غلامرضا سازگار

بقیع

 

کاش یک شب شمع بودم در شب تار بقیع

تا سحر می‌سوختم چون قلب زوّار بقیع

کاش می‌شد مخفی از وهابیان سنگ دل

می‌نهادم نیمه شب صورت به دیوار بقیع

قبّه و قبر و رواق و خانه و گل دسته داشت

ای مدینه از چه ویران گشت آثار بقیع

نیست حقّ گریه‌اش بر چار قبر بی‌ چراغ

زائری کز راه دور آید به دیدار بقیع

ماه، زائر، اختران، اشکند و گنبد، آسمان

صورت مهدی شده شمع شب تار بقیع

آب، خون و دانه اشک و ناله‌اش سوز جگر

هر که شد مرغ دل زارش گرفتار بقیع

گر زنان را نیست ره در این گلستان، غم مخور

شب که خلوت می‌شود زهراست، زوّار بقیع

این که آثارش بوَد باقی میان دشمنان

دست حق بوده‌ست از اول نگهدار بقیع

گر به دقت بنگری بر این امامان غریب

می‌چکد پیوسته اشک از چشم خون بار بقیع

بس که آغوشش پر است از لاله‌های فاطمه

بوی جنت خیزد از دامان گل زار بقیع

مرحوم آغاسی

حضرت زهرا(س)-بقیع

 

مــــرغ دل یــــك بـــام دارد دو هـــوا

 گــه مــدیــنـه مـی رود گــه نــیـنــوا

 می پــرد گــاهی بــه گــلزار بــقــیـع

 مـی نـشیند پـــشـت دیـــوار بـقـیــع

 مــی گــذارد ســر بـر ســردار دیــن

 اشــك ریــزان در غــم بــانـوی دیــن

 عـرضـه میدارد كـه ای شهر رســول

 در كــجــا مــخـفی بــود قـبـر بـتــول

 از تــمــام نــخـل هــا پــرســیــده ام

 آری امــا پـــاسـخـی نـــشـنـیـده ام

 یـا امـیرالـمـومـنین(ع) روحی فـداك

 آسـمـان را دفـــن كــردی زیـر خــاك

محمد جواد غفورزاده

زیارت بقیع

 

ای دوست در بهشت، تو را راه داده اند

پروانه ی زیارت دل خواه داده اند

صدها هزار سوخته دل بود از میان

در روضه ی مدینه تو را راه داده اند

سوگند می خورم به گل روی مجتبی

این جا به خار، منزلت و جاه داده اند

این لحظه ها غنیمت عمر من و شماست

غفلت مکن که فرصت کوتاه داده اند

شیرینیِ زیارتت از شیر مادر است

این جلوه را ز پرتو آن ماه داده اند

منت خدای را که به ما پر شکستگان

پروانه عروج در این ماه داده اند

فیض حضور دوست به قدر خلوص ماست

گاهی گرفته اند ز ما، گاه داده اند

از غربت بقیع به چشم و دل شما

باران اشک و بارقه ی آه داده اند

یعقوب وار از چه نگرید پیامبر

وقتی به چار یوسف او چاه داده اند

سوغات ما به سوی وطن عطر فاطمه است

عطری که با نسیم سحرگاه داده اند

محمد حسین بهجتى «شفق»

بقیع 

بشکند دستی که ویران کرد این گلخانه را

درعزا بنشاند او ، شمع و گل و پروانه را

بشکند دستی که هتک حرمت این خانه کرد

شیعه را سوزاند و خون در قلب صاحبخانه کرد

***

درون قلب جهان ، انقلاب گشته بیا

نفس ، بدون تو همچون عذاب گشته بیا

نظاره کن به فرا سوی مدینه و ببین

حرم به دست حرامی خراب گشته بیا

***

این گلستان نبیّ بار دگر ویران شده

چشمهای منتقم ، بار دگر گریان شده

بعد تخریب بقیع و این ستم در آن دیار

گشت روشن ، از چه قبر فاطمه پنهان شده

حسین اسرافیلى

بقیعِ غریب

مى گرددم دو دیده پریشان و جان، غریب

در منظرى كه نیست به هفت آسمان، غریب

یا رب بقیع، قطعه اى از آسمان توست

پیچیده در غبار زمین و زمان، غریب

آن گوهرى كه بود مَلك خادم درش

خفته ست در كنار حَرَم، بى نشان، غریب

این خاك، میزبان پریشان كربلاست

مانده ست در حضور تو، اى آسمان، غریب

اینجا مزار صادق آل محمد(ص) است

تنها، میان گردش چشم جهان، غریب

در خلوت است بارگه باقرالعلوم(علیه السلام)

