علامه محمد حسین طباطبایی

 اخلاقی-اندرز


تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا به کجا بود مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

سعید طلایی

غزل اخلاقی-نماز


فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زر دوز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشۀ سیّال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیّتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

این سجدۀ سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجدۀ راحت نتوان کرد

تا فکر من از قِسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهرۀ بانکی‌ست، ربا نیست!

از بس‌که پی نیم‌وجب نانِ حلالیم

در سجدۀ ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست!

سعدی شیرازی

غزل اخلاقی


فلک با بخت من دایم به کینست

که با من بخت و دوران هم به کینست

گهم خواند جهان گاهی براند

جهان گاهی چنان گاهی چنینست

که می‌داند که خشت هر سرایی

کدامین سروقد نازنینست

ز خاک شاهدی روییده باشد

به هر بستان که برگ یاسمینست

وفایی گر نمی‌یابی ز یاری

مده دل گر نگارستان چینست

وفاداری مجوی از دهر خونخوار

وفایی از کسی جو که امینست

ندارد سعدیا دنیا وقاری

به نزد آن کسی کو راه بینست

علی اکبر لطیفیان

مناجات اخلاقی-اندرز


ما که حالا چنین زمین گیریم

روزگاری در آسمان بودیم

پر پروازمان که وا می شد

می پریدیم و بی نشان بودیم

 

خوب بودیم و خوب می دیدیم

پاک بودیم و پاک می رفتیم

متدیّن بدون بار گناه

زیر خروار خاک می رفتیم

 

همه در زیر سایه ی قرآن

همه مشغول زندگی بودیم

لحظه های جوانی خود را

در مناجات و بندگی بودیم

 

بر سر شانه هایمان هر شب

کیسه های کریم می بردیم

نان افطار سفره هامان را

از برای یتیم می بردیم

 

 

لقمه نانی که بود می خوردیم

کی به فکر غذای فردا بود

اهل از خود گذشتگی بودیم

دلمان دل نبود دریا بود

 

هر شب جمعه کنج خانه مان

سر سجاده ی دعا بودیم

با همان ذکر السلام علیک

زائر صحن کربلا بودیم

 

هر کجا خیمه می زدیم با خود

کوله بار امید می بردیم

شاد بودیم از اینکه هر لحظه

روی شانه شهید می بردیم


ناگهان بین ناگهانی ها

پای شیطان به خانه ها وا شد

عطر سجاده هایمان هم رفت

جبرئیل از کنارمان پا شد

 

ناگهان بین ناگهانی ها

باد آمد بهارمان را برد

بوی پرواز رفت و همراهش

بوی آغوش یارمان را برد

 

کم کم از ذکر حق که دور شدیم

روزی آسمان مان کم شد

می دویدیم از پی دنیا

ولی از سفره نانمان کم شد

 

کاروان رفت و عده ای رفتند

عده ای بین چاه افتادند

عده ای در مسیر خود ماندند

عده ای بین راه افتادند

 

عده ای رفته و شهید شدند

عده ای بی بها عزیز شدند

عده ای تا خدا سفر کردند

عده ای هم اسیر میز شدند

 

از دل زندگی ما بوی

عمر بی استفاده می آید

از سر سفره های ما حالا

بوی خمس نداده می آید

 

ای شهیدان راه عشق و وفا

خوش به حال شما و بال شما

پیش ارباب یاد ما هستید؟

منم و غبطه ی وصال شما

 

باید این روزهای پاییزی

یک نفر با بهار برگردد

از برای نجات این دنیا

وارث ذولفقار برگردد

 

با هزاران امید می گویم

آفتابا امام ما برگرد

یا ابالغوث یا اباصالح

جان زهرا تو را خدا برگرد

امام خمینی (ره)

اخلاقی-عرفانی


ما را رها کنید در این رنج بی‏حساب

با قلب پاره پاره و با سینه‏ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست

مرغم درون آتش، و ماهی برون آب

حالی، نشد نصیبم از این رنج و زندگی

پیری رسید غرق بطالت، پس از شباب

از درس و بحث مدرسه ام حاصلی نشد

کی می‏توان رسید به دریا از این سراب

هرچه فراگرفتم و هرچه ورق زدم

چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز، فصل جوانی بهوش باش

در پیری، از تو هیچ نیاید به غیر خواب

این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند

در خرقه شان به غیر منم تحفه‏ای میاب

ما عیب و نقص خویش، و کمال و جمال غیر

پنهان نموده‏ایم، چو پیری پس خضاب

دم در نی‏آر و دفتر بیهوده پاره کن

تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

صائب تبریزی

اخلاقی و اندرز-ماه رمضان


سینه‌ای چاک نکردیم درین فصل بهار

صبحی ادراک نکردیم درین فصل بهار

گریه‌ای از سر مستی به تهیدستی خویش

چون رگ تاک نکردیم درین فصل بهار

ابر چون پنبهٔ افشرده شد از گریه و ما

مژه‌ای پاک نکردیم درین فصل بهار

جگر سنگ به جوش آمد و ما سنگ دلان

دیده نمناک نکردیم درین فصل بهار

لاله شد پاک فروش از عرق شبنم و ما

عرقی پاک نکردیم درین فصل بهار

غنچه از پوست برون آمد و ما بی دردان

جامه‌ای چاک نکردیم درین فصل بهار

با دو صد خرمن امید، ز غفلت صائب

تخم در خاک نکردیم درین فصل بهار

علامه طباطبایی(ره)

