محمود ژولیده

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


این ناله ها به درد ولایت نمی خورد

این چهره ها به نور هدایت نمی خورد

بیعت نمی کنند مگر با فریبشان

این دست ها به دست حمایت نمی خورد

این راز سَر به مُهر بماند برای بعد

بازار کوفه جز به جنایت نمی خورد

این چشم های هرزه در این شهر پر گناه

بر بانوان به چشم عنایت نمی خورد

یک ذره با اسیر مدارا نمی کنند

کردارشان به هیچ حکایت نمی خورد

انگار با صغیر و کبیرند بی حیا

رفتارشان به هیچ روایت نمی خورد

پس کوچه های شهر پر از نیزه دارهاست

نیزه به هیچکس به رعایت نمی خورد

این حفره دست و پای مرا جمع کرده است

گودالشان به قدّ رسایت نمی خورد

هر امر و نهی را به درِ بسته می زنند

این گوش ها به درد صدایت نمی خوررد

محمود ژولیده

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


وقتی بدنم را ز سرِ بام رها کرد

آغوش علی بود ز کارم گره وا کرد

در کوفه امیر الاُمرا غیر علی نیست

یک شهر نه او سلطنت دهر بنا کرد

این مرکب رهوار فقط رام امام است

این تخت روانی ست که از غیر ابا کرد

من کارگزار سپه دولت یارم

فرماندۀ بی یار سر دار نوا کرد

در شهر علی، پور عقیل است گرفتار

این قوم، سر افكنده ام از آل عبا كرد

ای یار میا کوفه که این شهر شلوغ است

برگرد که با نائب تو کوفه جفا کرد

بدجور تنم را سر بازار کشاندند

با نعش فرستادۀ تو خصم چها کرد

تا پیکر تو زیر سم اسب نیفتد

در زیر لگد پیکر من دفع بلا کرد

تا خواهرت آواره در این شهر نگردد

مسلم دل شب بر سر بازار دعا کرد

شد كام دلِ سوخته با نام تو شیرین

آن دم كه سرِ دار تو را دید و صدا كرد

تا زمزمه كردم كه سر یار سلامت

لب تشنه سرم را ز بدن، خصم جدا كرد

بر روی مناره نگران توأم ای کاش...

یک روز نگویند به نی رأس تو جا کرد

غلامرضا سازگار

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ز بام کوفه می کنم تو را نظاره یا حسین!
تو هم مرا نظاره کن به یک اشاره یا حسین!
سروِ به خون نشسته ام، زائر دست بسته ام
سلام می فرستمت از لب پاره یا حسین!
لحظه به لحظه دم به دم، مرگ دوباره دیده ام
بس که رسیده بر تنم، زخم دوباره یا حسین!
میان خندۀ عدو بهر تو گریه می کنم
بلکه به اشک دیده ام کنی نظاره یا حسین!
تیر به چلۀ کمان، کمان به دست حرمله
میا به کوفه رحم کن به شیرخواره یا حسین!
پرده کنار رفته و می نگرم به دخترت
نه معجرش بُود به سر، نه گوشواره یا حسین!
هدیۀ حاجیان بُود به مسلخ ولا یکی
مرا بُود در این منا دو ماه پاره یا حسین!
به آسمانِ دیده ام، نظاره کن که دم به دم
در آفتاب ریختم بر تو ستاره یا حسین!
نگه به مکه دوختم، چو شمع بر تو سوختم
درون سینه ام شده نفس شراره یا حسین!
کرم کن و به یک نظر به نظم "میثمت" نگر
که کرده سوز او اثر به سنگ خاره یا حسین!

رحمان نوازنی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)-زبان حال دختر حضرت مسلم(ع)


از هق هق نسیم شنیدم صدای تو

بابا فدای گریه ی" کوفه میای " تو

این جا همه برای سرت گریه می کنند

این جا منم رقیه ی بزم عزای تو

بابا شنیدم از همه جا سنگ خورده ای!