همچون مزار مادر زخمى، جوان، غریب

این سوى میله، مرقد اولاد مصطفاست

و آن سو، نگاه غمزده زائران، غریب

این محرمان پردگى عرش ذوالجلال

اینسان فتاده اند در این خاكدان، غریب

اشك است اینكه مى چكد از آستین ابر

مِهر است اینكه مانده در این آستان، غریب

مى گردد آسمان، به طوافى همیشگى

بر این مدار غربت و بر این مكان، غریب

یا رب چه حكمتى ست در این قطعه شریف

مهمان غریب و بارگه میزبان، غریب

یارب كرامتى! كه زنم بوسه بر بقیع

سر را نهم به خاك و بگویم بر آن غریب

آیت‌الله صافی گلپایگانی

بقیع

خوش آن نسیم كه مى آید از كنار بقیع

خوشا هواى روان بخش و مُشكبار بقیع

فرشتگان ز زمین مى برند سوى بهشت

براى غالیه‌ی حوریان غبار بقیع

اگر كه طور تجلّى ز صدق مى طلبى

بیا به گلشن روحانى دیار بقیع

دریغ و درد كه از ظلم دشمنان خدا

خراب شد همه آثار بى شمار بقیع

ایا كه غیرت دین دارى و ولایت آل

ببار خون، عوض اشك در كنار بقیع

خراب كرد ستم، مشهد چهار امام

كز آن شرف به سما یافت خاكسار بقیع

نخست مرقد سبط نبى امام حسن

بزرگ محور اعزاز و افتخار بقیع

مزار حضرت سجاد، اسوه عبّاد

امین اعظم حق، ركن استوار بقیع

مزار حضرت باقر، عزیز پیغمبر

كه بر فزوده به اجلال و اشتهار بقیع  

مزار حضرت صادق رییس مذهب و دین

جهان علم و عمل، نور كردگار بقیع

قبور منهدم دیگر از تبار رسول

فزوده است بر اوضاع رنج بار بقیع

زظلم فرقه وهّابیان ناكس دون

بیا ببین كه خزان گشته نوبهار بقیع

سعودیان عمیل یهود و صهیونیسم

ز ظلم، هتك نمودند اعتبار بقیع

قبور آل پیمبر، خراب و ویران است

فرشتگان همگان اند سوگوار بقیع

در این مصائب عظمى ولىّ عصر بوَد

شكسته خاطر و محزون و داغدار بقیع

كند ظهور و جهان پر كند  ز دانش و داد

زند به ریشه خصم ستم شعار بقیع

قیام باید و مردانگىّ و همّت و عزم

كه بر طرف كند این وضع ناگوار بقیع

وگرنه تا نشود قطع دست استعمار

جهان شیعه بود زار و دل فكار بقیع

حرامیان به حرم تا كه حاكم اند روا ست

كه مسلمین همه باشند شرمسار بقیع

سلام بى حد و بسیار بر پیمبر و آل

درود وافر و بى انتها نثار بقیع

ز  یاد مرقد ویران اولیاى خدا

همیشه «لطفى صافى» است بى قرار بقیع

محمّد آزادگان «واصل»

بقیع

 

