسن حافظی

امام هادی النقی(ع)-شهادت


به روى خاک غربت سر نهادم یا رسول الله

ز دست دشمنان از پا فتادم یا رسول الله

ز آه آتشین و آب چشم و نالۀ جانسوز

بساط ظلم را بر باد دادم یا رسول الله

به زندان از غم موسى ابن جعفر جدّ مظلومم

برآمد آه سوزان از نهادم یا رسول الله

على را نور عینم من، گل باغ حسینم من

ببین فرزند دلبند جوادم یا رسول الله

فراز قلّه ی کوهى مرا برد از پى تهدید

همان کو داشت اندر دل عنادم یا رسول الله

ز سوز زهر خصم دون شدم مسموم در غربت

ز کف جان در ره جانانه دادم یا رسول الله

نگردد محو در تاریخ، شعر «حافظى» هرگز

چو با سوز درونش کرده یادم یا رسول الله

علی اكبر لطیفیان

امام هادی النقی(ع)-شهادت


تنها امام سامره تنها چه می كنی؟

در كاروان سرای گداها چه می كنی؟

دارم برای رنگِ تنت گریه می كنم

پایِ نفس نفس زدنت گریه می كنم

باور كنیم حرمت تو مستدام بود؟

یا بردن تو بردنِ با احترام بود؟

باور كنیم شأن تو را رَد نكرده است؟

این بد دهانِ شهر به تو بد نكرده است؟

گرد و غبار، روی تو ای یار ریختند

روی سرِ تو از در و دیوار ریختند

مردِ خدا كجا و این همه تحقیر وایِ من

بزم شراب و آیه ی تطهیر وایِ من

هرچند بین ره بدنت را كشید و بُرد

دستِ كسی به رویِ زن و بچه ات نخورد

باران نیزه، نیزه نصیب تنت نشد

دست كسی مزاحم پیراهنت نشد

این سینه ات مكان نشست كسی نشد

دیگر سر تو دست به دست كسی نشد

حبیب نیازی

امام هادی النقی(ع)-شهادت


چون یا کریمِ خسته و بی بال و پر شده

در حجره ای که بسته درش محتضر شده

برگـشته رنگ و روش تنش تیر می کشد

وقتــی كه زهــر بر بــدنــش كــارگر شده

بـا چشم تـار تا به زمین خورد لـب فشرد

این ضـعف چـیره بر بـدنش دردسـر شده

یك دست زد به پهلو یك دست روی خاك

یـعنی كـه ارث مــادری اش بیـشـتر شده

دارد به روی مـــادر خـود فــكر مـی كند

خورشید عشق هر نفسش شـعله ور شده

دریــا میان چشم تـَرَش جــا گرفـته است

آری دوباره روضه ی زهرا گرفته است

سید علی رکن الدین

امام هادی النقی(ع)-مدح و شهادت


بالاتر از این هاست لوایی که تو داری

 خورشید دمیده ز عبایی که تو داری

 از بنده نوازی و عطایی که تو داری

 آقای جهان است گدایی که تو داری

 ما خاک بخیلیم و شما ابر سخایی

 محبوب شده از کرمت شغل گدایی

چون جامه که بر قامت زیبا بنشیند

 مهر تو به دل های مصفا بنشیند

 هر کس به دلش مهر تو آقا بنشیند

 مهرش به دل حضرت زهرا بنشیند

 لطف خود زهراست که ما اهل یقینیم

 آن روز دعا کرده که امروز چنینیم

تو آینه داری و کلام تو گهر بار

 در وصف تو ماندند...چه گفتار و چه اشعار

 حقا که زلالی و نجیبی و نسب دار

 بر شیر ندارد اثری زوزه ی کفتار

 در عالم از این نکته هزاران اثر افتاد

«با آل علی هر که در افتاد ور افتاد»

بیراهه نرفتیم اگر هادی ما اوست

 ذکر ولی الله همان جلوه ی یا هوست

 چون شیشه ی عطری که به یک واسطه خوشبوست

 در چنته ی ما نیست به جز مرحمت دوست

 "العبدُ و ما فی یده کان لمولاه"

 از برکت خورشید کند جلوه گری ماه

تو هادی مایی و جهان بی تو سراب است

 اوصاف تو در آیه ی تطهیر کتاب است

 تو عشق مدامی و دمت مستی ناب است

 جای ولی الله کجا بزم شراب است؟!

