مرتضی حیدری آل کثیر

دفاع مقدس-شهدای گمنام-نوروز


عید است و گریه ی همه پیچیده در هواست

می آیی و بهار تو بر روی شانه هاست

آورده اند زمزمه ات را پرنده ها

مثل همیشه شهر پر از بانگ ربّناست

خاکسترت به سفره ی نوروز می رسد

بوی تو هفت سین تمام محله هاست

صبحت به خیر! زاده ی باران! خوش آمدی

اسم تو...نه! دیار تو، سرچشمه ات کجاست؟

سهم کدام مادر؟ عضو کدام تن

ای استخوان، حساب تو از جسم ها جداست

آیا شبی که از مه رگبار رد شدی

طوفان به احترام تو از جای برنخاست؟

ای بر لب تو مهر دل افروز یا حسین!

خاکستری و روح تو در کربلا رهاست

برگشته ای سبک تر از این بار سخت چیست

بالا اگر نمی روی از دست های ماست!

مریم سقلاطونی

دفاع مقدس-مفقود الاثر-نوروز


سالی گذشت، باز نیامد وَ عید شد

گیسوی مادر از غم بابا سپید شد

امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت

امروز هم دو مرتبه باران شدید شد

مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت:

امسال هم بدون تو سالی جدید شد

ده سال تیر و آذر و اسفند... و خون دل

تا فاو و فکه رفت... ولی نا امید شد

ده سال گریه های مرا دید و بغض کرد

حرفی نزد، نگفت چرا ناپدید شد

ده سال رنگ پنجره های اتاق من

هم رنگ چشم های سیاه سعید شد

بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج

مادر نگفته بود که بابا شهید شد

ولی الله کلامی زنجانی

شهدا-راهیان نور


مسافران طلاییه جاده بی خطر است

نیاز راهنما نیست، عشق راهبر است

مسافران طلاییه سعیکم مشکور

در این مسیر شما را شهید همسفر است

مسافران طلاییه  ای بلاجویان

سفر بخیر که اینجا کرانۀ ظفر است

کنید از عملیات بدر و خیبر یاد

که ذکر اهل ادب یادوارۀ هنر است

اگر چه شد سپری بیست سال از آن دوران

ولی هنوز شکوه حماسه در نظر است

سلام باد به ایثار کشتگان وطن

که کارنامۀ آنان همیشه معتبر است

موحدان به حرم بی وضو نمی آیند

همین مکان حرم محرمان مفتخر است

مسافری که سفیر سفارت عشق است

به هر کجا که رسد طنینش پی خبر است

خبرنگار محبت شوید ای یاران

که جبهه سنگر قربانیان نامور است

زلال، خاک طلاییه همچو آب طلاست

نه بلکه ارزش این خاک بیشتر ز زر است

به وعده گاه شهیدانتان خوش آمده اید

که میزبان شما خود امام منتظر است

سعید بیابانکی

دفاع مقدس - شهدا

 

میان خاک سر از آسمان در آوردیم

چقدر قمری بی آشیان در آوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم

چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر

چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک

درست موسم خرما پزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم

عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت

چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم

زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم

شما حماسه سرودید و ما به نام شما

فقط ترانه سرویم - نان  در آوردیم -

برای این که بگوییم با شما بودیم

چقدر از خودمان داستان در آوردیم

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها

برای این سر بی خانمان در آوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد

قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم

مهدی مردانی

اهل بیت(علیهم السلام)-شهادت-نماز

 