اى راهیان شهر نور، این جا بقیع است

 این خاك عنبر بوى مشك آسا، بقیع است

 این جا هزاران داستان نا گفته دارد

  این جا دو صد سرّ نهان بنهفته دارد

سوز جگرها بس در این خاك بقیع است

 بیرون ز حدّ عقل ادراك بقیع است

 آیینهٔ آیین حق را قبر این جاست

  خاكش عجین با زهر تلخ و صبر این جاست

 این خاك تا عرش خدا ره توشه دارد

  ركن و حطیم و كعبه در هر گوشه دارد

 بیمار عشق سرمدى را تربت این جاست

  یك شهر نى، یك دهر حزن و غربت این جاست

 این جا به «كرّمنا بنى آدم» طراز است

 از این زمین تا عرش رحمان راه، باز است

 ایمان و عشق و سرِّ حق را جوهر این جاست

 انهار نور و چشمه سار كوثر این جاست

 روح عروج «اِرجعى» پویاست این جا

 خاكش قرین با تربت زهراست این جا

 عطرى ز بوى بقعه زهرا در این جاست

  حزنى ز اندوه شب مولا در این جاست

 داناى اسرار نهانِ این جهان كو؟

  فرزند زهرا، مهدى صاحب زمان كو؟

 كو آن كه از هر بى نشان دارد نشانه؟

  كو آن كه باشد آگه از دفن شبانه؟

 كو آن كه ریزد اشك و از سیلى بگوید

  با سوز دل از صورت نیلى بگوید

 تا از مزار مخفى مادر بگوید

  تا از جفاى خصم بد گوهر بگوید

 اى دست حق، وى حجّت خلاّق دادار

  زنجیر و غُل از گردن بیمار بردار

قاسم نعمتی

تخریب بقیع-حضرت زهرا(س)-شهادت


گرد و غبار غم زده خیمه به سینه ام

من زائر قبور خراب مدینه ام

آن جا که گریه ها همه خاموش و بی صداست

هر کس بمیرد از غم آن سرزمین رواست

آن جا که بغض سینه گلو گیر می شود

حتی جوان ز غربت آن پیر می شود

خاکش همیشه سرخ و هوایش غباری است

از گریه های فاطمه آیینه کاری است

اهل مدینه باب عداوت گشوده اند

بر اهل بیت ظلم فراوان نموده اند

هر کس دم از علی زده تخریب می شود

صدیقۀ مطهره تکذیب می شود

دنبال بی کس اند  که تنهاترش کنند

صیاد بلبل اند که خونین پرش کنند

از نسل هیزمند و به آتش علاقه مند

تفریح شان تمسخر هر نالۀ بلند

در خواب هم نشان حیا را ندیده اند

نیروی خویش را به رخ زن کشیده اند  

بغض علی زبانه کشد از وجودشان

رنگ ریا گرفته همه تار و پودشان

روزی که راه حضرت صدیقه بسته شد

با ضربه ای حریم ولایت شکسته شد

ظلمی اگر که هست از آن لحظه حاکی ست

تصویر چادری ست که در کوچه خاکی ست

امواج یک صدا دلم آزار می دهد

گویا صدای صورت و دیوار می دهد

گویا به گوش می رسد از قصۀ فدک

آوای نیمه جان و ضعیف «علی کمک»

تصویر هر چه درد از آن صحنه شد بدیع

یک گوشه ای ز غربت آن لحظه شد بقیع

اوراق خاطرات غیورانه نیلی است

هر چه که هست صحنۀ یک ضرب سیلی است

بی درد مردمان زمان جان مرتضی

ما را رها کنید بمیریم زین عزا

روزی رسد ز سینه غم آزاد می کنیم

همراه منتقم حرم آباد می کنیم

گلدسته می زنیم چونان صحن کربلا

گنبد بنا کنیم چونان مشهد الرضا

ما داغ دار سیلی ناحق مادریم

چشم انتظار منتقم آل حیدریم

مجید تال

 به مناسبت 8 شوال سالروز تخریب بقیع


از صفای ضریح دم نزنید

حرفی از بیرق و علم نزنید

گریه های بلند ممنوع است

روضه كه هیچ، سینه هم نزنید

كربلا رفته ها! كنار بقیع

حرفی از صحن و از حرم نزنید

زائری خسته ام نگهبانان

به خدا زود می روم نزنید

زائری داد زد كه نامردان

تازیانه به مادرم نزنید

غربت ما بدون خاتمه است

مادر ما همیشه فاطمه است

كاش درهای صحن وا بشود

شوق در سینه ها به پا بشود

كاش با دست حضرت مهدی

این حرم نیز با صفا بشود

كاش با نغمۀ حسین حسین

این حرم مثل كربلا بشود

در كنار مزار ام بنین

طرحی از علقمه بنا بشود

پس بسازیم پنجره فولاد

هر قدر عقده هست وا بشود

چار تا گنبد طلایی رنگ

چار تا مشهد الرضا بشود

این بقیعی كه این چنین خاكی ست

رشك پروانه های افلاكی ست  

در هوایش ستاره می سوزد

سینه با هر نظاره می سوزد

هشت شوال آسمان لرزید

دید صحن و مناره می سوزد

بارگاه بقیع ویران شد

دل بی راه و چاره می سوزد

این حرم مثل چادر زهراست

كه در این جا دوباره می سوزد

این حرم مثل خیمه ی زینب

كه در اوج شراره می سوزد

سال ها بعد قدری آن سوتر

چند قرآن پاره می سوزد

سید محمد میرهاشمی

 تخریب بقیع

 

نه قبله در تو که قبله نماست در تو بقیع

نه کعبه کعبۀ اهل ولاست در تو بقیع

هزار مرتبه برتر از عرش حق هستی

نیاز خانۀ اهل سماء است در تو بقیع

سکوت محض تو در اوج غربت تاریخ

نماد نالۀ قلب خداست در تو بقیع

همین که بی حرم و گنبدی و گل دسته

نشان ز واقعه ای غم فزاست در تو بقیع

به هر دو عالم اگر فخر می کنی چه عجب

مزار مادر شاه وفاست در تو بقیع

به اشک نم نم خود زائرت سحر می گفت

شمیم علقمه و کربلاست در تو بقیع

اگر چه مهد ولایی، به کربلا نرسی

کجا سری ز تن خود جداست در تو بقیع

کنار تربت مادر به یاد کرب و بلا

صدای نالۀ مهدی رساست در تو بقیع

یوسف رحیمی

تخریب بقیع

 