لابد نمانده است سری هم برای تو

تو اولین شهیدی و من اولین یتیم

این اولین یتیم شهادت فدای تو

آن ریسمان که دست علی را به کوچه بست

در کوفه بسته شد به سر و دست و پای تو

جسم تو را چگونه به کوچه کشانده اند؟

ای کاش بود چادر من بوریای تو!

تا این که بی کفن نشوی بین کوچه ها

زینب چقدر نذر نموده برای تو

زینب دو طفل دارد و تو هم دو تا پسر

آن ها به جای زینب و این ها به جای تو

بابا بمان به کوفه بیایم ببینمت

تا با دو دست بسته بیفتم به پای تو

کوفه برای دیدن من معجری بیار

از غصه مُرد؛ دخترک با حیای تو

مویم سفید گشته و قدم خمیده است

بابا منم مسافر کرب و بلای تو

تا زنده ام قسم به لب تشنه ات پدر

گریه کنم برای تو و ماجرای تو

حسن لطفی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


این جا به غیر از شوره‌زاری نیست، برگرد

در این خزان جای بهاری نیست برگرد

دستم به دامانت، مكش دامن ز دستم

آرامشم این جا قراری نیست برگرد

دیدی تمام نخل ها سر نیزه بودند

این باغ جز ابر غباری نیست برگرد

این جا برای سر بریدن دشت در دشت

تیغ است امّا هیچ یاری نیست برگرد

از تیرهای حرمله پیداست حتّی

رحمی به طفل شیر خواری نیست برگرد

وقتی ز دستت آب می‌نوشید دشمن

دل گفت این جا چشمه ساری نیست برگرد

بگذار بوسم بوسه‌گاه مادرم را

آه این گلوی نی‌سواری نیست برگرد

سید محمدجواد شرافت

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


دلم مانده ست و داغ جان­گدازی
که شد با حرمت نام تو بازی
تنم زخمی، لبم تشنه، دلم خون
امان از این همه مهمان نوازی

علی انسانی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


بیا مهمان سرگردان کوفی را تماشا کن
ز احسان بهر این مهمان سر و سامان مهیا کن
چو شمعی در ره عشقت سرا پا سوختم امشب
بیا پروانۀ پروانه را ای شمع، امضا کن
دگر ای میزبانِ سفرۀ ایجاد، از رأفت
ز تن ها دل بُریدم فکر این مهمان تنها کن
اگر چه میهمانم، بسته شد درها به روی من
بیا ای طوعه امشب در به روی میهمان وا کن
اگر می خواستی فردا ببینی میهمانت را
بیا بازار قصابان، تن بی سر تماشا کن
ندارم شکوه ای بر لب گذشت آن ها که با من شد
ولی با عمۀ سادات ای کوفه مدارا کن

هادی جانفدا

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


دلم راهی به سرداب مزارت می برد مسلم
بلدچی تو عاشق را زیارت می برد مسلم
نگو از عشق این­گونه که این­جا اهل رازی نیست
که بی­پرواییَت بالای دارت می برد مسلم
وَ می دانی که فرجام قمار خانمان سوزت
تو را بی­ سر به استقبال یارت می برد مسلم
به هفتاد و دو مشتاق شهادت در رکاب عشق
سرت بالای دروازه بشارت می برد مسلم
برای این که راه کعبه بویی از خدا گیرد
شمیمت جاده ها را هم به غارت می برد مسلم
پس از سی روز ماندن بر سر دروازه خواهی دید
که دشمن خاندانت را اسارت می برد مسلم