 یک آیه بخوان آتش کفرش به یم افتد

 یک شعر بگو کاخ و سرایش به هم افتد

گفتند شراب و دلت ای ماه کجا رفت

 از مجلس بغداد سوی شام بلا رفت

 لب پاره شد و ناله ی زینب به هوا رفت

 خون از لب شه، روح ز جان اُسرا رفت

 شد مجلس اغیار همان بزم خرابه

 وقتی که سر افتاد به دامان ربابه

فاطمه نانی زاد

امام هادی النقی(ع)-مدح و مناجات


نور تو، روح مرا منزل به منزل می برد

کشتی افتاده در گِل را به ساحل می برد

مرد صحرایی و با تو شوق باران هم سفر

بوی بارانت مرا منزل به منزل می برد

عاقل و دیوانه محکومند، آری چشم تو

هم ز مجنون می برد دل، هم زِ عاقل می برد

«اهل بیت نور» هستید، «آسمان وحی»، ها....!

«جامعه» ما را به شرح این فضائل می برد

ای حبیب غربت تو حضرت عبدالعظیم

شهر ری با اذن تو از کربلا دل می برد

مجلسی که یاد شام انداخت اندوه تو را

گاه سوی طشت و گاهی سوی محمل می برد

کربلا، ظهر عطش، گودال سرخ قتلگاه

اشک هایت عشق را تا آن مراحل می برد

محمود ژولیده

امام هادی النقی(ع)-شهادت


آن دشمنی كه بر جگرم نقش غم كشید

جان از تنم به حربۀ زهرِ ستم كشید

ابنُ الرضایم و ز رضا ارث برده ام

زهر جفا مرا به همان پیچ و خم كشید

در احتضارم و بدنم درد می كند

این سَمّ جان شكار ، توان از دلم كشید

وقتی كه دید، تشنگی ام قاتل من است

جان را اَجل ز سینۀ من لاجَرم كشید

عمرم شبیه مادر پهلو شكسته شد

نخل جوانی ام ثمر از عمرِ كم كشید

جز زهر كینه مایۀ آرامشم نشد

دریا ز موج خسته شد و چشمه نَم كشید

طاغوت، با سلالۀ زهرا چه ها نكرد

ما را برون ز خانه چو یك متّهم كشید

بالا گرفت كار جسارت به اهل بیت

كارم به سوی بزم شراب و ستم كشید

من وارث بلای خرابه نشینی ام

سوز دلم دوباره به درد و اَلَم كشید

ای كربلا! چو شاهدِ ویرانی ات شدم

گویی كه ابن سعد سنان بر تنم كشید

بهتر كه قبر مادر ما مخفیانه ماند

ورنه كدام حرمله دست از حرم كشید

این ظلم ها هدایت ما را عوض نكرد

شكر خدا، ولایت ما تا عجم كشید

نام علی و فاطمه جاوید مانده است

دشمن خیال كرد بر آنان قلم كشید

ما روی دوش، پرچم عصمت كشیده ایم

دردا، عدو علیه عدالت علَم كشید

دنیا كه خود به خود، قفسِ جانِ خسته بود

تبعید هم به گوشه ای از مَردمَم كشید

از آفتاب زندگی ام بهره كم گرفت

شرمنده ام كه سختی از آن اُمتّم كشید

افطار كردم و جگرم پاره پاره شد

جدّم رسید و وقت سحر در برم كشید

در آخرین نفس، پسرم چون بغل گشود

بُغضش گرفت و پارچه ای بر سرم كشید

سجاد سعیدنژاد

امام هادی النقی(ع)-مدح و مناجات و شهادت-رباعیات


یک عمـــر برای دین منادی بودی

 آیینــــه ی صبری متمادی بودی

 این قوم همیشه با تو بد تا کردند

 با اینکه برای همه "هادی" بودی

***

یک عمر دلت به حال مردم می سوخت

 روشنگری تو درس دین می آموخت

 تو مرد شکنجــه دیده ای بودی که

 با صبـر دهـان دشمنانش را دوخت

***

 با کفــر اگر حکومـتی پا برجاست

 با ظلم و ستم هر آینه رو به فناست

 هرجا که ستم شود اَبَر مردی هست

 هر جا متوکلیست "هادی" آنجاست

***

افشاگری ات ضامن دینداری شد

 در چشم تمام دشمنان خاری شد

 این نهضت حق به یمن روشنگری ات

 بیــدارتــرین نهضـت بیـــداری شد

***

" ماییم و نوای بی نوایی " آقا

 در پیش خدا شفیع مایی آقا

 این ورد زبان الکن شاعر هاست:

 خورشید غریب سامرایی آقا

***

 در بستر دین چه بی قراری کردی

 از مذهب شیعه پاسداری کردی

 در اوج شکنجه ها و بیداد ستم

 تو سی و سه سال بردباری کردی

***

 از حلم و حیا و دین سرودی یک عمر

 جز عشق کسی را نستودی یک عمر

 از این همه بگذریم در زندگی ات

 مثل پدرت"جواد" بودی یک عمر

***

 در چشم همه مرد نجیبی بودی

 هم مرهم درد و هم طبیبی بودی

 تا روز قیامت دل ما یاد شماست

 آقا تو عجب مرد عجیبی بودی

***

 ماهی و به قصد قربتت می آیم

 اصلا به هوای تربتت می آیم

 آقا چه ضریح با صفایی داری

 رخصت بدهی به خدمتت می آیم

احمد علوی

امام هادی النقی(ع)-مناجات و شهادت


مثل امواج خروشان كه به ساحل برسند

وقت آن است كه عشاق به منزل برسند

هادی راه تو هستی و یقیناً بی تو

ناگزیرند از آغاز به مشكل برسند

رهروان از تو و از جامعه تا بی خبرند

كی به درك قلم و قاف و مزمل برسند

واجب دین خدا بودی و تركت كردند

در شتابند به انجام نوافل برسند

در جهان حاكم جبار فراوان دیدیم

كه بعید است به پای متوكل برسند

سامرای تو مدینه ست مبادا یك روز

صحن های تو به ویرانی كامل برسند

با هم از غربت و داغ تو سخن می گویند

شاعرانی كه به درك متقابل برسند

واژه ها كاش كه از سوی تو الهام شوند

تا به این شاعر آشفته ی بیدل برسند

علی پورزمان

امام هادی النقی(ع)-مدح و مناجات


قلم به سمت شکوهت قدم قدم آمد

 به سمت دفتر شعرم خود قلم آمد

 دوباره حس سرودن گرفته ام آقا

 و با اجازه ی دستت بگو... دلم آمد

 هنوز مرقد تو سامرای عشاق است

 بدون عشق مگر می شود حرم آمد؟

 میان مسجد اعظم، گدای سامری ام

 و جامعه، شب جمعه، چه با کرم آمد

 حریم حرمت تو قابل شکستن نیست

 و شأن نام تو در این زبان الکن نیست

 همیشه چهره ی تو رنگی از تبسم داشت

 بگو که سنگ ابوهاشمت تکلم داشت

 چهار روز عزیزی که روزه مستحب است

 جواب پیش تو بود و دلم تلاطم داشت

 هر آن که چهره ی نورانی تو را می دید

 درون چشمه ی قلبش غدیری از خم داشت

 چقدر خواست تو را سرزنش کند امّا

 همیشه این متوکل سرِ توهّم داشت

 اسیر سلسله ی توست بغض زندان ها

 به خاک پای تو مستند کلّ حیوان ها

شهادت تو "دوشنبه" است...ای دهم دلبر

 دوشنبه قصه ی آتش، وفات پیغمبر

محمدهادی علی بابائی

امام هادی النقی(ع)-مناجات


گرفته گنبد ویرانه چشم زائر را

و غرق غربت غم کرده هر مجاور را

نشست از حرمت خاک سرد بر سر شهر

گرفت خاک عزا چهره‌ی معابر را

چه قدر کفتر بی خانمان برایت ماند...

قفس شده‌ست زمین، دسته‌ی مهاجر را

دوباره مرثیه شد غصه‌های سنگینت

شکست حرف غمت قامت منابر را

زبان شعر به لکنت رسید در این بیت

غمت گرفت گلوگاه شعر شاعر را

اگر چه حال من و شعر رو به ویرانی‌ست

ولی تحمل کن این دو بیت آخر را

شکستِ قافیه‌هایم فدای گنبد تو

شکسته است غبارِ نبودنش دل را!