قد قامت الصلواه قلم شور تا گرفت

بیت نخست را غزلم از حرا گرفت

تا سنگ پشت سنگ به او اقتدا کند

لب های غار وا شد و بوی خدا گرفت

هر چه ملک خمار سبوی نماز او

مستانه دست عرش می از مصطفی گرفت

در این غزل نماز نخست عاشقانه است

الله اکبر عشق همین گونه پا گرفت

اما نماز بعد سراسر شکسته است

از ضربه ی دری که به پهلوی جا گرفت

هی بچه ها ی خانه دعا می کنند باز

شاید قد خمیده ی مادر شفا گرفت

یک دست روی پهلو و یک دست در قنوت

اما نفس نیامد و در ربنا گرفت

عمر غزل گذشت غریبانه سال ها

در چاه های کوفه که بوی دعا گرفت

سبحان ربِ... سجده به شمشیر ختم شد

خون قطره قطره دامن سجاده را گرفت

محراب کوفه تا خم ابروی یار رفت

فزت و ربِ بوی غم لافتی گرفت

هر واژه زهر بود و غزل در نماز بعد

این بیت را زحنجره ی مجتبی گرفت

قد قامت الصلواه جگر پاره پاره بود

از لخته های خون گلویش صدا گرفت

مظلوم خانه ی خود از این بیت پر کشید

تابوت بود و بارش تیر بلا گرفت

گفتم نماز آخر این شعر خواندنی ست

گودال تشنه بوی گلی آشنا گرفت

حی علی الصلواه گلو زیر تیغ بود

اینجای شعر من نفس کربلا گرفت

بعد از نماز خواندن قرآن شنیدنی ست

و الشمس روی نیزه به لب والضحی گرفت

محمود ژولیده

حضرت زهرا(س)-مدح-شهدا و بصیرت


حق نعمت نتوان کرد ادا رحمان را

که عطا کرده به ما آینۀ قرآن را

تربیت یافتهٔ مکتب وحی نبوی ست

قوت مدحت او نیست مدیحه خوان را

آسمان ها و زمین روشنی از او دارند

عرشیان خیره شوند این شجر رخشان را

بهجت قلب نبی، کوثر جوشان رسول

عطر سیبی که معطر بکند رضوان را

در عبادات نبی، وقت مناجات علی

افق معرفتش خیره کند انسان را

کیست آزاده تر از بانوی تقوی و عفاف

که شکوهش شکند شاکلۀ شیطان را

مرحم زخم پدر بود به پیکار احد

باید از فاطمه آموخت چنین عرفان را

معجز فاطمه آن نیست که با دست دعا

ردّ طوفان کند و حکم کند باران را

معجز فاطمه آن است که با تیغ بیان

خوب منکوب کند سلطنت طغیان را

هست روشنگری فاطمه اعجاز بزرگ

نیست داعیهٔ انکار چنین رجحان را

بندگی کرد خدا را به همه ابعادش

او که آموخت به ما بندگی منّان را

مادر ما نه فقط شیعگی آموخت به ما

بهر این شیعه شدن داد به ما امکان را

قدر کوثر نکند درک مگر همتایش

جز علی شرح نشاید که کند برهان را

وصف صدیقه کجا و سخن ناقص من

واگذارید به ابرار چنین میدان را  

بهتر آن است دم از خطبۀ جانانه زنیم

تا که تطهیر کند بارش کوثر جان را

*** 

کیست تا فهم کند درد و غم پنهان را

یا که مرحم بنهد زخم دل سوزان را

همه دیدند که برخواست به عزم مسجد

انسیه همره خود خواند بسی نسوان را

خاطر شهر پر از خاطرهٔ احمد شد

تا که انداخت ردا قامت نور افشان را

تا لبش خطبه به نام ازلی کرد شروع

ملک از هر سخنش برد دُر غلتان را

جان فدای کلماتش که به شیوایی محض

اول خطبه کند حمد و ثنا سبحان را

سخنانش به فصاحت همه پیغمبر وار

این چنین کرد تصرف دل هر انسان را

ایها الناس! بدانید که من فاطمه ام

که خدا داده به ما عزت جاویدان را

جاهلیّت چه شد از یاد شما شد، مردم!