حسن لطفی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


چشمم برای آمدنت اشک پرور است

از چشم های منتظرم کوچه ها تر است

پیک توأم که در قفس تنگ آمده است

نامه بری که زخمی و بی بال و بی پر است

پرواز را ز خاطر من برده این دیار

این سرنوشت بی کسی این کبوتر است

گفتم بنالم از غم و بر سر زنم ولی

از چه بگویم آه که غم ها مکرر است

از نعل تازه ای که به اسبانشان زدند

از کوفه ای که رونقش از تیغ و خنجر است

از بام ها که جای گُل از سنگ پر شده است

از آتش تنور که سرگرم یک سر است

یا از محلّه های یهودی نشین شهر

از چشم بی حیا که به دنبال معجر است

از گوش ها که منتظر گوشواره اند

از مردمی که وعده ی سوغاتشان زر است

از ناکسی که در پی انگشتریِ توست

از خنجری که منتظر زخم خنجر است

از دست های زبر و خشن، تازیانه ها

از پنجه ها که در پی گیسوی دختر است

از هر چه نیزه، نیزه ی اینان بلندتر

از هر چه تیر، تیر سه شعبه گرانتر است

غلامرضا سازگار

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


مـن لالـۀ خونیـن گلستــان حسینم

طاووس جـدا مانـده ز بستان حسینم

در پیچ و خم کوچه، غریبانه دل شب

پـرسوختـۀ شمـع شبستـان حسینـم

عالم همگی دست به دامان من و من

دلباختـه و دسـت بـه دامـان حسینم

سی جزء وجودم شده صد پاره ز شمشیر

آیـات جــدا مانـده ز قـرآن حسینم

در گریـۀ پیوستـه‌ام ای مـردم کوفه

اینقـدر بخنـدید کـه گریـان حسینم

در خون دلم مـوج زنـد شور حسینی

با زخم تنم گـوش به فرمان حسینم

خون بر جگرم آب شد از خون دهانم

عطشانم و یـاد لـب عطشان حسینم

باید بـه پریشانـی مـن اشک بریزید

زیرا که در این شهر پریشان حسینم

بـا آن کـه غریبنـد دو فرزنـد یتیمم

می‌سوزم و گریان به یتیمان حسینم

لب‌پاره و دندان ز دهن ریخته در آب

پیوسته به یـاد لب و دنـدان حسینم

چه کوفه، چه بر خاک زمین، چه به لب‌بام

بر من نکند فرق که مهمان حسینم

در دفتـر خون‌نامۀ «میثم» بنویسید:

من اشک رها گشته ز چشمان حسینم

على انسانى

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


اى خدا شب شده و من چه كنم؟

یكتن و این همه دشمن چه كنم؟

اهل كوفه همه پیمان شكنند

خوب نمك خوار و نمكدان شكنند

صبح با من همگى پیوستند

شب در خانه برویم بستند

صبح من شمع و همه پروانه

شب بیگانه تر از بیگانه

صبح بر دامن من چنگ زدند

شام از بام مرا سنگ زدند

طوعه امشب تو مرا خانه بده

مرغ بر بسته ام و لانه بده

علیرضا لک

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


آشفته ام آواره ام در پشت درها

کوه پر از دردم پر از خون جگرها

یکریز می بارم به روی جانمازم

دیگر خداحافظ خداحافظ سحرها

گفتم به دستت می رسد«ای کاشهایم»

نفرین به بال سنگی این نامه برها

دیروز با نان شماها قد کشیدند

حالا چه بی رحمند شمشیر پدرها

نقش و نگار صورتت حیف است برگرد

هرگز میا ای ماه من! این دور و برها

حالا تمام کوچه ها را گشته ام من

حالا تنم از کوچه ها دارد اثرها

این چندمین شب از کدامین ماه باشد؟

پس کی می آیی شهر کوفه شاه سرها!