و شاعری که تهی دست از مضامین است

نوشته از تو که باشد گدای سامرّا

ساراسادات باختر

امام هادی النقی(ع)-شهادت


شعر می خواست عُقده بگشاید، به دِلَم لُکنتِ زبان دادند

کوچه های غریبِ سامرا، خانه ی دوست را نشان دادند

روی دست نسیم می رفتی، دشت عطر تو را به خود پیچید

و زنانِ قبیله دنبالت، دامنِ باد را تکان دادند

یعنی از چشم تو جدا ماندند، یعنی از بالهات جا ماندند

خواست تا باز هم ببیند چشم، مگر این اشک ها امان دادند؟

من شنیدم که ابرها آن شب، در فراقت سیاه پوشیدند

لحظه ها با اشاره ی تقویم، عکس خورشید را نشان دادند

بد به حالِ سیاه ها که شبی، راه را بر دل تو سر کردند

خوش به حال ستاره ها که سحر، پیش تو عاشقانه جان دادند

اوج، بالِ تو را تکان می داد، راه پرواز را نشان می داد

تلخ شد کام لحظه ها وقتی، خبرت را به شیعیان دادند

چشم های فرشته ها تر شد، تسلیت گوی قلبِ عسگر شد

ماه در قلب برکه ها خشکید، تا تو را دستِ آسمان دادند

عقده هایی که بعد وا نشدند، دردها از زمین جدا نشدند

تا شبی که فرشته ها به زمین، وعده ی صاحب الزمان دادند

غلامرضا سازگار

امام هادی النقی(ع)-مدح و شهادت


از ذات ذوالجلال و خلایق به صبح و شام

ای تـا ابـد چـراغ هدایت تو را سـلام

ابن‌الرضــای دوم زهـرا! دهـم امـام!

حـق را تمـام مظهـری و مظهر تمام

فرزنـد نـُه ولی، پدر پاک دو ولی

در چارده جمال ازل چارمین علی

ای گنج بی‌حدود خـدا در خزانه‌ات

بـاغ بهشت، عـکسِ درِ آستـانه‌ات

بار غـم تمامـی امـت بـه شانه‌ات

صحن تو سامرا و دل خلق، خانه‌ات

بیت‌الحرام اهل سجود است کوی تو

روشنگر تمـام وجـود است روی تو

روح مسیـح می‌دمـد از سامـرای تو

کعبه سلام داده به صحن و سرای تو

موسی به رود نیل زده با عصای تو

وحی خداست در نفس جان‌فزای تو

کهف تُقی، حقیقت تقوا، گـل تقی

جان جهان فدای تو یا هادی النقی

تعریف ما و وصف شما هست نابجا

توصیف ما کجا و مقـام شما کجا؟!

از تو همه عنایت و از مـا همـه رجا

حتـی درنـدگان بـه تـو آرنـد التجا

آنچه به وصف قدر و جلالت شنیده‌ایم

در داستـان زینـب کذابـه دیده‌ایـم

حق از تو، در تو، با تو بود در تمام حال

نوریـد نـورِ نـور خداونـد ذوالجــلال

هرکس که در محبت‌تان یافت اتصال

دوزخ بر او حرام و بهشتش بود حلال

در گوش ما ز جامعه تا حشر این نداست

آن کو جدا شود ز شما از خدا جداست

دشمن به حضرتت ستم بی‌حساب کرد

در ظلم خود به آل پیمبر شتاب کرد

یک روز، قبرهای شما را خراب کرد

روزی تو را تعـارف جـام شراب کرد

یک روز ریخت خون دلت را به ساغرت

یـک روز کنـد قبـر تـو را در برابـرت

در مجلس شـراب به دل بود آذرت

دیگر نخورد چوب به لب‌های اطهرت

دیگر سـر بریـده نمی‌دید خواهرت

دیگر نبود بسته دو بازوی خواهرت

دیگر به غصه عترت تو مبتلا نبود

دیگر سـرت میانۀ تشت طلا نبود

هر چنـد زهـر داد بـه عمـر تـو خاتمه

دیـدی جفـا و غصـه و بیـداد از همه

این غم تو را بس است که بی ‌رعب و واهمه

آن بی‌حیـا نمـود جسـارت بـه فاطمه

دشنام او ز نیزه و خنجر شدیدتر

او بـود از یزیـد ستمگـر یزیدتر

من کیستم؟ گـدای گدای گدای تو

خاک قـدوم زائر صحن و سرای تو

دارم امیـد تذکــرۀ سـامــرای تـو

سوزی بده که اشک بریزم برای تو

بر خاک آستان شما سر نهاده‌ام

دست مرا بگیر که از پا فتاده‌ام

محمدرضا طاهری

امام هادی النقی(ع)-مناجات


طلوع صبح می پرد دو پلک من برای تو

دلم عجیب می کند هوای تو، هوای تو ...