پشت کردید چرا قافلۀ رضوان را

ای غدیر آمدگان! قصه بیعت باقی است

با چه عذری بشکستید چنان پیمان را

چه شد آن روحیۀ رزم و سلحشوریتان

نام و نان برده مگر از دلتان فرقان را

با شمایم! مگر این آیه فراموش شده

که اولوالامر سزاوار بود فرمان را

نه علی بود که با فتنه گران می جنگید؟

تا فراگیر نبینید دگر طوفان را؟

من به تکلیف الهیم عمل خواهم کرد

می کشم باز بر این فتنه خط بطلان را

به شکوهش، به جلالش، به قیامش سوگند

خطبه اش ریخت به هم دایرۀ امکان را

***

باز تجدید کنم مطلع این عنوان را

بازخوانی کنم این دفتر و این دیوان را

راستی فاطمه از ما چه توقع دارد؟

نقش ما چیست در این خطبه، بدانیم آن را

نه، روا نیست که از فاطمه گوئیم ولی

درد او را نشناسیم و غم دوران را

ذاکران! این همه اندوه به عالم اما

واژه هامان همه گفتند فقط هجران را

شاعران! از خط و خال این همه گفتیم ولی

شعر امروز نزیبد مژه و مژگان را

قلم امر به معروف بگیریم به دست

مگر از جامعه بیدار کند وجدان را

بیش از این ها نشویم از شهدا جا مانده

درد امروز بصیرت طلبد درمان را

شیعه فرزند زمان است خدا می داند

برنتابد ستم کفر و تب کفران را

شعر بیداری اسلامی امروز این است:

امت فاطمه! دریاب مسلمانان را

هست آزادی بحرین چنان خرمشهر

کیست رزمندۀ جانباز چنین میدان را

ای خوش آن نغمه که آهنگ جهان آرا بود

خیز، سربند ببندیم همه گردان را

به خدا وعدۀ پیروزی مولا حتمی است

شیعه تا قلب اروپا ببرد طوفان را

باز هم میکده عشق به پا خواهد شد

ساقی از جام ولا جرعه دهد رندان را

باز هم سفره ای از کرب و بلا پهن شود

شهد شیرین شهادت رسد این عطشان را

 مادر! امروز دلم یاد شهیدان کرده است

یاد آن طایفۀ پیش خدا مهمان را

دوستانم همه رفتند و نبردند مرا

چه کنم من؟ چه کنم این غم بی پایان را؟

جای شکر است خدا را ز دم روح الله

که سپرده به مسیحا نفسی بستان را

رهبر نهضت ما شکر خدا زهرائی ست

نفس نافذ او اوج دهد ایمان را

پسر فاطمه هم ارث بَرَد از مادر

روح امید دمد مملکت سلمان را

بس جوادی و حسینی است ولی نعمت ما

به رضا می سپرد سال به سال ایران را

بی ولایش نکند دم ز عدالت بزنیم

دست، هیهات، رهانیم چنین دامان را

ما همه گوش به فرمان تو هستیم علی

بی قراریم نثار تو کنیم این جان را

دست زهراست نگهدار علمداری تو

تا به مهدی برسانی عَلم قرآن را

ای فروزنده تر از تابش خورشید، رُخت

جلوه کن بر من و بگشای لب خندان را

حسن لطفی

حضرت زهرا(س)-مدح و ولادت-شهدا و بصیرت


این کیست، این که محو تماشای خود شده

پیش از ظهور، مادرِ بابای خود شده

در بی زمانِ مانده به میلاد، سر بلند

از امتحانِ روشن فردای خود شده

با سیزده مناره خدا را صدا زده

قد قامت بلند مصلّای خود شده

منظومه های شمسی او بی نهایتند

گرم شکوه دیدن ژرفای خود شده

عقل فرشته ها که به جایی نمی رسد

خود پاسخِ شگفت معمّای خود شده

حالا علی برای علی جلوه کرده است

آئینه ی تلألؤ همتای خود شده

اصلاً خدا هر آن چه که می خواست، او شده

این کیست این که حضرت زهرای خود شده؟!

اشراق آسمانیِ رازِ تبارک است

صبح نزول سوره کوثر مبارک است!