محمد سهرابی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


در سرش غیر از هوای دیدن دلبر نداشت

در دلش غیر از غم پرورده ی حیدر نداشت

در غریبی دامن دیوار می شد مأمنش

آن رسول بی کسی در کوفه یک یاور نداشت

کودکانش را به دست دشمنش بسپرده بود

آرزوی دیدن آن ها به دل دیگر نداشت

با خودش می گفت: باید سر به راه یار داد

تحفه ای بهتر برای دوست غیر از سر نداشت

تشنه بود و از لبان زخمی اش خون می چکید

قطره آبی تا کند حلقوم خود را تر نداشت

خود طناب دار را افکند دور گردنش

تاب دیدار علی اصغر به نی دیگر نداشت

اشک او می ریخت و در هر نفس می گفت: آه

طاقت دیدار اشک زینب مضطر نداشت

علی اكبر لطیفیان

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


كوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست

هرچه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست

به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسید

آن چه مانده ست مرا غیره پشیمانی نیست

كارم این است كه تا صبح فقط در بزنم

غربتی سخت تر از بی سر و سامانی نیست

جگرم تشنه ی آب و لبِ من تشنه ی توست

بین كوفه به خدا مثلِ من عطشانی نیست

من از این وجهِ شباهت به خودم می بالم

قابل سنگ زدن هر لب و دندانی نیست

من رویِ بام چرا؟ تو لبِ گودال چرا؟

دلِ من راضی از این شیوه یِ قربانی نیست

موی من را دم دروازه به میخی بستند

همچو زلفم به خدا زلف پریشانی نیست

زرهم رفت ولی پیرهنم دست نخورد

روزیِ مسلمت انگار كه عریانی نیست

كاش می شد لبِ گودال نبیند زینب

بر بدن پیرُهَنِ یوسفِ كنعانی نیست

سوخت عمامه ام امروز ولی دور و برم

دخترِ سوخته یِ شام غریبانی نیست

هرچه شد باز زن و بچه كنارم نَبُوَد

كه عبور از وسط شهر به آسانی نیست

دستِ سنگین، دلِ بی رحم، صفاتِ اینهاست

كارشان جز زدن سنگ به پیشانی نیست

دخترم را بغلش كن به كنیزی نرود

چه بگویم كه در این شهر مسلمانی نیست

عباس عنقا

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


چه بگویم ز عطر گیسویت

 چه نویسم ز خوبی رویت

گر به زلفش نمی‌رسد دستم

 همه جا من به یاد او هستیم

از همان کودکی گرفتارم

 عاشقم، عاشق رخ یارم

مسلمم، مسلم غریبم من

 کشتۀ خنجر حبیبم من

نوبهارم غروب پاییز است

 قصۀ غصۀ من غم‌انگیز است

خون بنوشم به جای آب، حسین

تا سلامم رسد جواب، حسین

کوفیان را دگر وفایی نیست

 عهد آنان بجز ریایی نیست

با لب پاره بر سر دارم

 بی‌سر از بام غم نگون‌سارم

اولین عاشق قتیلم من

 پور رزمندۀ عقیلم من

هر که در راه من قدم برداشت

بر سر بام حق علم افراشت

راه من راه عشق و ایمان است

 برگی از دفتر شهیدان است

چشم «عنقا» گُهر فشان گردید

 در ره دوست بی‌نشان گردید

غلامرضا سازگار

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

تو ای قاتل مرا کشتی بیا بنویس با خونم

 که از مهمان نوازی های اهل کوفه ممنونم

به جای آنکه گل ریزند بر سر خیلِ یارانم

 همه کردند در این شهر غربت سنگ بارانم

نه بر خود نه برای لحظۀ قربانیم گریم

 نه بهر دو کبوتر بچۀ زندانی ام گریم

اگر خونم چکد بر رخ به یاد آل یاسینم

 که من اینجا سر قاسم به نوک نیزه می بینم

تو که دست مرا بستی ندیدی زخم احساسم

 بیا دست مرا بشکن که من در فکر عباسم

در آب افتاد دندان من و لب تشنه جان دادم

 خدا داند همان لحظه به یاد اصغر افتادم

هر آنچه سنگ داری کن نثار فرق من کوفه

 دم دروازه فردا سنگ بر زینب نزن کوفه

لب من پاره شد اما به فکر ضربۀ چوبم

 مبادا بشکند فردا دُرِ دندان محبوبم

الا ای کوفه من همراه خورشید اختری دارم

 میان کاروان آل عصمت دختری دارم

فدای دخت زهرا گر شود ماه رخش نیلی

 مبادا بر گل روی رقیّه کَس زند سیلی

شرار ناله ات را بر دل عالم مزن"میثم"

 جگرها پاره شد دیگر از این غم دم مزن"میثم"