و بعد از آن دو چشم من پر از خیال می شود

و چکه چکه می کند به راه آشنای تو

اگر چه تا به حال من ندیده ام رخ تو را

ولی چه ساده می رسد به گوش من صدای تو

فضای خانه ی دلم پر از گلاب می شود

همین که گریه می کنم دوباره پا به پای تو

چه شاعرانه می شود اگر شبی دو چشم من

نگاه خود بیفکند به چشم دلربای تو

سوال بی جواب من پر از نیاز و خواهش است

شود که بوسه ای زنم به خاک سامرای تو؟!

عجیب غصه ای شده نبودنت میان ما

عجیب قصه ای شده دوباره ماجرای تو

قاسم نعمتی

امام هادی النقی(ع)-محکومیت توهین ها


دریاست ولایت و تو کمتر ز کفی

شیطان صفتی و بی حیا و شرفی

حیف نجف معظم مولا نیست؟!!

شاهین حرامزاده ای، نه نجفی

قاسم نعمتی

امام هادی النقی(ع)-شهادت


آیا که شود باز ببینم وطنم را

آرام کنم سینۀ پر از محنم را

دلتنگ مناجات سحرهای بقیعم

با مادر غمدیده بگویم سخنم را

از سوز عطش تار شده راه نگاهم

آخر چه کنم؟ لرزش دست و بدنم را

آتش زده بر جان و دلم صوت حزینی

سخت است تماشا کنم اشک حسنم را

آن روز که در گوشۀ ویرانه نشستم

لرزاند، غم عمۀ سادات تنم را

من کشتۀ بی حرمتیِ بزم شرابم

با آن که نبسته لب چوبی دهنم را

آن روز که آمد به میان حرف کنیزی...

سخت است که تفسیر نمایم سخنم را

ناموس خدا، خیره سری، چشم حرامی

سربسته گذارید بلای کهنم را

در این دم آخر به خدا یاد حسینم

زیر سرم آماده نهادم کفنم را

تشییع تن سالم من کار ندارد

غارت ننموده است کسی پیرهنم را

وحید قاسمی

امام هادی النقی(ع)-مناجات شب شهادت


غربت شهر سامرا، غصۀ هر شب منه

عكس خرابی حرم، آتیش به جونم می زنه

گرد و غبار مرقدت، سرمۀ چشم نوكرات

خیلی غریبی آقاجون! بگو چی شد كبوترات؟

شب شهادت آقا، می خوام یه آرزو كنم

كاشكی می شد با مژه هام، مرقدتُ جارو كنم

آقا بذاركه جونمُ، با هروله فدات كنم

آقا بذار كه رُوم بشه، تو قیامت صدات كنم

سینه زدن با عاشقات، نماز مستیِ منه

این سینۀ خسته باید، یه روز براتُ بشكنه

تو حلقۀ سینه زنی، وقتی برات شور می گیرم

پاك میشه زنگار دلم، آینه می شم- نور می گیرم

این گریه ها روز حساب، توشۀ كوله بارمه

این سینۀ كبود شده، مدال افتخارمه

بندگی رو یادم دادی، با راه و رسم نوكریت

معنی عشقُ فهمیدم، با اون نگاه دلبریت

معجزه كردی آقاجون، كه عاشق خدا شدم

یه تیكه مس بودم كه با، نگاه تو طلا شدم

سیدمجتبی شجاع

امام هادی النقی(ع)-شهادت-گریز کربلا


بهر تو کفن بود ولی وای حسین!

 غم سایه فکن بود ولی وای حسین!

 هر چند شدی کشته تو از زهر ولی

 سر روی بدن بود ولی وای حسین!