دل می بری غزل غزل از این ترانه ها

شیواترین عزیزترین مادرانه ها

تسبیح را به دست بگیر و ببین که باز

معراج می روند همین دانه دانه ها

با آیه های سورۀ قدر آمدی که ما

ایمان بیاوریم به آن بی نشانه ها

هر صبح با سلام پیمبر طلوع توست

تنها بهانه ی پدرت از بهانه ها

آتش گرفت اگر تن تب دارمان چه غم

نورِ «دعای نورِ» تو سر زد به خانه ها

یا نور! فوق نور، علیٰ نور ، نورِ نور

خورشید می شویم از این جاودانه ها

ای کاش زیر سایۀ سادات جا کنیم

نانی خوریم و حق نمک را ادا کنیم  

سرو آمدی که پایِ علی همسری کنی

اصلاً رسیده ای که علی پروری کنی

با خطبه ات حماسه ای از واژه ها شکفت

شاید زمان آن شده پیغمبری کنی

تو از خودت برای خدا خرج می کنی

تا پاسداری از شرف سنگری کنی ...

که ریشۀ ولایت از آن آب می خورد

تا سایه ای بگیرد و حق گستری کنی

نهج البلاغه خوان مدینه، طنین تو

پیچیده تا که شرح علی محوری کنی

شیرازۀ عفاف و حیا و وقار و صبر

تنها به دست توست که مرد آوری کنی

ما شیعه زاده ایم به این دل خوشیم که

بیمار می شویم کمی مادری کنی

بانو به قول خواجه هواخواهِ خدمتیم

جا ماندگان قافله های شهادتیم

یادش بخیر یاد شهیدان یکی یکی

شوریده های حضرت باران یکی یکی

خرّم شده است شهر به شهر دیارمان

از خون گرم و قامت ایشان یکی یکی

جبهه گرفته بوی تو را که گرفته ای ...

سرهای سرخ بر سر دامان یکی یکی

کم کم پیامشان که فراگیر می شود

گل می کنند غزّه و لبنان یکی یکی

بحرین و مصر و تونس و صنعا ز خواب جست

از انقلاب پیر جماران یکی یکی

اکنون رسیده است زمانش که بشکنند

طاغوت های سنگی انسان یکی یکی

با بیرق ولیّ زمان می زنیم پا ...

بر قله های دانش دوران یکی یکی

بر لب فرشته نام تو آورد گریه کرد

سجّاده درد پای تو حس کرد گریه کرد

جان می دهیم و از درتان پر نمی زنیم

موجیم و سر به ساحل دیگر نمی زنیم

وقتی که حرف، حرفِ ولایتمداری است

ما دم ز غیر تا دم آخر نمی زنیم

وقتی که امر نایبتان فرض جان ماست

سنگ کسی به سینه ی باور نمی زنیم

ما را فقط به پای ولایت نوشته اند

ما سینه پای بیرق دیگر نمی زنیم

با ذوالفقارِ نامِ علی پا گرفته ایم

ما درس خود ز مکتب زهرا گرفته ایم

احمد علوی

شهدا و دفاع مقدس


خبر این بود که یک سرو رشید آوردند

استخوان های تو را در شب عید آوردند

جیب پیراهنی آغشته به خون را گشتند

نامه ای را که به مقصد نرسید آوردند

نامه مثل جگر تشنه ی تو سوخته بود

قفل آن باز نشد هر چه کلید آوردند

مادرت گفت کبوتر شده ای، می دانست

آسمان را به هوای تو پدید آوردند

لحظه ی رفتن تو خوب به یادش مانده

آب و آیینه و قرآن مجید آوردند

جا نماز متبرک شده اش را آن روز

با گلی سرخ که از باغچه چید آوردند

وقت رفتن تو خودت روضه ی اکبر خواندی

کوچه ابری شد و باران شدید آوردند

سال ها بعد تو از راه رسیدی اما...

خوب شد مادرت آن روز ندید آوردند...

پیکری را که به شش ماهگی ات می مانست

پیکری را که به قنداق سفید آوردند

حتم دارم که خود حضرت زهرا هم بود

روزهایی که به این شهر شهید آوردند

علیرضاقزوه(بخش 2)