سید رضا موید

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


ای مرد ای که روی به این سو نهاده ای
بگذر چرا به خانه من تکیه داده ای؟
کردی بهانه تشنگی و آب خواستی
نوشیدی آب و باز هم این جا ستاده ای
وحشت زده است شهر و گواه است حال تو
که آزاده ای و در کف دشمن فتاده ای
مردان کوفه را همه از بیعت یزید
تیغی به دست هست و به گردن قلاده ای
یا خانه را ندانی و گم کرده ای تو راه؟
یا بس که راه رفته ای از پا فتاده ای؟
فرمود: طوعه را که منم نایب حسین
من مسلمم که بر رخ من در گشاده ای
سرگشته ام از آن که مرا نیست خانمان
و آن را که خانه نیست ندارد اراده ای
او را شناخت و آن شب پناه داد
زن بود و داشت مردمی فوق العاده ای
فردا دریغ پیکر او پاره پاره شد
از تیغ هر سواره ای و هر پیاده ای

ای مسلم ای بزرگِ مسَلّم تو را سلام 
ای گل که زینت در دارالشهاده ای
 
تو اولین سفیر حسینی که حمزه وار 
تا پای جان به راه عقیدت ستاده ای 
در زیر تیغ قاتل و بالای کاخ ظلم 
اول سلام را تو به آن کعبه داده ای 
غیر از ارادة تو نبود این که لب گشود 
در وصف تو "مؤید" ما بی اراده ای

جواد حیدری

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


كوفه بهر قتل من اصرار دارد یا حسین
كوفه بر بغض علی اقرار دارد یا حسین
كوچه های كوفه همرنگ مدینه گشته اند
دربهای بسته چون دیوار دارد یا حسین
موقع افطار هم كوفه به من آبی نداد
سفره ای خشكیده در افطار دارد یا حسین
كاش من مهمان یك قوم مسیحی می شدم
كوفه رسمی بدتر از كفار دارد یا حسین
در میان كوچه می گردم دعایت می كنم
مسلم تو دیده ای خونبار دارد یا حسین
تا كه حج تو شكست از من لب و دندان شكست
كوچه گرد كوفه حالی زار دارد یاحسین
دست كوفه از علی كوتاه مانده حالیا
با علیِ اكبرِ تو كار دارد یا حسین
کاش با ام البنین می ماند در خانه رباب
شهر کوفه حرمله بسیار دارد یا حسین

او فقط تیر سه پر در ذبح صیدش می زند‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍
در شکارش شیوه ای قهار دارد یا حسین
نیزه های حمل سر را هم سفارش داده اند
رأس پاکت قصه ای دشوار دارد یا حسین
کوفه آغاز مصیبت های زینب می شود
گریه ها در کوچه و بازار دارد یا حسین

موسی علیمرادی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


از این کوفه از این مردم از این تقدیر می ترسم

من از این آسمان تیره و دلگیر می ترسم

ز دست ناله های من شکسته قلب هر سنگی

من از این ناله و دل های بی تأثیر می ترسم

از این شهری که هر کوچه پر از خار و پر از سنگ است

از آن بانو که خواهد رفت در زنجیر می ترسم

به یاد قامت اکبر که مثل سرو می ماند

از این بازار گرم نیزه و شمشیر می ترسم

سه شعبه ساختند اینجا به قد و قامت اصغر

از این تشبیه وحشتناک از این تصویر می ترسم

پدرها قول سوغاتی به دخترهایشان دادند

من از آن دختر نازت از این تدبیر می ترسم

تجسم می کنم زینب اگر اینجا رسد ای وای

من از آن حتک حرمت ها و از این تحقیر می ترسم

علی آمره

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


یک طرف سرمستی و غوغای عالمگیرشان

یک طرف طومار امضاهای بی تاثیرشان

کوفه شهر اشرفی و درهم و دینارهاست

اعتباری نیست بر آرا و بر تدبیرشان

این همان شهری ست که می کرد عمویم مرتضی

با سبوی آب و قدری نان و خرما سیرشان

این همان شهری ست که مردانش از روز ازل

با خیانت به علی خورده رقم تقدیرشان

تا همین دیروز من مولایشان بودم ولی...