×××

رفتی تو ولی پسر، عزاداری کرد

 تنها نه پسر، بشر عزاداری کرد

 مظلوم و غریب گر چه شهیدت کردند

 بهر تو ولی خواهر عزاداری کرد

رضا رسول زاده

امام هادی النقی(ع)-شهادت


رحمت محض در نگاه او

بر زبانش فقط بیان خدا

راه گم کرده ایم و می جوییم

از رد پای او نشان خدا

  

آخرین نقطه ی کمال است و

صاحب جامع زیارات است

این که افتاده روی خاک این جا

اصل قبله ست، باب حاجات است

 

این که در پلک روی هم زدنی

می رود تا به عالم بالا

که بیارد دلیل بر حرفش

طایر جنتی به زیر عبا

 

این که تنهاست گوشۀ زندان

آیۀ نور و مرد توحید است

دل او در مدینه جا مانده

بیست سالی اگر چه تبعید است

 

روی پاهاش جای زنجیر و

اشک با دیده هاش مانوس است

و تپش های قلب او مثل

سوسوی شعله های فانوس است  


پا برهنه امام ما را بر

خار صحرا دوان دوان بردند

دل زهرا شکسته شد در عرش

خبرش را تا به آسمان بردند

 

بال و پرهای او پر از زخم و

باز ذکر خدا به لب دارد

روزها روزه است این آقا

و مناجات نیمه شب دارد

 

پدر افتاده و پسر این جا

سینه چاک آمده به بالینش

سر بابا به دامنش بنهد

بوسد این کام زهر آگینش

 

کربلا بر زمین پسر افتاد!

پدر آمد کنار نعش پسر!

خون لخته کشید از لب آن

لالۀ قطعه قطعه و پرپر

 

سر او را گذاشت بر دامن

دلش آرام تر نشد بابا

سر اکبر به سینه چسباند و

گفت بعد از تو اُف بر این دنیا

وحید قاسمی

امام هادی النقی(ع)-شهادت


خون می چکد زدیدۀ در خون شناورم

در بهت چشم های گهربار مادرم

 سوز عطـش به ریشۀ من تیشه می زنــد

خشکیده شاخه های بلند صنوبرم

در انتـهای مـغرب رنگ کبود رفت

خـورشیــد پـر فـــروغ جمـال مـنورم

از هرم زهر و معجزۀ لخته های خون

یــاقــوت سرخ گـشته لبــان مــطهـــرم

تا مغز استخوان شرر زهر رخنه کرد

تفتیده کوره ای شده گــرمای بســترم

بــا هــر نفس تمــام تنم تیـر می کــشد 

چــشم انتــظار قطــع نفــس های آخــرم

در لحظه های  آخـر عمــرم هــوایـیم

افتـــاده شــور کرببــلا بــاز در ســرم

این آرزوی لحظۀ جان دادن من است

با ذکـر «یا حسین» رود جــان ز پیــکرم

سید حمیدرضا برقعی

امام هادی النقی(ع)-مدح و شهادت و محکومیت توهین ها 

 

یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

از کلامت چه بگویم که چه با جانم کرد

محکماتِ کلماتِ تو مسلمانم کرد

کلماتی که همه بال و پر پرواز است

مثل آن پنجره که رو به تماشا باز است

کلماتی که پر از رایحۀ غار حراست

خط به خط جامعه آیینۀ قرآن خداست

عقل از درک تو لبریز تحیر شده است

لب به لب کاسۀ ظرفیت من پر شده است

همۀ عمر دمادم نسرودیم از تو

قدر درکِ خودمان هم نسرودیم از تو

من که از طبع خودم شکوه مکرر دارم

عرق شرم به پیشانیِ دفتر دارم

شعرهایم همه پژمرد و نگفتم از تو

فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو  

دل ما کی به تو ایمان فراوان دارد

شیرِ در پرده به چشمان تو ایمان دارد

بیم آن است که ما یک شبه مرداب شویم

رفته رفته نکند جعفر کذاب شویم

تا تو را گم نکنم بین کویر ای باران!

دست خالیِ مرا نیز بگیر ای باران!

من زمین گیرم و وصف تو مرا ممکن نیست

کلماتم کلماتی ست حقیر ای باران!

یاد کرد از دل ما رحمت تو زود به زود

یاد کردیم تو را دیر به دیر ای باران!

نام تو در دل ما بود و هدایت نشدیم

مهربانی کن و نادیده بگیر ای باران!

ما نمردیم که توهین به تو و نام تو شد

ما که از نسل غدیریم، غدیر ای باران!

پسر حضرت دریا! دل ما را دریاب

ما یتیمیم و اسیریم و فقیر ای باران!

سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن

تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران!

بگذارید کمی از غمتان بنویسم

دو سه خط روضه از این درد نهان بنویسم

گریه بر داغ شما عین ثواب است ثواب

بار دیگر پسر فاطمه و بزم شراب...

محمد حسین رحیمیان

امام هادی النقی(ع)-شهادت 


ای جگرگوشه امام رضا

آفتاب غریب سامرا

دوستانت اهالی بالا

دشمنانت قبیله های زنا

جبرئیل خداست سربازت

چه کسی گفته بر شما تنها؟

اسم من خادم النّقی گشته

کوری چشم دشمنت آقا

ای چهارم علیّ این دنیا

دهمین بال آسمانی ما

خاک پای تو هم نمی گردند

یوسف و نوح و آدم و عیسی

به قدومت بهشت بوسه زده

در نگاهت خدا بود پیدا

حرمت شعبهٔ بقیعِ حسن

رفته است غربت تو بر زهرا

علی بن محمد بن علی!

تو کجا و شعور مطرب ها؟

جای تو مجلس شراب نبود

الامان از حکایت دنیا

در میان حرامیان بودی

روضه خوان غریب کرببلا

در دل آن همه جسارت و رنج

بود کارت مرور این غم ها:

زینب و اضطراب و نامحرم

خیزران و حسین و تشت طلا

یوسف رحیمی

امام هادی النقی(ع)-مدح

 

از ابتدا گِل من را خدا مطهر کرد

و بعد عشق تو را در دلم مقدر کرد

به نور ناب نگاه چهارده خورشید

وجود و فطرت و ذات مرا منور کرد

زلال ناب ولایت به جان من نوشاند

سپس تمام دلم را به نام حیدر کرد

به فضل و رحمت زهرا سرشت قلبم را

زلال اشک مرا از تبار کوثر کرد

سپس کمی نمک روضه در وجودم ریخت

به عطر سیب حسینی مرا معطر کرد

مرا اسیر غزل های چشم تو می خواست

نگاه روشنتان را کُمیت پرور کرد

چگونه می شود الطاف بی کران تو را

چگونه می شود ای با شکوه باور کرد

خدا اراده نموده که شاعرت باشم

همیشه هر سحر جمعه زائرت باشم

به غیر وادی عشق تو نیست وادی ما

ولایت تو مبانی اعتقادی ما

شکوه بی حد تفسیر شیعه برکت توست

رهین محضر تو فقه اجتهادی ما

میان چشم تو آیات فتح را دیدیم

خروش تو شده روحیهٔ جهادی ما

و آیه آیه قنوتت ترنم ملکوت

خلوص سجدهٔ تو مسلک عبادی ما

همیشه نور هدایت چراغ محفل ماست

به لطف این که تو هستی امام هادی ما

اگر کم از جلوات جلالی ات گفتیم

بذار این همه را پای کم سوادی ما

شدیم مثل گدایان سامرائی تو

مگیر خرده بر این خواهش زیادی ما

چه می شود که گدایِ گدای تو باشیم

چه می شود بپذیری فدای تو باشیم

همیشه می وزد از مرقدت نسیم بهشت

پر است صحن و سرای تو از شمیم بهشت 

کنار گنبد و گلدسته های تو دیدیم

شکوه عرش خدا، شوکت عظیم بهشت

عبور می‌کند از بین صحن اطهر تو

مسیر روشن حق، راه مستقیم بهشت

همیشه رزق من از دست با کرامت توست

میان جنت الاعلی تویی نعیم بهشت

همین که چشم من آقا به چشم تو افتاد

شدم اسیر نگاهت شدم مقیم بهشت

دوباره شوق زیارت هوائیم کرده

منم کبوتر صحن تو، یا کریمِ بهشت

میان صحن و سرایت کبوترم کردی

تو بال های مرا نذر این حرم کردی

بخوان زیارت پر محتوای جامعه را

بخوان که خوب بفهمم بهای جامعه را

بخوان که روح بگیرد ولی شناسی مان

بخوان و شرح بده آیه آیه جامعه را

نگاه روشن تو ای «مَعادِنُ الرَّحمَة»

بنا نهاده در عالم بنای جامعه را

میان عرش و زمین، در تمامی ملکوت

ببین تجلی بی انتهای جامعه را

بگیر دست مرا، «عادَتُکُمُ الاِحسان»