غزل اخلاقی و عرفانی


مـِــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد

رخ شــــطرنج نبرد آن چه رخ زیبا بـــــرد

تو مـــپندار که مجنون سَرِ خود مجنون گـشت

از ســمک تا به سماکش کِشش لیـــلی بــرد

من به ســرچــشمۀ خورشید نه خود بـردم راه

ذره ای بــــــودم و مــهر تو مـــرا بالا بـــرد

من خسی بی ســر و پایم که به سیل افــــتادم

او که مـی رفـــــــت مرا هم به دل دریا بـرد

جام صهبا ز کــجا بـود، مگر دســت کــه بود؟

که به یک جلوه دل و دین ز همه یک جا برد

خم ابــــروی تو بود و کــف میــــنوی تو بود

که دریـــــن بزم بـــگردید و دل شیدا بـرد

خودت آموختی ام مهر و خودت سوخـــتی ام

با برافروخـــــته رویی که قرار از ما بــــرد

همه یاران به ســـــر راه تـــو بودیم ولــــــی

غــــم روی تو مرا دید و ز مــن یــغما بــرد

همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت

همه را پشت ســر انداخت مرا تنــها برد

علامه طباطبایی(ره)

غزل اخلاقی و عرفانی


هـمــی گــویــم و گــفـتـه‌ام بـارهـا

بود کیــش من مـهـر دلدارهــا

پرستش به مستی‌ ست در کیش مهر

برونــند زین جرگه هشـیارهـا

به شادی و آسایش و خواب و خور

نـدارند کـاری دل‌ افــگــارهــا

به جز اشــک چشــم و به جز داغ دل

نــبــاشــد به دســت گرفتـارها

کـشـــیـدنـد در کــوی دلــدادگــان

مــیــان دل و کــام دیـــوارهــا

چـه فـرهــادهـا مُــرده در کـوه‌ها

چـه حــلاّج‌هــا رفــته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار

مگــر تــوده‌هایــی ز پـنـدارها

ولی رادمــردان و وارســـتـگان

نـیــازنـد هــرگـز به مــردارها

مهـیـن مهــرورزان که آزاده‌اند

بــریــدنــد از دام جــان تارهـا

به خون خود آغشته و رسته‌اند

چه گُل‌های رنگین به جوبارها

بهاران که شــاباش ریزد ســپهر

به دامــان گُلشــن ز رگبارها

کشد رخت سبزه به‌ هامون و دشت

زنـد بارگـه گُـل به گـلـزارها   

نـگــارش دهــد گـلـبـن جـویــبـار

در آیـیـنـه ی آب رخـســارها

رود شـــاخ گــل در بر نیـلـوفـــر

برقـصــد بـه صـد ناز گلنارها

درد پرده ی غـنـچــه را بـاد بام

هــــزار آورد نغــز گـفـتــارها

به آوای نای و به آهنگ چـنگ

خروشد ز سرو و سمن تارها

به یــاد خــم ابروی گــلـرخــان

بکـش جـام در بزم می‌خوارها

گـــره را ز راز جهــان باز کن

که آســان کند باده دشـــوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان

که بسته است چشم خشایارها

به اندوه آیـنـــده خــود را مباز

که آینده خوابی‌ست چون پارها

فریب جهان را مخور زینهــار

که در پای این گُل بود خـارها

پیاپی بکش جام و سرگرم باش

بهـل گــر بگیرنـد بــیــکارها

طبیب اصفهانی

غزل اخلاقی-عرفانی


غمش در نهانخانۀ دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم

که از گریه ام ناقه در گل نشیند

خِلَد گر به پا خاری، آسان برآرم

چه سازم به خاری که در دل نشیند؟

پی ناقه اش رفتم آهسته، ترسم

غباری به دامان محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست، مشکل نشیند

عجب نیست خندد اگر گل به سروی

که در این چمن پای در گل نشیند

بنازم به بزم محبت که آن جا

گدایی به شاهی مقابل نشیند

"طبیب"! از طلب در دو گیتی میاسا

کسی چون میان دو منزل، نشیند؟

محمدحسین شهریار

غزل اخلاقی


در بهاران سری از خاک برون آوردن

خنده‌ای کردن و از باد خزان افسردن

همه این است نصیبی که حیاتش نامی

پس دریغ ای گل رعنا غم دنیا خوردن

مشو از باغ شبابت بشکفتن مغرور

کز پیش آفت پیری بود و پژمردن

فکر آن باش که تو جانی و تن مرکب تو

جان دریغست فدا کردن و تن پروردن

گو تن از عاج کن و پیرهن از مروارید

نه که خواهیش به صندوق لحد بسپردن

گر به مردی نشد از غم دلی آزاد کنی

هم به مردی که گناه است دلی آزردن

صبح دم باش که چون غنچه دلی بگشائی

شیوه‌ی تنگ غروبست گلو بفشردن

پیش پای همه افتاده کلید مقصود

چیست دانی دل افتاده به دست آوردن

بار ما شیشه‌ی تقوا و سفر دور و دراز

گر سلامت بتوان بار به منزل بردن

ای خوشا توبه و آویختن از خوبی‌ها

وز بدی های خود اظهار ندامت کردن

صفحه کز لوح ضمیر است و نم از چشمه‌ی چشم

می‌توان هر چه سیاهی به دمی بستردن

از دبستان جهان درس محبت آموز

امتحان است بترس از خطر واخوردن

شهریارا به نصیحت دل یاران دریاب

دست بشکسته مگر نیست وبال گردن