می یی که «قل هوالله احد» گوست
می یی که قلقلش فریاد هوهوست
می من پنج نوبت در سپاس است
به رنگ، آتش، به بو، لبخند یاس است
می یی خواهم نماز شب بخواند
دعای ندبه زیر لب بخواند
می من هر سحر گرم اذان است
کمیل ابن زیادِ ندبه خوان است
شب قدر است تا دل پر بگیرد
می یی خواهم که قرآن سر بگیرد
شب قدر است و صبح سرنوشت است
می یی خواهم که تاکش از بهشت است
می یی که روز و شب در ذکر هوهوست
می یی که هر سحر «حیّ علی...» گوست
شما باران هوهو دیده بودید؟
میِ «حیّ علی...» گو دیده بودید؟
می یی خواهم می یی از خمّ لبیک
می «لبّیک اللهم لبیک»
می یی خواهم برقصاند فلک را
می «یا لیتی کنّا معک» را
می یی خواهم که یا مولا بگوید
حسینم وا، حسینم وا بگوید
جهان مست و زمین مست و زمان مست
بیا ساقی که ما رفتیم از دست
خرابم کن که آبادم کنی باز
فنایم کن که ایجادم کنی باز
دخیلی بسته ام بر دسته ی جام
دلم را جامی از می کن سرانجام
شب است و غیر تب، تابی ندارم
ز دست مثنوی خوابی ندارم
رها کن بازیِ قول و غزل را
ستایش کن کریم لم یزل را
شدم دل خسته از نازک خیالی
به فریادم رس ای آشفته حالی
خوشا شعری که یک سر شور باشد
اناالحق گفتن منصور باشد

چراغی از قدح روشن کن ای دل
لباسی از غزل بر تن کن ای دل
من از اول غمم ضرب المثل بود
شروع مثنوی هایم، غزل بود
غمی دارد دل غربت سرشتم
در این دوزخ چرا گم شد بهشتم؟
خطوط دست من از جنس داغ است
من از روز ازل حسرت سرشتم
ز تار و پود باران و دوبیتی ست
غزل هایی که در غربت نوشتم
گلی بودم بهشتی، اینک اما
چو خاری پشت دیوار بهشتم
اگر سی روزِ ماهم روزه داری ست
شب قدری ندارد سرنوشتم
ز خشتم بعد از این خمخانه سازید
که اول نیز از خُم بود خشتم
مرا دوشینه شام دیگری بود
به روی شانه ام بال و پری بود
اذان گفتند، آهم آتشین شد
دلم با جبرئیلی همنشین شد
اذان گفتند سر بردیم در چاه
ستاره بود و من، من بودم و ماه
چنان سر در دل خُم کرده بودم
که نام خویش را گم کرده بودم
همین امروز حالی داشت حالم
ولی امشب چه سنگین است بالم
چه شد آن شادی دوشینه ی من؟
چرا غم خیمه زد در سینه ی من؟
چه شد آن حالِ دیگرگون کجا رفت؟
بگو آن شادیِ محزون کجا رفت؟
چه شد ساقی میِ از خود گریزم؟
شرابِ شب نشینِ صبح خیزم؟
چه شد ساقی! سحر شد می نیامد؟
تب من بیش تر شد، می نیامد
کسی کو تا به هوشم آورد باز؟
به کوی می فروشم آورد باز
به جانم باده پی در پی بریزد
به جام من دو رکعت می بریزد
خوشا دردی که با شادی عجین است
خوشا اشکی که شادی آفرین است
خوشا با بیدلان رقصی از این دست
«خمستان در سر و پیمانه در دست»***
من امشب می پرستی می فروشم
به خواب صحو رفته عقل و هوشم
یکی شد سُکر و صحوم، عقل و دینم
هوای گریه دارد آستینم
چه سُکر و صحو شادی آفرینی
«مقام» شادی و «حال» حزینی
دگر «حلاج» روحم «بوسعیدی» است
دلم امشب «جنید بایزدی» است
همه اعضای من امشب زبان اند
همه رگ های من، آواز خوان اند
چنان سرمست از شُرب طهورم
که می سر می زند فردا ز گورم
من از دلدادگان کوی اویم
مرید خانقاه روی اویم
کی ام؟ از جرعه نوشان جلالش
مقیم آستانِ بی زوالش
بگو مستان به خاکم می فشانند
بزن نی تا صراحی ها بخوانند
الهی، سُکر این می را فزون کن
به حقّ می مرا از من برون کن
خوشا آنان که دل را چاک کردند
اگر سر بود، نذر تاک کردند
من امشب سوزِ دل از نی گرفتم
شفای تازه ای از می گرفتم
چه شکّرها ز نی می ریزد امشب
سر ما نُقل و مِی می ریزد امشب
بیا ای عشق، ما را زیر و رو کن
به جای باده آتش در سبو کن
بیا ای عشق، خون جام ما باش
نماز صبح و ظهر و شام ما باش
بگو مستان ربّانی بیایند
یلان در خدا فانی بیایند
همان هایی که اهل سوز و سازند
همان هایی که دائم در نمازند
همان هایی که خاطرخواه شانم
مرید «مشرب الارواح» شانم
همان هایی که دریای یقین اند
گهرهای «صفات العاشقین» اند
همان هایی که ماه آسمان اند
دعاهای «مفاتیح الجنان» اند
همه افکنده بر خورشید، سایه
خدا مردانِ «مصباح الهدایه»
همه عارف دلِ «شرح تَعَرُّف»
همه در عشق، ابراهیم و یوسف
همان هایی که در طیّ طریق اند
چو ابراهیم در بیتِ عتیق اند
زمین را صد دهان تهلیل دیدند
زمان را صور اسرافیل دیدند
همه مستان بزمِ قاب قوسین
همه نورالقلوب و قرة العین
همان هایی که با او می نشینند
خراب از سُکر «کنز العارفین» اند
میان خون خود گرم سجودند
بلانوشانِ «اسرار الشّهود»ند
خوشا نام آوران کوی اعجاز
شقایق سیرتان «گلشن راز»
خوشا آن دل که با روحش، بحل کرد
بدا دنیا که ما را خون به دل کرد
خوشا مستی که دل را نذر «می» کرد
دو عالم راه را یک لحظه طی کرد
خوشا آنان که پیش از مرگ، مُردند
به راز عشق پی بردند و بردند
«خوشا آنان که جانان می شناسند
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند»****
×××
*
باباطاهر
**
حافظ
***
خمستان در سر و پیمانه در دست است مست من(بیدل دهلوی)
****
از دوبیتی های علیرضا قزوه