با بی کسی و غربت و غم می سازیم

با شیون و آه دم به دم می سازیم

سوگند به آن چهار قبر خاکی

یک روز برایتان حرم می سازیم

محمد علی مجاهدی (پروانه)


بقیع غریب


ای به بقیع آمده! هشیار باش

خفته چرا چشم تو؟! بیدار باش

فرش رهت، بال ملک کرده‏اند

ذرۀ تو، مهر فلک کرده‏اند

دیده فروبند ز ناسوتیان

تا نگری جلوۀ لاهوتیان

ترک خودی پیشه کن و خاک شو!

نیستی ار پاک، برو پاک شو!

دل ببر از زمزمه‏ی خاکیان

تا شنوی نغمه‏ی افلاکیان

چشم دل خویش اگر وا کنی

آنچه نبینند، تماشا کنی

این حرم خاص خداوندی ست

طوف درش، مایه‏ی خرسندی ست

شرط حرم، محرمی و محرمی ست

محرم اگر نیستی، از مجرمی ست

مجرم و محرم ز یک ریشه‏اند

در خور آن، مردم حق پیشه‏اند

سالک این راه، دلش پر غم ست

بی‏غم اگر آمده، نامحرم ست!

همدم غم، هم سخن درد باش

غم، محک مرد بود مرد باش

حبیب چایچیان(حسان)