هم دمم حالا شده سنگینی زنجیرشان

دیشب اصلاً خواب با چشمان خیسم خو نکرد

از صدای صیقل سر نیزه ها و تیرشان

حرف آخر یابن زهرا مَردم این سرزمین

جملگی با توست دل هاشان ولی...شمشیرشان...!!

قاسم نعمتی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


خدا کند که از این ره امیر برگردی

ز قبل آن که شوی بی سفیر برگردی

دعا کنم که خدا در دل تو اندازد

که هر چه زودتر از این مسیر برگردی

ز پیش از این که شوم تا قیامت از خجلت

به نزد مادر تو سر به زیر، برگردی

به استخوان شکسته تو را قسم بدهم

به حق «جابر عظم الکسیر» برگردی

به نازکی گلوی علی کنی رحمی

نخورده حنجر شش ماهه تیر برگردی

ز قبل آن که شود ضرب تیر سه شعبه

یگانه رازق طفل صغیر برگردی

ز قبل آن که شود دختر سه سالۀ تو

به بوسه ای ز لبان تو پیر برگردی

خدا کند که عدو تا به نیزه نگرفته

ز پهلوی تو تقاص غدیر برگردی

قسم به قامت رعنای شیر اُم بنین

قسم به غیرت مردی دلیر برگردی

ز قبل آن که شود خواهر تو بی معجر

میان کوچه و بازار اسیر برگردی

ز قبل آن که کند وقت دفن تو پسرت

تن تو جمع میان حصیر برگردی

ز قبل آن که بچیند یکی یکی دشمن

به نیزه رأس صغیر و کبیر برگردی

وحید قاسمی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


چشم ستاره حال مرا در نظاره است

معراج میهمان سرِ دارالعماره است

ای کعبه ام ز کعبه مرا یک نگاه کن

ای عمر من نگاه تو عمر دوباره است

بازار کوفه مروه بُود، کوچه ها صفا

سعی صفا و مروۀ من بی شماره است

جان سه ساله ات تو میا با سه ساله ات

در بین کوفیان سخن از گوشواره است

دیدم یکی نشسته و دستش کمان و تیر

در انتظار آمدن شیرخواره است

یک مرد اگر به کوفه بُوَد یک زن است و بس

ناچار مانده ام من و او فکر چاره است

بازار تیغ و نیزه شده گرم یا حسین

جسمت ز سمّ اسب و تنت پاره پاره است

وحید قاسمی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


از حالِ زارِ نامه برت حرف می زنند

از این سفیر در به درت حرف می زنند

در مسجدی که عطر علی می وزد از آن

از بی نمازی پدرت حرف می زنند

نیزه فروش هایِ نظرتنگِ چشم شور

از قد و قامت پسرت حرف می زنند

کار از بهای گندم ری هم گذشته است

از قیمتِ سرِ قمرت حرف می زنند

دیدم کنیزهای دم بختِ بی جحاز

از دختران در سفرت حرف می زنند

دیدم که در محله ی خورجین فروش ها

خولی و شمر پشت سرت حرف می زنند



ژولیده نیشابوری

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


كاش از آمدن كوفه حذر می كردی
از پی دفع خطر ترك سفر می كردی
زیر شمشیرم و از پردۀ دل می گویم
كاش آهنگ سفر جای دگر می كردی
چاك می كرد به تن پیرهن صبر، ایوب
گر از این شهر پر از فتنه گذر می كردی
آب در دست من آغشته به خون می گردد
كاش می دیدی و احساس خطر می كردی
روز، پیش نظرت تیره تر از شب می شد
گر بر احوال من خسته نظر می كردی
پاره پاره بدنم گر ز ستم می دیدی
جاری از دیدۀ خود خون جگر می كردی
قبل از آنی كه شود كشته جوانت ای كاش
دیده را محو تماشای پسر می كردی
كاش از واقعۀ حرمله و تیر و گلو
مادر غم زده اش را تو خبر می كردی
ذكر روز و شب (ژولیده) بُود بهر تو این
كاش از آمدن كوفه حذر می كردی

محمد فردوسی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


آقا سلام می دهم از جان و دل به تو

تا این که بشنوم «وَ علیک السّلام» را

آقا کمی اجازه بده درد دل کنم

امّا خودت بگو که بگویم کدام را؟!