علیرضاقزوه(بخش 1)

مناجات با خدا-شهدا و دفاع مقدس


هو العشق و هو الحیّ و هو الهو
خوشا هو هو زدن با حضرت او
به نام او که دل را چاره ساز است
به تسبیحش زمین، مُهر نماز است
چراغی مرده ام، دل کن دلم را
به بسم الله، بسمل کن دلم را
بگیر این دل، دل ناقابلم را
به امیدی که بگدازی دلم را
بده حالی که حالی تازه باشد
که هر فصلش وصالی تازه باشد
مدد کن لحظه ای از خود گریزم
که تاریک است صبح رستخیزم
تمام فصل من شد برگ ریزان
بده داد منِ از خود گریزان
الهی سینه ای داریم پُر سوز
تبسم کن در این آیینه یک روز
تبسم کن، تبسم کن، الهی!
مرا در عطر خود گم کن، الهی!
من از کوه و درختی کم نبودم
شبی با من تکلم کن، الهی!
همه حیران، چون موساییم در طور
تجلی کن، شبی، یا نور، یا نور!
تجلی کن که ما گم کرده راهیم
ببخشامان که لبریز از گناهیم 

الهی سر به زیران تو هستیم
اسیرانیم، اسیران تو هستیم
اسیرانی سراسر دل پریشیم
الهی، ما گرفتاران خویشیم
الهی الامان از نَفْس بد کیش
اسیر تو گریزان است از خویش
دلم سرگرمِ کارِ هیچ کاری
امان از این پریشان روزگاری
نه گفتارم به کار آمد، نه رفتار
گرفتارم، گرفتارم، گرفتار
دلا برخیز، از این بیهوده برخیز
به چشمانم چراغ گریه آویز
از آن ترسم که در روز قیامت
نیاید دل به کار سوختن نیز
الهی ما نیازیم و تو نازی
غم ما را تو تنها چاره سازی
الهی درد این دل را دوا کن
همین امشب مرا از من جدا کن
دعا کن یک سحر در خود برویم
بگویم آن چه را باید بگویم
دلم را شعله ی آه سحر کن
مرا در یک دوبیتی مختصر کن
«الهی درد عشقم بیش تر کن
دل ریشم از این غم، ریش تر کن
از این غم گر دمی فارغ نشینم
به جانم صدهزاران نیشتر کن*»