تخریب بقیع


در جهان، هم شأن و همتائی کجا دارد بقیع؟

چون که یک جا، چار محبوب خدا دارد بقیع

نور چشمان رسول و پور دل بند بتول

صادق و سجاد و باقر، مجتبی دارد بقیع

خلق شد عالم ز یُمن خلقت آل عبا

یک تن از پنج تن آل عبا دارد بقیع

همدم دل دادگان و محرم محراب راز

هست زین العابدین، بنگر چه ها دارد بقیع

حاصل آیات قرآن، باقرِ علم رسول

وارث فضل و کمال انبیا دارد بقیع

صادق آل محمّد، ناشر احکام حق

دین و دانش را، رئیس و پیشوا دارد بقیع

در نظر آید، زمین بر چرخ سنگینی کند

بس که خاکش گوهر سنگین بها دارد بقیع

گر چه تاریک است، در ظاهر ندارد یک چراغ

همچو ایوانِ نجف نور و صفا دارد بقیع

رازها گوید به گوش شب در این جا کهکشان

رمزها از خلقت ارض و سما دارد بقیع

سایه ها نجوا کنان بر مدفن این چارتن

کرده شب گیسو پریشان یا عزا دارد بقیع؟

سر به دیوارش زند هر کس از این جا بگذرد

در سکوتش ناله ها و گریه ها دارد بقیع

چار معصومند و دورند از حریم جدّشان

شِکوه ها از دشمنانِ مصطفی دارد بقیع

آن دو غاصب در جوار مدفن پاک رسول

دور از او جسم امامان را چرا دارد بقیع؟

می کند محکوم، ظالم را به هر دور زمان

گفته ها با زائران آشنا دارد بقیع

بشنو از این قبرها بانگ انا المظلوم را

تا که مهدی باز آید، این ندا دارد بقیع

تا شود ثابت که نور حق نمی گردد خموش

گر چه ویران شد، جلال کبریا دارد بقیع

نالهٔ امّ البنین با اشک زهرا همدم است

در غبارِ غم، جمال کربلا دارد بقیع

چون (حسان) این جا بود، شب ها، مسیر فاطمه

تا که نامحرم نیاید، انزوا دارد بقیع

سید هاشم وفایی

بقیع و امامان غریب مدفون در آن


سلام ما بــه مــدینـــه به قبلــۀ جــانش

ســـلام مــا بــه رســول لله و گلستــانش

سلام ما به حریمی که مهبط وحی است

کـه جبـرئیل امین خـادم است و دربانش

سـلام مــا به گلستــــان سبـــز اهللبیت

سـلام مـا بـه بقیــــع و قبـــور ویــرانش

سلام ما به جگــر گوشــۀ رســــول الله

به فاطمـه به شکــوه و به قبـر پنهانش

سلام ما به علی و بــه غُـربت و قَـدرش

به جان و قلب صبور و به اشک چشمانش

سلام ما به امـامی که تیـر بــاران شد

سلام مـا به مــزار بــه خاک یکسانش

سلام ما بــه دل داغـــدیـــدۀ سجّــــاد

به سجده های طویل و به چشم گریانش

سلام ما به امــامی که بـاقرالعلم است

درود مـا بـه گهـُـرهــای نـاب و غلطـانش

سلام ما به گل صـادقی که گلشن دیـن

هماره سبز شد از چشمه های عرفانش

سلام ما به مـــــزار غــَـریب اُمّ بنیـــن

به مادری که شرر داشت جان سوزانش

اگر ضــریح نـــــــدارد قبــور ایـــن پاکـان

قلـــوب شیعـــه بــود بقعـــۀ فـــروزانش

برای خانۀ خورشیـد شمــــع لازم نیست

که روشــن است همیشـه ز نور یزدانش

مدینـــه همره عشـاق خــــویش جا دارد

تمـــام عمــــر بگــــرینــد بر غـریبـانش

چه میـزبــانی گرمی کنـد رســــول الله

از آن کسی که شـود در مدینه مهمانش

به یاد فــاطمه و غــربت علی همه عمر

گلاب اشک «وفائی» چکـد به دامانش

سید رضا مؤید

بقیع غریب


الا حریم تو کوی چهار امام بقیع

تو عرش قرب خدایی ولی بنام بقیع

به خفته گان حریم مقدّس تو درود

به آستان جلالت ز ما سلام بقیع

اگر که دست دهد سنگ آستان تو را

کنم چنان حجر السود استلام بقیع

تو خوابگاه جگر گوشه گان زهرایی

تو قبله ی دلی و کعبه ی اَنام بقیع

میان منبر و قبر نبی اگر نبُوَد

گرفته فاطمه در دامنت مقام بقیع

چو ذکر نام تو با نام فاطمه آید

بَریم نام تو را ما به احترام بقیع

ز خاک پاک تو بوی حبیب می آید

از آن به کوی تو مهدی نهاده گام بقیع

خدا کند که مؤید برای عرض ادب

کند دوباره اقامت در آن مقام بقیع

یوسف رحیمی

امام زمان(عج)-تخریب بقیع


دارم دلی از امید و غم مالامال

در آتشم از ماتم هشت شوّال

اما به تو و ظهور تو دل بستم

بازآی که برپا شود این صحن امسال

***

با آمدنت اگر قیامت برپاست

تیغ تو بلای جان وهابی هاست

در مقدمت ای منتقم آل الله

این گنبدِ ریخته، به پا خواهد خاست

علی زمانیان (عارف)

امام مجتبی(ع)-شهادت، سالروز تخریب قبور ائمه بقیع


دیشب برای دفتر من همّ و غم شدی

بی حرف پیشِ مطلعِ حرفِ قلم شدی

باور نکرد نیست سرانجام در زمین

مهمانِ رسمی شب شعر خودم شدی

تو از زمان آدم و حوا، وَ قبل از آن

بر روی دست های مشیّت علم شدی

بی مرحمت که روز شما شب نمی شود

اصلاً تو  آفریده برای کرم شدی

هشتاد سال  و خرده ای انگار می شود

از جمع  اهل بیتِ حرم دار کم شدی

با اتفاق هشتم شؤال آن زمان

تنها گریزِ روضهٔ من در حرم شدی

ماندم چرا زمین و زمان زیر و رو نشد

آن موقعی که  وارد بازی سم  شدی

آن بار هفتمی که لبت رنگ سبز شد

آن بار  هفتمی چه قَدَر پر  ورم  شدی

وقتی که شعله چادر مادر گرفته بود

زخمیِ دست هیزم و چوبِ ستم شدی

حالا بماند این که  چه شد بین کوچه ها

حالا بماند این که برای چه خم شدی

«عارف» نگو  دگر، نکند فکر می کنی!

مثل مؤید و شفق  و محتشم شدی

یوسف رحیمی


بقیع و امامان غریب مدفون در آن

 

دلم امشب به مجلس روضه

خسته و بی قرار می آید

یك كبوتر شده و از سمتِ

حرمی پر غبار می آید

 

  گرد غربت نشسته بر روی

پر و بال كبوترانهٔ دل

می چكد لاله لاله اشكِ درد

امشب از خلوت شبانهٔ دل

 

با من ای دل بگو كجا رفتی

كه پر از ماتم و شراره شدی

تو چه دیدی در آن دیار غریب

كه شكستی و پاره پاره شدی

 

گفت رفتم به سرزمینی كه

عطر اندوه و بغض و ماتم داشت

خاك آنجا همیشه دلگیر و

آسمانش همیشه شبنم داشت

 

به خدا رنگ خاك می گیرد

پر و بال كبوتران بقیع

روز ها هم همیشه در آن جا

آفتاب است سایه بان بقیع

 