 

کوچه به کوچه می روم و گریه می کنم

از دست بی وفایی این نانجیب ها

گفتم بیا به کوفه پشیمان شدم حسین

کوفه میا امام غریب قریب ها!

 

این مردمی که بنده ی دینار و درهمند

یک یک تمام بیعتشان را شکسته اند

این نان به نرخ روز خوران قسم فروش

دست مرا ز حیله و نیرنگ بسته اند

 

تجّار کوفه فکر ادای نماز شکر

از بس که کارشان سر و سامان گرفته است

فهمیدم از شلوغی بازارهای شهر

کار تمام نیزه فروشان گرفته است

 

این جا همه به فکر خرید لوازمند

اجناس شان شده سپر و خنجر و کمان

در انتظار روز پذیرایی تواند

آذین شهرشان شده سرنیزه و سنان


بازی کودکانه ی اطفالشان شده

پرتاب سنگ بر نوک نیزه ز روی بام

وقتی که می خورد به هدف ضربه های شان

حس می کنند از این که گرفتند انتقام

 

دیدم به دست حرمله تیر سه شعبه ای

کز دیدنش تنور دلم پر شراره شد

از هر هزار تیر یکی هم خطا نرفت

از ضرب شست او جگرم پاره پاره شد

یوسف رحیمی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


تماشایی شده مهمانی من

دل آشفته و طوفانی من

همه در کوفه بیعت می شکستند

به مُهر سنگ بر پیشانی من

×××

نسیم آورده با خود بوی سیبی

نمانده از غمت در دل شکیبی

همین جا پرده ها افتاد و دیدم

به روی نیزه ها شیب الخضیبی

×××

سرم آقا به قربان سر تو

دو طفل من فدای اصغر تو

گرفته خواب را از چشمم این غم

که در بندِ اسارت خواهر تو...

سید مجتبی ربیع نتاج

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


مسلم ای اولین فدایی عشق

ای تو تنها سفیر عشق حسین

غربت کوفه بود و جان تو که

میزبان شد به تیـر عشـق حسین

 

کوفه وقت ورود تو دیدم

خیل جمعیّتی شبیه " خم "

چون نمازت تمام شد آن شب

کو؟ کجا رفته اند پس مردم؟

 

گفته ام"خم"که کوفه شاید

از نهر آب حیات زنده شود

و برای من و تو و مردم

برگی از خاطرات زنده شود

 

کوفه وقت ورود یادت هست؟

میزبانان صف کشیده به راه

من فدای غریبی ات مـسلم

یک نفر نیست با تو چون همراه

 

من خبر دارم از دلت مسلـم

که برای حسین  می لرزد

" من و طفلان من فدا بشویم...

او نیاید به کوفه می ارزد "


هیچ گوشی دگر شنیدار

ناله ها و صدا و آه تو نیست

خانه ی طوعه هم ...خداحافظ

که دگر جای و سرپناه تو نیست

 

آنـقَــدَر دوستدار اربابـی

ذکر مـولا هـماره بر لب تو

تا به وقت شهادت آن بالا

روی دارالامـاره بر لب تو

 

از بهشت خدا تماشا کن

چند روز دگر از آن بالا

حکمت خون که ریخت در آب و...