بده ساقی! سبویی حال گردان
مرا از اهل بیت مِی بگردان
خداوندی که مِی را خضرِ من کرد
به نام عشق، آغاز سخن کرد
می یی خواهم که باشد نغمه ی او
هو العشق و هو الحیّ و هو الهو
می یی تا زیر و رو سازد دلم را
به شطّ آتش اندازد دلم را
می یی تا در دلم باران بگیرد
صدایی مرده امشب جان بگیرد
می یی تا بگذرم از هر چه هستی
برقصم در نماز شور و مستی
دعا کن آتش می در بگیرد
جنون، جان مرا در بر بگیرد
مرا زندان تن کرده است دلریش
جنون کو؟ تا رهایم سازد از خویش
کجایی ای جنونم، ای جنونم؟
شکست افتاده در سقف و ستونم
کجایی ای منِ از من رهیده؟
بچرخانم چو تیغ آب دیده
رهی دارم که پایانش عدم نیست
اگر عالم شود شمشیر، غم نیست
مبین آیینه ی رازم شکسته است
صدایم مرده و سازم شکسته است
دلم را تکه ای عرش برین کن
مرا سرشار از نور یقین کن
الهی باده ام بی آب و رنگ است
بنوشانم که دیگر وقت، تنگ است
به حقّ سوره ی می، سوره ی خم
به روی ما تبسم کن، تبسم
مدارا کن، مدارا با اسیری
بده ساقی «می روشن ضمیری»
ببر ما را به کوی می فروشان
بنوشان باده از جامی خروشان
بگردان و بگردان و بگردان
بنوشان و بنوشان و بنوشان
«چو مستم کرده ای مستور منشین
چو نوشم داده ای زهرم منوشان»**
وصیت می کنم صبحی که مُردم
مرا در خلعتی از می بپوشان
دلم وقف شما ای می پرستان
سرم نذر شما ای باده نوشان
شب قدر آمد ای ساقی دوباره
ببر ما را به کوی می فروشان
بده جامی که جانم جان شود باز
برآید از خم و خمخانه، آواز
بده ساقی، میِ زاینده هوشی
شرابِ عرشیِ خورشید جوشی
می محرابی تهلیل گویی
می «اسرایی» «معراج» پویی
می یی خواهم که رحمانی ست حالش
می من چارده قرن است، سالش
می یی خواهم که حالم را بداند
برایم تا سحر «حافظ» بخواند
شفابخش دل بیمار باشد
«الهی نامه» ی عطار باشد
می یی کز هر رگش «الله» جوشد
خط جورش خطایم را بپوشد
می یی خواهم که تا خویشم برد راه
می لبریز «حمد» و «قل هو الله»  

مناجات با خدا-شهدا و دفاع مقدس

غلامرضا سازگار

 امام رضا(ع)-ولادت

 