نه حرم، نه رواق، نه گنبد

نه ضریح و نه صحن و گلدسته

هست آنجا مزار خاكیّ

چار مرد غریب و دل خسته  


در نواحی نوحه و ناله

شعلهٔ بی كرانه ای دارد

نه فقط قبر چار مرد غریب

بانوی بی نشانه ای دارد

 

این زمین دل شكسته از آهِ

غربت و ناله های مادر بود

هم دم اشك های مادرمان

یك بغل لاله های پرپر بود

 

و در این باغ آتش سرخی

در دل سبز یاسمن گل كرد

شعلهٔ زهرِ كینه ها بین

جگر پارهٔ حسن گل كرد

 

چند روزی گذشت و خاك بقیع

عطر غم ناك اشك و ناله گرفت

و به دست همان كمان داران

بدن یاس رنگ لاله گرفت

 

این زمین یك زمین ساده كه نیست

این زمین خاك غربت آباد است

این زمین دلشكسته داغِ

گریه های  امام سجاد است

 

این زمین از تبار اشك و آه

به خدا هر سپیده زائر داشت

آسمانی پر از ستاره از

روضه های امام باقر داشت

 

خاك های غریب این صحرا

روزگاری تب شقایق داشت

تا سحر در كبود چشمانش

اشك سرخ امام صادق داشت

 

این زمین یك زمین ساده كه نیست

باغی از داغ لاله و یاس است

در تبِ ناله های محزونِ

مادر بی قرار عباس است

 

در حوالی این دیار غریب

از غم یار آشنا می خواند

در مدینه كنار خاكِ بقیع

روضهٔ سرخ كربلا می خواند

سید هاشم وفایی

بقیع غریب


آتش بزن ای غم تمام پیکرم را

لبریز کن از خون دل چشم ترم را

ای آه و ناله راه بغضم را بگیرید

تا پنجۀ بغضی نگیرد حنجرم را

خانه خرابم کرد سیل اشک، وقتی

کردم نظاره تربت پیغمبرم را

بگذار تا از غربت زهرا  بکوبم

بر پنجره های بقیع او سرم را

ای کاش چون پروانه ای در ماتم او

آتش بسوزاند همه بال و پرم را

اینجا چرا گلچین به گل زد تازیانه

این غم شراره زد دل غم پرورم را

هرگز نمی بخشم تو را شهر مدینه

من در کجا جویم مزار مادرم را

آتش مزن بر دفتر شعر «وفائی»

ای اشک غم رنگین نمودی دفترم را

سید رضا موید

بقیع غریب


کاش همچون لاله سوزم در بیابان بقیع

تا شبانگاهى شوم شمع فروزان بقیع

کاش سوى مکه تازد کاروان عمر من

تا کنم بیتوته یک شب در شبستان بقیع

کاش همچون پرتو خورشید در هر بامداد

اوفتم بر خاک قبرستان ویران بقیع

آرزو دارم بمانم زنده و با سوز حال

در بغل گیرم چو جان، قبر امامان بقیع

آرزو دارم ببینم با دو چشم اشکبار

جاى فرزندان زهرا را به دامان بقیع

آرزو دارم بیفتم بر قبور پاکشان

تا که گردم حایل خورشید سوزان بقیع

آرزو دارم که اندر خدمت صاحب زمان

قبر زهرا را ببوسم در بیابان بقیع

آرزو دارم که همچون گوهر غلطان اشک

از ارادت رخ نهم بر خاک ایوان بقیع

اندر آنجا خفته چون قربانیان راه حق

اى موید جان عالم باد قربان بقیع

افشین علاء

حضرت زهرا(س)-بقیع-مناجات


مرا به خانۀ زهرای مهربان ببرید

به خاک بوسی آن قبر بی نشان ببرید

اگر نشانی شهر مدینه را بلدید

کبوتر دل ما را به آشیان ببرید

مرا اگر رَوَم از دست، بر نگردانید

به روی دست بگیرید و بی امان ببرید

کجاست آن جگر شرحه شرحه تا که مرا

به سوی سنگ مزارش، کشان کشان ببرید

مرا که مِهر بقیع است در دلم چه شود

اگر به جانب آن چار کهکشان ببرید

نه اشتیاق به گُل دارم و نه میل بهار

مرا به غربت آن هیجده خزان ببرید

کسی صدای مرا در زمین نمی شنود

فرشته ها! سخنم را به آسمان ببرید

علی اصغر انصاریان

بقیع غریب


ای زائر همیشه ی تو آسمان، بقیع

ای آفتاب و ماه تو را سایبان، بقیع

افزون ز نیم قرن گذشت از خرابی ات

کی می شوی بهار؟! اسیر خزان، بقیع

مهدی رحیمی

بقیع غریب

 