ببار بر دل من روشنای جامعه را

تو خواستی که فقط پیرو ولی باشیم

همیشه در خط مولایمان علی باشیم

بخوان مرا که به عشق تو مبتلا باشم

بخوان مرا که هوائی سامرا باشم

چه خوب می شود آقای من شوی تا من

تمام عمر در این آستان گدا باشم

مرا اسیر خودت کن که با عنایاتت

ز بندهای تعلق دگر رها باشم

نگاه روشنت اعجاز بی حدی دارد

طلا و مس نه، نظر کن که کیمیا باشم

تو خانهٔ دل من را تکان بده شاید

در آستانهٔ تو زائر خدا باشم

بده برات زیارت که یک شب جمعه

کنار قبر شهیدان کربلا باشم

شوم دوباره دخیل دو قبر شش گوشه

فدائی تو و ارباب با وفا باشم

تمام دار و ندارم همه فدای حسین

چه می شود که بمیرم شبی برای حسین

حامد آتش پنجه

امام هادی النقی(ع)-محکومیت توهین ها


باز در مدح شما شاید و اما دارد

 این دل بی رمقی که به رهت جا دارد

 موج موج از همه سو در طلب فیض کسی ست

 باز شوق سخن از حضرت آقا دارد

 کوچکم خرده نگیرید ببخشید آقا

 قطره ای راه به جولان گه دریا دارد

 صحن قدسی ست به هر جای که نامی ز شماست

 چون خدا از نفست فخر به دنیا دارد

 بارگاهت که فرو ریخت دلم غوغا شد

 از غمت زخم ابد خاطره ی ما دارد

 خنده ای کرد عدو : «گنبدش از بیخ شکست»

 غافل از آن که حرم در دل ما جا دارد

 منزلش سرب حمیم! آن که حریم تو درید

 چه سرانجام بدی در صف عقبا دارد

 بی گمان آن که ز معصومیتت بد گفته است

 مذهب شوم دلان را به مدارا دارد

 به خداوند قسم می درم آن حنجره را

 آن که طرحی ز جسارات به مولا دارد

 سینه را وقف قدوم نوه ات بنمودم

 تا... زمان فرجش میل معما دارد

 روی هر آجر و هر خشت خراب دل ما

 «ها» «الف» «دال » ،سپس جرعه ای از «یا» دارد

سید حمیدرضا برقعی

امام هادی النقی(ع)-مدح و شهادت و محکومیت توهین ها 

 

یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

از کلامت چه بگویم که چه با جانم کرد

محکماتِ کلماتِ تو مسلمانم کرد

کلماتی که همه بال و پر پرواز است

مثل آن پنجره که رو به تماشا باز است

کلماتی که پر از رایحۀ غار حراست

خط به خط جامعه آیینۀ قرآن خداست

عقل از درک تو لبریز تحیر شده است

لب به لب کاسۀ ظرفیت من پر شده است

همۀ عمر دمادم نسرودیم از تو

قدر درکِ خودمان هم نسرودیم از تو

من که از طبع خودم شکوه مکرر دارم

عرق شرم به پیشانیِ دفتر دارم

شعرهایم همه پژمرد و نگفتم از تو

فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو  

دل ما کی به تو ایمان فراوان دارد

شیرِ در پرده به چشمان تو ایمان دارد

بیم آن است که ما یک شبه مرداب شویم

رفته رفته نکند جعفر کذاب شویم

تا تو را گم نکنم بین کویر ای باران!

دست خالیِ مرا نیز بگیر ای باران!

من زمین گیرم و وصف تو مرا ممکن نیست

کلماتم کلماتی ست حقیر ای باران!

یاد کرد از دل ما رحمت تو زود به زود

یاد کردیم تو را دیر به دیر ای باران!

نام تو در دل ما بود و هدایت نشدیم

مهربانی کن و نادیده بگیر ای باران!

ما نمردیم که توهین به تو و نام تو شد

ما که از نسل غدیریم، غدیر ای باران!

پسر حضرت دریا! دل ما را دریاب

ما یتیمیم و اسیریم و فقیر ای باران!

سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن

تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران!

بگذارید کمی از غمتان بنویسم

دو سه خط روضه از این درد نهان بنویسم

گریه بر داغ شما عین ثواب است ثواب

بار دیگر پسر فاطمه و بزم شراب...