رسد ندای تفاخر ز خاک بر افلاک

چنان که ماه ز حسرت کند گریبان چاک

ستارگان همه امشب برید سجده به خاک

به احترام عزیز دل شه لولاک

جهان تمام بهشت است از جحیم چه باک

شد از صحیفه ی اعمال نام دوزخ پاک

ولادت خلف پاک مرتضی آمد

امام ملکِ سریع الرضا، رضا آمد

شراب کوثرم امشب به جام، آب وضوست

ستارگان همه جامند و نه سپهر، سبوست

زمین به عرش ببالد اگر نکوست نکوست

هزار نغمه هَزارانِ عرش را به گلوست

مه مبارک ذیقعده غرق جلوه ی هوست

دهید مژده که میلاد ضامن آهوست

یم شرف ز صدف درّ ناب آورده

که نجمه در دل شب آفتاب آورده

دلا جمال خداوندگار سرمد بین

رخ سلاله ی پاک رسول امجد بین

به ملک لا یتناهی فروغ بی حد بین

ز حسن لم یزلی جلوه ی مجدد بین

شکوه و جاه و جلال و کمال احمد بین

در آفتاب جمال علی محمد بین

شب سرور و شب شادی و شب فرج است

ادب کنید که میلاد ثامن الحجج است

به طور موسی زهرا عیان شده شجری

که روشن است از آن چشم هر پیامبری

سلامی از دم گرم مسیح پاکتری

هزار مرتبه بر جان مادر و پدری

که داده ذات خداوندشان چنین پسری

طلوع کرده به ذیقعده شمس و قمری

دو نجم نجمه دو خورشید آسمان قضا

یکی کریمۀ عترت یکی امام رضا

رضا که شامل ما لطف بی نهایت اوست

رضا که ارض و سما بنده ی هدایت اوست

رضا که عین رضای خدا رضایت اوست

رضا که کشور ما در کف حمایت اوست

رضا که تالی وحی خدا روایت اوست

رضا که کل ولایت همان ولایت اوست

رضا که از کرمش شیعه آبرومند است

رضا که زائر او زائر خداوند است

بگو که سنگ حوادث از آسمان بارد

بگو که سیل بلا رو به این دیار آرد

بگو به فتنه گری خصم لحظه بشمارد

به حقّ حق که به جز خویش را نیازارد

شکست خورده ی بیدادگر چه پندارد

بگو که کشور ما ثامن الحجج دارد

بگو که پادشه کشور قضا این جاست

بگو که مملکت حضرت رضا این جاست

خوش آن جوان که در این آستانه پیر شود

خوش آن عزیز که در کوی او حقیر شود

خوش آن دلی که به زنجیر او اسیر شود

خوش آن کریم که در صحن او فقیر شود

به یک نظاره ی او مور راه میر شود

به یک اشاره ی او شیر پرده شیر شود

بهشت عاشق زوار و دوستدارانش

سپهر ناز کشد از نماز بارانش

الا کرامت و احسان دو سائل کرمت

فزون تر از همه هست جهان عطای کمت

هزار عیسی مریم گرفته جان ز دمت

هزار موسی عمران عزیز و محترمت

هزار جان گرامی فدای هر قدمت

سه بار زائر یک بار زائر حرمت!

به میزبانی و لطف و عطوفتت نازم

رئوف آل محمد به رأفتت نازم

تو آفتاب جمال خدای ذوالمننی

تو در تمام محافل چراغ انجمنی

تو پاره ی تن پاک رسول مؤتمنی

تو باغبان وجودی تو سرو هر چمنی

تو ثامن حجج الله تو ابوالحسنی

بدان جلال شدی میهمان پیرزنی

گدای کوی تو را اقتدار سلطانی ست

نشان رأفت تو نقش سنگ سلمانی ست

خدا ثناگر و ختم رسل ثناگویت

مقربان خدا محو ذکر یا هویت

تمام ملک الهی پر از هیاهویت

رواق چشم ملک جای پای آهویت

تو کیستی که برد ناقه التجا سویت

کند فرار ز کشتارگاه، در کویت

به چند لحظه که وارد بر این حرم گردید

میان خلق همان ناقه محترم گردید

چه می شود نگهی بر من از ثواب کنی

مرا هم از کرمت ناقه ای حساب کنی

اگر چه خار رهم گل کنی گلاب کنی

و گر چه کمترم از ذره آفتاب کنی

کرم کنی و سگ کوی خود خطاب کنی

به پاسداری زوّارت انتخاب کنی

خدا گواست که بر روز محشرم نگران

بیا و «میثم» آلوده را ز خویش مران

قیصر امین پور

شهدا و دفاع مقدس


شهیدان را به نوری ناب شوییم

درون چشمۀ مهتاب شوییم

شهیدان همچو آب چشمه پاکند

شگفتا آب را با آب شوییم؟

×××

مبادا خویشتن را واگذاریم

 امام خویش را تنها گذاریم

 ز خون هر شهیدی لاله ای رست

 مبادا روی لاله پا گذاریم

×××

نوشیدن نورِ ناب، کاری است شگفت

 این پرسش را جواب، کاری است شگفت

 تو گونه ی یک شهید را بوسیدی؟

 بوسیدن آفتاب کاری است شگفت