روزی اینجا بهار داشته است

چار سنگ مزار داشته است

به حریمش پناه می برده

هرکه با هر که کار داشته است

مثل مشهد در این حرم زائر

از خودش اختیار داشته است

شانه ی بی قرارِ لرزان و

گونه ی آبدار داشته است

اشک با پلک، رو به روی ضریح

آشکارا قرار داشته است

روزگاری به خادمیِ بقیع

جبرئیل افتخار داشته است

روی زوار باز بوده حرم

ساعت دو سه چار داشته است

شاخه هایش به سنگ محکوم است

هر درختی که بار داشته است

گیرم اینجا خراب هم باشد

دائما آفتاب هم باشد

دل مهم است بین ما با قبر

گیرم اصلاً طناب هم باشد

گاه مثل بقیع میبایست

در زیارت شتاب هم باشد

این خودش باب رحمت است اگر

زدن شیعه باب هم باشد

پیرهن خود ضریح خواهد شد

زیر آن گر کتاب هم باشد

چون که اُمّ البنین در این خاک است

باید اینجا رباب هم باشد

باید اینجا شبیه کرب و بلا

ناله ی آب آب هم باشد

باید اینجا حرم درست کنند

چار تا مثل هم درست کتتد

با امام حسن سزاوار است

چند باب الکرم درست کنند

با طلا دور مرقد سجاد

بیتی از محتشم درست کنند

به تولای باقر و صادق

صحن دارالقلم درست کنند

نزد ام البنین نمادی از

مشک و دست و علم درست کنند

"دودمه" نه در این مکان باید

شاعران "چاردم" درست کنند

با کریمان "کریم خانی"ها

قطعه ی "آمدم" درست کنند

دورِ گنبد چهار گلدسته

ولی از داغ خم درست کنند

کاش هر چیز را نمی سازند

کوچه را دست کم درست کنند

کوجه را در ادامه ی طرحِ

از حرم تا حرم درست کنند...

قاسم نعمتی

بقیع غریب


می رسد از مدینه بوی غم

فاطمه باز دیده گریان شد

چونکه قبر چهار فرزندش

در حریم بقیع ویران شد

 

آتش کینه شعله ها دارد

از دل سرسپرده های یهود

لعنت حق به هر چه وهابی

لغنت فاطمه به آل صعود

 

قصد دارند ریشه را بزنند

صحبت از قبرها بهانه بود

ریشۀ بغض و کینۀ اینان

آتش و دود و تازیانه بود

 

لعنت حق به آن کسانی که

اولین شعله را به پا کردند

حق پیغمبر معظم را

با لگد پشت در ادا کردند

 

در مدینه ز بعد پیغمبر

ناله های بلند ممنوع است

در مرام پلید این مردم

زن زدن از امور مشروع است


گریه کردند آسمانی ها

با نوای حزینه ی زهرا

به گمانم که باز تازه شده

داغ مسمار و سینه ی زهرا

 

بعد از آنکه زدند زهرا را

دستشان باز شد به بی ادبی

کاش روزی هیچکس نشود

ضرب سنگین سیلی عربی

 

کاش مهدی بیاید با او

ریشه ی فتنه را براندازیم

عاقبت بهر مادر سادات

گنبد و بارگاه می سازیم

 

با نیابت ز قبر مادرمان

سوی ام البنبن سلام کنیم

دست بر سینه در مقابل او

مثل عباس احترام کنیم

سعید طلایی

غزل اخلاقی-نماز


فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زر دوز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشۀ سیّال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیّتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

این سجدۀ سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجدۀ راحت نتوان کرد

تا فکر من از قِسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهرۀ بانکی‌ست، ربا نیست!

از بس‌که پی نیم‌وجب نانِ حلالیم

در سجدۀ ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست!

سعدی شیرازی

غزل اخلاقی


فلک با بخت من دایم به کینست

که با من بخت و دوران هم به کینست

گهم خواند جهان گاهی براند

جهان گاهی چنان گاهی چنینست

که می‌داند که خشت هر سرایی

کدامین سروقد نازنینست

ز خاک شاهدی روییده باشد

به هر بستان که برگ یاسمینست

وفایی گر نمی‌یابی ز یاری

مده دل گر نگارستان چینست

وفاداری مجوی از دهر خونخوار

وفایی از کسی جو که امینست

ندارد سعدیا دنیا وقاری

به نزد آن کسی کو راه بینست

علی اکبر لطیفیان

مناجات اخلاقی-اندرز


ما که حالا چنین زمین گیریم

روزگاری در آسمان بودیم

پر پروازمان که وا می شد

می پریدیم و بی نشان بودیم

 

خوب بودیم و خوب می دیدیم

پاک بودیم و پاک می رفتیم

متدیّن بدون بار گناه

زیر خروار خاک می رفتیم

 