تشنه ماندی درست چون مولا

 

این چه شهریست ؟ این چه رسمی هست؟

میـهمان را به روی دار کنند

سـر او را بریده بر در شهـر

بهر مـولا در انتظار کننـد

غلامرضا سازگار

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


هـزار بار گر از تن جدا شود سر من

بر آن سرم که بیفتد به پای رهبر من

به یک اشارۀ چشمت دل از کفم بردی

از آن زمان که به من شیر داد مادر من

مــرا عـزیز شمـردند مـردمِ کــوفه

که ریختند عوض لاله سنگ بر سر من

میـان ایـن همـه نامــرد غیـر پیرزنی

کسی نگشت در این شهر، یار و یاور من

ز اشک تا که نهد مرهمی بـه زخم تنم

هزار حیف که در کوفه نیست خواهر من

به جز دو طفل یتیمم، بـه دشت کرب و بلا

شهید تـوست دو رعنـا جـوان دیگر من

فـدای دختـرِ مظلـومۀ سـه سالـۀ تــو

میــانه اســرا داغ دیــده دختــر مـن

خدا گواست کـه هرگـز نگشت بـا کافـر

جسارتی که در این شهر شد به پیکر من

سلام من بـه تـو از این لبی که پاره شده

درود من بـه تـو از این بریده حنجر من

میـان خنـدۀ دشمـن ز دست رحمت تو

مـدال گـریه گـرفته است دیـدۀ تـر من

شهـادتین بــه لـب، نالۀ حسین حسین

بـه هـر نـفس شـده در ناله‌های آخر من

سروده‌های تو «میثم» شـرارِ آه من است

جـزای تـوست عنایـات حـیِّ داور مـن

علیرضا شریف

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


حضرت عشق سرِ دار سلامی دارم

از لبِ زخمِ ترك خورده پیامی دارم

خیلِ بیعت شكنان نوكرِ بی اجر شدند

همه با وعده ی یك كیسه ی جو زجر شدند

چند سالی است در این شهر وفا مُرده نیا

زخم این نیزه پرستان به تنم خورده نیا

از علی دیر زمانی است دلی پُر دارند

این چه شهری است همه حسرتِ چادر دارند

پیشۀ تازۀ این طایفه آهنگری است

قول دادند كه سوغاتیشان روسری است

باغِ سبزی كه نوشتند فقط نی زار است

سرِ من راهیِ شام و بدنم بر دار است

تا به خارج شدن از دینِ تو فتوا دادند

سنگ دل ها همه بر كُشتنِ تو پا دادند

حسن لطفی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)


تشنه ام تشنه ولی آب گوارایم نیست

بین این قوم کسی تشنه ی آقایم نیست

هیچ کس نیست که سرگرم تماشایم نیست

نفسم مانده و جانی به سر و پایم نیست

من که شرمنده ام ای تشنه به اندازه ی شهر

چشم بر راه توام بر سرِ دروازه یِ شهر

یک نفر بودم و یک شهر مرا زخم زدند

یک تن امّا همه از رسم و وفا زخم زدند

بی کس ام دیده ولی در همه جا زخم زدند

سنگ آورده و از بام و هوا زخم زدند

زخم بر من زده و کرده تماشا کوفه

امتحان کرده نوک نیزه ی خود را کوفه

تیری آماده شد و با بدنم تمرین کرد

تیغه ای ساخته شد، روی تنم تمرین کرد

پنجه ای سرزده با پیرهنم تمرین کرد

سنگ انداز ببین با دهنم تمرین کرد

خواستم تا بپرم از بدنم بال افتاد

کارم آخر به تهِ گودی گودال افتاد

آنکه دیروز نظر بر نظرم می انداخت

دیدی امروز چه خون بر جگرم می انداخت

چوب آتش زده از دور و برم می انداخت

شاخه ی شعله ور و نخل سرم می انداخت

دست من بند زده، موی مرا می سوزاند

دستگرمی سرِ گیسوی مرا می سوزاند

وای اگر یک نفر اینجا تک و تنها گردد

آنقدر داغ ببیند که قدش تا گردد

بعد، از دشنه و سر نیزه محیّا گردد

آنقدر زخم زنندش که معمّا گردد

به سرم آمده و باز همان خواهد شد

رسم این است و سرم سهم سنان خواهد شد

رسم این است که اوّل پر او می ریزند

بعد از او دور و بر پیکر او می ریزند

بعد با خنجر خود بر سر او می ریزند

بعد از آن هم به سر خواهر او می ریزند

آخرش هم همه بر روی تنش می کوبند

نعل تازه زده و بر بدنش می کوبند