همه در زیر سایه ی قرآن

همه مشغول زندگی بودیم

لحظه های جوانی خود را

در مناجات و بندگی بودیم

 

بر سر شانه هایمان هر شب

کیسه های کریم می بردیم

نان افطار سفره هامان را

از برای یتیم می بردیم

 

 

لقمه نانی که بود می خوردیم

کی به فکر غذای فردا بود

اهل از خود گذشتگی بودیم

دلمان دل نبود دریا بود

 

هر شب جمعه کنج خانه مان

سر سجاده ی دعا بودیم

با همان ذکر السلام علیک

زائر صحن کربلا بودیم

 

هر کجا خیمه می زدیم با خود

کوله بار امید می بردیم

شاد بودیم از اینکه هر لحظه

روی شانه شهید می بردیم


ناگهان بین ناگهانی ها

پای شیطان به خانه ها وا شد

عطر سجاده هایمان هم رفت

جبرئیل از کنارمان پا شد

 

ناگهان بین ناگهانی ها

باد آمد بهارمان را برد

بوی پرواز رفت و همراهش

بوی آغوش یارمان را برد

 

کم کم از ذکر حق که دور شدیم

روزی آسمان مان کم شد

می دویدیم از پی دنیا

ولی از سفره نانمان کم شد

 

کاروان رفت و عده ای رفتند

عده ای بین چاه افتادند

عده ای در مسیر خود ماندند

عده ای بین راه افتادند

 

عده ای رفته و شهید شدند

عده ای بی بها عزیز شدند

عده ای تا خدا سفر کردند

عده ای هم اسیر میز شدند

 

از دل زندگی ما بوی

عمر بی استفاده می آید

از سر سفره های ما حالا

بوی خمس نداده می آید

 

ای شهیدان راه عشق و وفا

خوش به حال شما و بال شما

پیش ارباب یاد ما هستید؟

منم و غبطه ی وصال شما

 

باید این روزهای پاییزی

یک نفر با بهار برگردد

از برای نجات این دنیا

وارث ذولفقار برگردد

 

با هزاران امید می گویم

آفتابا امام ما برگرد

یا ابالغوث یا اباصالح

جان زهرا تو را خدا برگرد

امام خمینی (ره)

اخلاقی-عرفانی


ما را رها کنید در این رنج بی‏حساب

با قلب پاره پاره و با سینه‏ای کباب

عمری گذشت در غم هجران روی دوست

مرغم درون آتش، و ماهی برون آب

حالی، نشد نصیبم از این رنج و زندگی

پیری رسید غرق بطالت، پس از شباب

از درس و بحث مدرسه ام حاصلی نشد

کی می‏توان رسید به دریا از این سراب

هرچه فراگرفتم و هرچه ورق زدم

چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

هان ای عزیز، فصل جوانی بهوش باش

در پیری، از تو هیچ نیاید به غیر خواب

این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند

در خرقه شان به غیر منم تحفه‏ای میاب

ما عیب و نقص خویش، و کمال و جمال غیر

پنهان نموده‏ایم، چو پیری پس خضاب

دم در نی‏آر و دفتر بیهوده پاره کن

تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

محمد فردوسی

امام زمان(عج)-مناجات


مى شود فرصت دیدار مهیّا حتماً

بد به دل راه نده مى رسد آقا حتماً

اى كه دنبال دواى غم هجران هستى

مى شود درد نهان تو مداوا حتماً

اگر امروز نشد بوسه به دستش بزنیم

وعده ى ما همه افتاده به فردا حتماً

ثمر گریه ى ما خنده ى روز فرج است

آن زمان مى شكفد خنده به لب ها حتماً

دوره ى غیبت طولانى و تأخیر ظهور

امتحانى است براى همه ى ما حتماً

كار ما منتظران چیست؟ اُمید و تقوا

غم نخور مى شود آخر گره ها وا حتماً

هركه در زُمره ى ما منتظران مى باشد

مى كند تا به ابد پشت به دنیا حتماً

انبیا منتظر آمدنش مى باشند

مى رسد پشت سرش حضرت عیسى حتماً

كاش باشیم و ببینیم كه روز رجعت

مى سپارد عَلَم خویش به سقّا حتماً

زره شیر خدا بر تن و شمشیر به دست

مى رسد منتقم حضرت زهرا حتماً

انتقام دَرِ آتش زده را مى گیرد

وَ به آتش بكشد آن دو نفر را حتماً

مجید لشگری

امام زمان(عج)-عید فطر


وقتی که جهان از تو توازن دارد

در فقر هم این گدا تمکن دارد

امسال دو عید فطر و جمعه با هم

در اول شوال تقارن دارد